انتظارات دانشگاه از حوزه

انتظارات دانشگاه از حوزه   نگارش :دکتر عبدالکریم سروش     از جهات مختلف می‌توان به دانشگاه و حوزه نظر […]

انتظارات دانشگاه از حوزه

 

نگارش :دکتر عبدالکریم سروش

 

 

از جهات مختلف می‌توان به دانشگاه و حوزه نظر کرد و من برجسته‌ترین وجود ‌آن‌ها را در نظر می‌گیرم که جنبه‌ی تعلیمی بودن آن‌هاست. دانشگاه یک مدرسه است و حوزه‌ی علمیه‌ی قم یا نجف و یا مشهد هم مدرسه‌اند و در درجه‌ی اوّل این‌ها به کار تعلیم می‌پردازند. مهم‌ترین محتویات ‌آن‌ها شاگرد و معلم و کتاب‌های درسی‌اند. هر دو تاریخ و سنت طولانی دارند. حوزه البته، در جامعه‌ی دینی ما، سنت بسیار طولانی دارد و از مواریثی است که از قرن‌ها پیش به جا مانده است. ولی دانشگاه در کشور ما، به صورتی که امروز وجود دارد، از عمرش یک قرن هم نمی‌گذرد. سوابقی در دوران قاجار داشته است و قبل از آن هم تقریباً چیزی که مشابهت با دانشگاه امروزی داشته باشد، نداشته‌ایم. یک عنصر وارداتی است که ابتدا در جای دیگر تولد یافته و روییده و بزرگ شده است و بعد ما آن را آورده‌ایم و در این‌جا کاشته‌ایم و زیر سایه‌ی دل‌پذیرش نشسته‌ایم.

سخنرانی در دانشگاه اصفهان، به مناسبت روز وحدت حوزه و دانشگاه، آذر ۱۳۷۱

و لا حول و لا قوه إلاّ بالله العلیّ العظیم و صلّی الله علی سیّدنا محمد و آله الطّاهرین.

در این جمع دانشگاهی محترم و در میان دانشجویان عزیز، سخن خود را در باب رابطه‌ی حوزه و دانشگاه، ویژگی‌های این دو در قیاس با یکدیگر، و بالاخص انتظارات دانشگاهیان از حوزویان می‌گشایم.

روز وحدت حوزه و دانشگاه است و از آن روزهایی است که بنا بر یک آرزوی مقدس نام‌گذاری شده است. از بدو انقلاب فرهنگی، و بل‌که از فجر انقلاب اسلامی، این آرزو در دل همه‌ی مشتاقان و مشفقان جوانه زده بود که این دو نهاد شریف و گره‌گشا، که یکی به نام دانشگاه و دیگری حوزه نامیده می‌شود، به یکدیگر بپیوندند و آن جدایی نامبارک که میانشان افتاده است (چه به سبب تحمیل دشمنان و چه به سبب سرنوشت تاریخی)، از میان برداشته شود و این دو نهاد تعلیمی مهم که در کار گشودن گره‌های علمی و فکری و دینی مردمان این مرز و بومند، یکدیگر را بازیابند و با مزید شدن قوتشان از خلق به‌تر دستگیری کنند.

در چگونگی این اتحاد و ارتباط و عملی شدن آن سخن بسیار رفته است و اینک که ما سیزده سال از انقلاب را پشت سر نهاده‌ایم، شاید برای کثیری از دانشگاهیان و حوزویان این سؤال همچنان زنده باشد که این وحدت، آیا عملی شده است یا نه. و آیا اصولا عملی شدنی است یا نه. و مراد کسانی که از ابتدا خواستار چنین وحدتی بوده‌اند، چه بوده و اگر بنا باشد که تحقق بیابد، آن چگونه خواهد بود؟ سمینارهای بسیار هم در این باب برگزار شده و جوانب این کار کاویده شده است. ولی آن وحدت آرمانی، گویا همچنان تحقق نیافته و سؤالاتی را هم که گفتم، همچنان در جای خود پاسخ‌نایافته باقی مانده است. من می‌کوشم از سر نیک‌خواهی و شفقت و دردمندی، در این سخنرانی نکته‌هایی را در این باب بگویم و مشخصاتی را در باب دانشگاه و حوزه عرض کنم و دلایل آن جدایی و افتراق را بیان کنم و برای عملی شدن آن وحدت یا اتحاد مطلوب، پیشنهادهایی را عرضه بدارم.

