۱۳۹۹/۰۸/۱۹ بدون نظر

گفتمان وحدت حوزه و دانشگاه در دهه‏ی اول انقلاب اسلامی ایران

با سپاس و تشکر از وقتی که در اختیار نشریه پگاه قرار دادید، لطفا برای آشنایی خوانندگان، خودتان را معرفی نمائید.
بنده در حوزه‏ی اندیشه‏ی سیاسی، مدیریتی و علمی در دانشگاه‏های تهران، امام صادق(ع) و بعضا دانشگاه علامه طباطبایی به فعالیت‏های علمی اشتغال دارم. ضمنا، گاهی اوقات در مقطع کارشناسی ارشد، به عنوان استاد مشاور و راهنما در خدمت دانشجویان عزیز می‏باشم. از دیگر مسؤولیت‏های خود می‏توان به نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه تربیت مدرس و نیز عضویت در شورای فرهنگی امور کشور اشاره کرد. در مورد فعالیت‏ها و سوابق حوزوی خود، به این نکته اشاره می‏کنم که در سال ۷۰ در دوره‏ی تخصصی فلسفه و کلام، که اولین دوره بود، شرکت کرده و در سال ۷۴ آن را به پایان رساندم. همچنین در زمینه‏ی فقه و اصول، در امتحانات سطح چهار حوزه شرکت کرده و این امتحانات را هم با موفقیت گذراندم.
از سال ۶۴ تا سال ۷۴ دروس رایج حوزه و نیز دروس سطح حوزه را تدریس می‏کردم. در زمینه‏ی تحقیق و پژوهش هم بنده مقالات متعددی را بخصوص از سال ۷۰ به بعد در مجلاّت علمی؛ از جمله کیهان اندیشه داشته‏ام که این مجلاّت و مقالات زیاد هستند و شاید فرصت شمارش آنها نباشد. در سال ۷۳ در دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، فصلنامه‏ی حوزه و دانشگاه را راه‏اندازی کردم که به مدت دو سال سردبیر این مجلّه بوده و مقالاتی را نیز در آن به چاپ رساندم. از سال ۷۴ تا ۷۷ در نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‏ها، معاون فرهنگی و پژوهشی این نهاد بودم. در آن جا هم فصلنامه‏ی دانشگاه اسلامی را راه‏اندازی کردم که یازده شماره‏ی آن منتشر شد و با توجه به بُعد اندیشه‏ای و علمی بالایی که داشت، در وزارت علوم به عنوان یک مجلّه‏ی علمی شناخته می‏شد.
از جهت چاپ کتاب سال ۷۸ یا ۷۹ سازمان سمت و دفتر همکاری حوزه و دانشگاه کتاب «فلسفه‏ی قدرت» را از بنده چاپ کردند. سال گذشته نیز مؤسسه‏ی تمدن و توسعه‏ی اسلامی که یک مؤسسه‏ی پژوهشی / فرهنگی خصوصی است و من هم در آن نقشی دارم، کتاب «مردم‏سالاری در حاکمیت اسلامی» را از بنده منتشر کرد و چند کتاب دیگر؛ مثل: «جامعه‏ی مدنی و توسعه یافته‏ی اسلامی» و «الهیات عقلانیت و تجربه» هم اکنون زیر چاپ است. دو کار هم در زمینه‏ی مباحث هنر، یکی به نام «چیستی هنر» و دیگری به نام «هنر و ماوراء الطبیعه» وجود دارد که من هم در هر کدام یک مقاله دارم؛ اساتید مختلف هم مقالاتی دارند. البته من کل کتاب را تدوین و ویرایش کرده‏ام و از جانب نویسندگان کتاب دارای این اختیار بودم که مقالات را به صورت یک بحث پیوسته تدوین کنم.
زمان طولانی است که در رابطه با هم‏گرایی یا وحدت حوزه و دانشگاه صحبت می‏شود؛ حضرت‏عالی هم در مطالعات و مسؤولیت‏هایی که داشته‏اید با این مقوله بسیار مأنوس بوده‏اید. جدا از این که ظاهرا زمانی هم دانشجو بودید و سپس به حوزه رو آوردید، در نخستین پرسش، چه دیدگاه‏هایی را در زمینه‏ی هم‏گرایی حوزه و دانشگاه در دهه‏ی اول انقلاب اسلامی مشاهده می‏کنید؟ و این دیدگاه‏ها را در چه رویکردی و طبقه‏بندی می‏توان گنجانید؟
بنده قبل از تحصیلات حوزوی از سال ۵۷ تا سال ۶۲، دانشجوی رشته‏ی مهندسی مکانیک در دانشگاه تهران بودم که در سال ۶۲ تصمیم گرفتم در طلبگی ممحّض شوم. بنابراین به حوزه منتقل شدم و تحصیلات طلبگی خود را ادامه دادم. در این مدت، تجربه‏های فراوانی بخصوص از لحاظ جنبه‏های اجتماعی و سیاسی دانشگاه برایم حاصل شد.
منشأ و مبدأ بحث وحدت حوزه و دانشگاه و یا به تعبیر بهتر، طرح گفتمان وحدت حوزه و دانشگاه، اندیشه و نگرش حضرت امام(ره) بود. در حقیقت، چند سال قبل از پیروزی انقلاب به نظر می‏آمد که امام(ره) به این نتیجه رسیده‏اند که مسأله همراهی و همگامی حوزه و دانشگاه برای رسیدن به افق‏هایی که بتواند جامعه‏سازی کند، ضروری است.
اگر وحدت حوزه و دانشگاه در یک فرآیند و یک مسیر ـ هر چند طولانی مدت ـ قرار نگیرد، ما به خرده‏جامعه‏هایی تبدیل می‏شویم که این خرده جامعه‏ها عملاً جامعه‏سازی را برای ما غیرممکن می‏کند. من فکر می‏کنم امام(ره) به این تحلیل رسیده بودند و بر این اساس، اولین جرّقه و بارقه‏ی این بحث، در سخنرانی حضرت امام(ره) در مراسم چهلم مرحوم شهید حاج آقا مصطفی، در مسجد انصاری نجف اشرف مطرح شد. در آن جا امام خطاب به حوزویان و دانشگاهیان گلایه‏هایی مطرح فرمودند. گلایه‏ی امام نسبت به حوزویان این بود که باید ارتباط خود را با دانشگاهیان تقویت کنید، ارتباط شما با آن‏ها ضعیف است و نباید نسبت به دانشگاه برخورد انکاری و مدافعی داشته باشید. گلایه‏ی ایشان نسبت به دانشگاه هم در مورد دیدگاه اسلام منهای روحانیت بود.
امام در آن سخنرانی راجع به این موضوع بحث کردند و تعبیر صریح ایشان این بود که آخر، این هم حرف شد که بگوییم ما اسلام منهای روحانیت می‏خواهیم؟ این حرف چه معنایی دارد؟ و تحت عنوان گلایه فرمودند که این حرف، نه زدنی است و نه عملی و از دانشگاهیان خواستند که با حوزه، تقارب داشته باشند و در مسیر همگامی پیش بروند. بنابراین، بحث وحدت حوزه و دانشگاه از این‏جا جوشید و آغاز شد. به این ترتیب، این مفروض کلّی که امام به صورت یک گفتمان فراگیر مطرح کردند، در مسیر تحقق خارجی، با نگرش‏ها و ایده‏های مختلفی مواجه شد.
یک تفسیر ساده از خواست امام، همان چیزی بود که در میان سیاسیون اتفاق افتاد و این گونه برداشت شد که اگر حوزویان و دانشگاهیان بتوانند در عرصه‏ی تعامل سیاسی / اجتماعی با هم خوب کار کنند، مسأله‏ی وحدت حوزه و دانشگاه حاصل و تا حد زیادی حل شده است. به خاطر دارم که بعد از تشکیل حزب جمهوری اسلامی در سال ۵۸، عده‏ای از فضلای حوزوی و دانشگاهی، تعبیرشان این بود که حزب جمهوری اسلامی محصول وحدت حوزه و دانشگاه است. چون این‏ها با هم وحدت کرده‏اند؛ بنابراین، یک حزب فراگیر شکل گرفته که می‏تواند مردم را به سوی جامعه‏سازی قوی و هدف‏گیری آرمانی به سوی جامعه‏ی الگو امیدوار کند.
ما نیز در آن زمان این تلقی را به عنوان یک تلقی درست قبول داشتیم و می‏خواستیم که در عرصه‏ی سیاسی / اجتماعی بین حوزه و دانشگاه تعامل منطقی همراه با روح تفاهم و همکاری و هم‏گرایی وجود داشته باشد بازتاب این حرکت خود را در نظام حکومتی نشان داد. وقتی نظام جمهوری اسلامی برپا شد، باید از اندیشه‏ی دینی و کارشناسی دانشگاهی استفاده می‏کرد؛ این حسّاسیت‏ها بخصوص در سازماندهی نیروها و مدیران ارشد نظام بروز می‏کرد.
در این‏جا هم تفسیر وحدت حوزه و دانشگاه به این شد که کارشناسان امین دانشگاهی و نخبگان حوزوی، که عمدتا در نظام حکومتی به توانایی‏های فقهی و فقاهتی آن‏ها احتیاج بود، بتوانند در یک سیستم به خوبی با هم کار کنند و چرخ نظام سیاسی / اجتماعی رسمی و حکومتی را به گردش درآورده و به خوبی پیش ببرند. این مقوله از وحدت حوزه و دانشگاه و این نگرش توانست نظام جمهوری اسلامی را در مقابل استحاله‏ها و دگردیسی‏های فوری مصون بدارد؛ یعنی اگر این نگرش وجود نداشت، چه بسا ما در همان سال‏های اول انقلاب دوباره با همان مسائلی که در دوران ملّی شدن صنعت نفت و اوائل مشروطه مواجه بودیم، روبرو می‏شدیم؛ اما چون ایده‏ی وحدت حوزه و دانشگاه، در بُعد نظام حکومتی توانست مفاهیم روشنی از خود خلق کند؛ بنابراین، یک اراده‏ی بسیار قوی در میان نخبگان حوزوی و دانشگاهی، که به امام و انقلاب وفادار بودند، پدید آمد و ای اراده‏ی قوی موجب شد که نظام حکومتی رسمی به خوبی به حرکت در آمده و راه خود را طی کند. این‏ها مسائلی بود که معمولاً اروپایی‏ها و آمریکایی‏ها نمی‏توانستند در تحلیل‏های خود، لحاظ کنند. تلقی آن‏ها این بود که نظام حکومتی که توسط روحانیون به وجود آمده است، اگر کمی جلو برود، به نخبگان دانشگاهی احتیاج پیدا خواهد کرد و مجبور است که از آن‏ها استفاده کند. آن‏ها نتوانستند این نقطه تعامل را ببینند و به نظر می‏آید که گفتمان وحدت حوزه و دانشگاه به عنوان یک گفتمان برتر و نامحسوس همچنان در تار و پود نظام و جامعه در دهه‏ی اول بدون این که بحث‏های روش‏شناختی و غیره وضع خودش را روشن کرده باشد، ایفای نقش می‏کرد. بنابراین، در مرحله‏ی اول مسأله‏ی وحدت حوزه و دانشگاه به صورت یک گفتمان جریان‏ساز و میدان‏ساز در تحولات سیاسی / اجتماعی ما ظهور پیدا کرد و نقش بسیار قوی و سنگینی ایفا نمود.
این مسأله پس از توقف فعالیت‏های حزب جمهوری اسلامی چه روندی پیدا کرد؟
باید بحث را از گونه‏ی جامعه‏شناختی دنبال کنیم و ببینیم که آیا افول حزب جمهوری یا به تعبیر دیگر، تکثرآرایی که در حزب جمهوری اسلامی پدید آمد و بزرگان حزب را به این نتیجه رساند که دیگر حزب را به این صورت ادامه ندهند، منشأ تعمیق نگرش و طرح بحث‏های جدید در باب وحدت حوزه و دانشگاه بود؟ یا به عکس، طرح نگرش‏ها و بحث‏ها درباره‏ی وحدت حوزه و دانشگاه، خود از عوامل بسیار مهمی بود که تکثر را در حزب آغاز کرد؛ یعنی قبل از این که حزب اعلام توقف فعالیت کند، در حقیقت درگیر بحث‏های ریشه‏ای وحدت حوزه و دانشگاه شده بود؟! به نظر من دیدگاه دوم موجه‏تر و منطقی‏تر است؛ یعنی این طور نبود که در یک فرآیند سیاسی، حزب تصمیم بگیرد که دیگر فعالیت خود را ادامه ندهد؛ سپس نیروها از حزب بیرون رفته و این نوع بحث‏های پایه را به جریان بیاندازد؛ بلکه عکس آن بود؛ یعنی از دو سه سال قبل از این که فعالیت حزب متوقف شود، دوره‏ی طرح گفتمان وحدت حوزه و دانشگاه در سطح و افق سیاسی اجتماعی نقش خود را ایفا نموده و به دنبال سوالات و پاسخ‏های عمیق‏تر رفته بود و چون آن‏ها را نمی‏یافت، تکثر در حزب پدیدار شد.
چه عاملی موجب این سؤالات شده بود؟
در تعامل سیاسی / اجتماعی که در اوائل انقلاب میان حوزویان و دانشگاهیان پدید آمد، سؤالات زیادی قابل طرح بود؛ اما فرض بر این گذاشته شد که زیاد به این سوالات پرداخته نشود و فعلاً به نقش‏های اساسی و بنیادینی که گفتمان وحدت حوزه و دانشگاه پیش روی ما می‏گذارد، پرداخته شود؛ مثل: استقرار نظام حکومت، نوشتن قانون اساسی و تشکیل قوای نظام جمهوری اسلامی که در حقیقت تعامل حوزه و دانشگاه در این جا راه خود را باز می‏کند.
ما می‏دیدیم در قوه قضاییه، دانشگاهی‏ها و حوزوی‏ها بودند. در شورای نگهبان هم پیش‏بینی شد که فقهای شورای نگهبان و حقوق‏دانان، هر دو باشند. در بقیه‏ی موارد هم همین وضعیت را مشاهده می‏کردیم. در مجلس شورای اسلامی اگر به لیست‏های اعلام کاندیداهای دهه‏ی ۶۰ مراجعه کنید، ملاحظه می‏کنید که جریان‏های سیاسی در ارائه‏ی لیست‏ها یک نوع توازن میان حوزویان و دانشگاهیان برقرار می‏کردند. و بنابراین تا این جا قدم‏ها طوری بود که نمی‏خواست به سؤالات اصلی و جدّی بپردازد؛ اما این سؤالات اصلی که در دوره‏ای به دلیل ضرورت‏های انقلاب و گفتمان غالبی که امام مطرح کرده بودند و همه به آن وفادار بودند، انگیزه‏ی چندانی برای پرداختن به آن‏ها وجود نداشت، آرام آرام مطرح شدند؛ بخصوص در زمانی که در جریان بعد از حرکت انقلاب فرهنگی، مسأله‏ی گام برداشتن به سوی دانشگاه اسلامی جدّی شد. در این جا بحث در مورد کفایت‏ها در توانایی‏های حوزه نیز مطرح شد و بحث به این‏جا رسید که در کاوش تاروپود دانشگاه و حوزه، چه منطق و تفکری وجود دارد؟ متدولوژی اندیشه چیست؟ مفروضات معرفت شناختی چیست؟ دست‏آوردهایی که به دست می‏آید، در مقام تولید علم چگونه به تولید علم می‏رسند و چگونه این‏ها را ترویج می‏کنند، توسعه می‏دهند و سپس چگونه به نقش‏های اجتماعی و کارکردهای جامعه شناختی تبدیل می‏شود؟ چیزی که باعث شد این سؤالات به مناقشات سیاسی اجتماعی تبدیل شود، این‏بود که در آغاز، بسیاری از این سوالات جدّی گرفته نشد و بعضاً تلاش شد تا پاسخ‏های خیلی بدوی و سطحی به این سؤالات داده شود. بحث کلاً در مورد این بود که ما کم کاری کرده‏ایم و در زمینه‏ی پالایش کتب دانشگاهی از مفاهیم غیر اسلامی دچار رخوت هستیم. دوسه بار تلاش شده بود که این کتب پالایش شوند و برنامه‏ریزی شد که پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و علوم انسانی در تهران یک بار دیگر پالایشی از کتب دانشگاهی در زمینه‏ی مسائل غیر اسلامی ارائه کند؛ یعنی این نوع پاسخ‏ها به آن سؤالات اصلی و حیاتی باعث می‏شد که سؤالات به مناقشات سیاسی، اجتماعی تبدیل شود؛ اما سؤالات، بسیار حسّاس بودند و از این جا آغاز می‏شد که آیا حوزه و دانشگاه در مفروضاتی که در فرآیند تولید علم دارند، با هم مفروضات مشترک دارند یا خیر؟ اگر دارند، این مفروضات مشترک چیست؟ در مرحله دوم بعد از این مفروضات مشترک، آیا لازم است حوزه و دانشگاه یک متدولوژی معرفت شناختی یکسان داشته باشد؟ اگر لازم نیست یکسان باشند، این تفاوت و تعدد چقدر می‏تواند طیف داشته باشد؟ یعنی آیا می‏تواند به یک طیف در حدّ تغایر و تضاد برسد؟ یعنی متدولوژی در دانشگاه کاملاً متضاد متدولوژی حوزه باشد. اگر این طور باشد، ثمره‏ی آن، چه چیزی خواهد بود؟ یک حوزوی چگونه می‏تواند ادبیات علمی مشترکی حتی در کم‏ترین حد با یک دانشگاهی داشته باشد؟ این بخش هم‏چنان در شاخه‏های علوم، لایه به لایه گسترش پیدا کرد. این قسمت معرفت شناختی مسأله بود.
البته این در جایی است که حتی به روحیه‏ی معرفت‏شناسی این دو گروه هم توجه نشده باشد؟
بله! در پیش فرض‏های تولید علم همه‏ی پیش فرض‏ها معرفتی نیستند. بخشی، پیش فرض‏های هدف گرایانه و آرمان گرایانه‏اند؛ و بخشی از پیش فرض‏ها هم حالت روان شناختی دارند؛ یعنی چه فضای غالب یا به تعبیر جامعه‏شناسان، چه پارادایم روان شناختی غالبی بر یک مجموعه مثل حوزه یا دانشگاه در تولید علم حاکم است که یکی از بحث‏های بسیار مهم، مسأله‏ی بحث فریدمِ اکادمیک یا آزادی مطلق مباحثات علمی است که در سده‏های اخیر در دنیای غرب، به عنوان یک محور اساسی روان‏شناختی در علم تلقی شد. روان‏شناختی، به این دلیل که معنای گرایش به آزادی مطلق مباحثات علمی این نیست که ابزارها و مقدورات ما در تولید علم هم واقعاً آزاد و مطلق است، یک گرایش است؛ یعنی دانشمند را از بسیاری از مخاطرات و تعلقات و نگرانی‏ها دور می‏کند و به او جواز صد در صد می‏دهد. چنین چیزی در آن طرف وجود داشته است واز این طرف هم می‏بینیم که در جنبه‏ی روان‏شناختی، مرز نقد ما در فکر دینی یقیناً تا افق نقد تفسیری است؛ اما هیچ‏گاه نمی‏پذیریم که به خود متن دینی نقد وارد شود. ما به نقد تفسیر متن دینی می‏پردازیم؛ اما به خود متن دینی هیچ‏گاه نقد وارد نمی‏کنیم که در این صورت، تناقض معرفت شناختی دیگری هم رخ می‏دهد؛ یعنی منبع وحیانی از منبع معرفت بودن ساقط می‏شود. این جا بحث‏های زیادی وجود دارد، از جمله این که روحیه‏ی روان شناختی در میان حوزوی‏ها و در تولید علم دینی با روحیه‏ی روان شناختی که در میان دانشگاهیان است با هم چقدر سازگاری دارند و چگونه باید با هم وفق داده شوند؟
ظاهراً نظرگاه‏های دیگری هم در این رابطه وجود داشت؛ از جمله‏ی آن نظر گاه‏ها، وحدت استراتژیک، وحدت ارگانیک یا وحدت پراگماتیک بود که هر کدام در گفتمان خود، دارای نشیب و فراز بودند.
من در سمینار وحدت حوزه و دانشگاه در سال ۷۳ که موضوع آن، وحدت حوزه و دانشگاه بود، مقاله‏ای ارائه کردم که در آن جا هفت یا هشت نگرش در وحدت را توضیح دادم. مواردی را که برشمردید، عموماً در آن جا توضیح مفصلی داده‏ام در آن‏جا گفته‏ام که بخش زیادی از این نگرش‏ها خام یا بدوی بوده؛ مثل نگرش وحدت سازمانی و وحدت ارگانی. مثلاً تلقی این بوده که ما می‏توانیم بخش مدیریت حوزه یا دانشگاه را با هم ادغام کنیم و از آن یک سازمان علوم دینی و غیر دینی بسازیم تا این سازمان بتواند تمام موارد حوزه و دانشگاه را سازماندهی کند. من به خاطر دارم آن زمان تعدادی از طلبه‏ها و دانشجویانی که با هم مأنوس بودند، طرح مفصّلی در مورد چنین وحدتی تهیه کرده بودند و آن را هم برای شورای عالی مدیریت حوزه و هم برای مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری فرستاده بودند. شاکله‏ی کلی طرح این بود که حوزه و دانشگاه را چند سال تعطیل کنیم همه‏بخش‏ها را هم طراحی کرده بودند که هر قسمت چه بخشی داشته باشد، کجاها را چگونه خراب کنیم و چه بسازیم.
یعنی چیزی به عنوان الگوسازی برای یک علم در خدمت قدرت؟!
خیر نگاه آن‏ها به این صورت نبود نگاه آن‏ها بسط یک نوع دیوان سالاری نجات بخش بود؛ یعنی مشکل ما این است که مدارس علمیه‏ی ما پراکنده‏اند، مشکل ما این است که مدیریت حوزه، فیزیک دیوان سالاری ندارد. ولی اگر به صورتی باشد که در یک ساختمان، هر طبقه کارکرد مشخصی داشته باشد مثلاً پژوهش فقه و پژوهش فلسفه هر کدام جایی مشخص داشته باشند، در این صورت حوزه مدرن می‏شود و دانشگاه نیز همین الگو را دارد و با هم یکی می‏شوند. چنین تلقی‏ای وجود داشت که یکی تلقی خام و ناپخته است و شاید گاهی اوقات بزرگان اظهار نظرهایی می‏کردند که چنین تلقی‏هایی را دامن می‏زد؛ مثلاً می‏گفتند ما آرزو داریم که ساختمان‏های فرسوده‏ی حوزه و دانشگاه را خراب کنند و از نو چیزهایی مثل هم بسازند و فکر می‏کردند اگر این طور شود، دیگر حوزه، دانشگاه و دانشگاه، حوزه می‏شود.
در وحدت ارگانی، چنین نگاهی وجود داشت. در نگاه عمل گرایانه و پراگماتیک، نگرش این بود که حوزه و دانشگاه در این فرآیند تولید علم هیچ وقت نمی‏توانند به وحدتی دست پیدا کنند؛ چون این فرآیند، یک فرآیند بسیار پیچیده و به حالت کلافی است که به یک بافتنی همه جانبه تبدیل می‏شود و معلوم نیست این بافتنی تا کجا پیش می‏رود: نکته‏ی مهم این است که ما کارکردهای نهایی این دو را با هم یکی کنیم. کارکردهای نهایی به این صورت که وقتی بافتنی شد، بگوئیم هر دو با هم آن را بافته‏اند، سپس باید بتوانیم آن را به قامت جامعه بپوشانیم و تکرار می‏کنم که اصولاً عرصه‏ی عمل‏گرایانه و پراگماتیک، محل تنازع و تشتّت است و این خام نگری است که کسی فکر کند تمام مقدمات و مراحل قبلی از هم دور باشد و وقتی به عرصه‏ی عمل می‏رسیم، یک مرتبه وحدت زائیده شود!
(ادامه دارد)

پایگاه اطلاع رسانی نهاد نمایندگی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی به نقل از دفتر نشریات تبلیغات اسلامی قم

 

برچسب ها

ارسال نظر شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ضبط پیام صوتی

زمان هر پیام صوتی 5 دقیقه است