از جهات مختلف می‌توان به دانشگاه و حوزه نظر کرد و من برجسته‌ترین وجود ‌آن‌ها را در نظر می‌گیرم که جنبه‌ی تعلیمی بودن آن‌هاست. دانشگاه یک مدرسه است و حوزه‌ی علمیه‌ی قم یا نجف و یا مشهد هم مدرسه‌اند و در درجه‌ی اوّل این‌ها به کار تعلیم می‌پردازند. مهم‌ترین محتویات ‌آن‌ها شاگرد و معلم و کتاب‌های درسی‌اند. هر دو تاریخ و سنت طولانی دارند. حوزه البته، در جامعه‌ی دینی ما، سنت بسیار طولانی دارد و از مواریثی است که از قرن‌ها پیش به جا مانده است. ولی دانشگاه در کشور ما، به صورتی که امروز وجود دارد، از عمرش یک قرن هم نمی‌گذرد. سوابقی در دوران قاجار داشته است و قبل از آن هم تقریباً چیزی که مشابهت با دانشگاه امروزی داشته باشد، نداشته‌ایم. یک عنصر وارداتی است که ابتدا در جای دیگر تولد یافته و روییده و بزرگ شده است و بعد ما آن را آورده‌ایم و در این‌جا کاشته‌ایم و زیر سایه‌ی دل‌پذیرش نشسته‌ایم.

باری؛ تعلیمی بودن، یعنی مدرسه بودن این دو نهاد، شاید مهم‌ترین ویژگی ‌آن‌ها باشد. لکن صورت مدرسه یک امر است و باطن مدرسه امری دیگر. غرضم این است که علومی که در حوزه‌ها تعلیم می‌شوند، با علومی که در دانشگاه‌های جدید تعلیم می‌شوند، روحاً متفاوتند و یا دقیق‌تر بگویم، تدریس و تعلیم در حوزه، با نگرشی همراه است که آن نگرش همراه دروس دانشگاهی نیست. این تفاوت، روح تفاوت بین این دو نهاد را تشکیل می‌دهند و اگر افتراقی هست، از همین‌جا برمی‌خیزد و اگر اتحادی باید صورت بگیرد، در همین زمینه باید صورت بگیرد. دانشی که در حوزه‌های علمیه تعلیم می‌شود، دانشی است منسوب و مرتبط به دین؛ خواه مستقیماً تفسیر متون دینی باشند (مثل تفسیر قرآن و فقه)، خواه مقدمات ‌آن‌ها باشد، خواه علوم جنبی مثل فلسفه و گاه کلام. این علوم، همه غیرتجربی‌اند و محتوایشان با محتوای علومی که در دانشگاه‌ها آموخته می‌شود متفاوت است. در دانشگاه بیش‌تر علوم تجربی آموخته می‌شود؛ خواه علوم طبیعی تجربی و خواه علوم انسانی تجربی. و همین کم تفاوتی نیست. اما تفاوت اصولی که بین این دو دسته دانش وجود دارد، در این خلاصه نمی‌شود که یکی علم تجربی یا غربی است و دیگری علم دینی یا غیرتجربی و غیرغربی و بومی. تفاوت در جای دیگر است. علومی که در حوزه‌ها آموخته می‌شوند، علومی هستند مسبوق به ایمان، که بر مبانی ‌آن‌ها انگشت نقد و اعتراض نمی‌توان نهاد. ولی علوم دانشگاهی مطلقاً چنین صفتی ندارند. همین باعث می‌شود که دانشجوی این‌جا و آن‌جا، مواد درسی این‌جا و آن‌جا، و فضای این‌جا و آن‌جا، تفاوت عمیق پیدا بکند، به نحوی که نزدیک کردنشان و اتحاد بخشیدنشان را به غایت دشوار سازد.

مایلم که به این نکته‌ی اصولی توجه کافی معطوف بدارید: من نمی‌گویم که در حوزه‌های دینی انتقاد نیست. من نمی‌گویم در سر کلاس‌ها و درس‌ها شاگرد و معلم وارد مناقشه و مشاجره نمی‌شوند و نمی‌گویم کار دانشگاه‌ها همه‌اش پرس‌وجو و گفت‌وگوست و اثری از تقلید در آن‌جا نیست. این‌ها را نمی‌گویم. حرف من چیزی دیگر است. دروس طلبگی، اتفاقاً از حیث این که همراه با مباحثه‌اند و از حیث این که گاهی در سر درس بین معلم و شاگرد مناقشات و مشاجرات طولانی درمی‌گیرد، شاید با دروس دانشگاهی تفاوت بارزی داشته باشد. دانشگاه‌های ما، به‌خصوص در حال حاضر، وضع چندان دل‌پذیری از این حیث ندارند. دانشجویان اغلب منفعلانه می‌نشینند و سخنان استادان را گوش می‌دهند و جزوه برمی‌دارند و امتحان می‌دهند و نمره می‌گیرند و کارشان خاتمه می‌یابد. این وضع یک دانشگاه آرمانی نیست و این طور نباید باشد. این‌ها درست. لکن سخن من چیزی دیگر است و آن این است که در حوزه‌های دینی یک التزام اولیه‌ای از دو طرف نسبت به متون دینی وجود دارد، به نحوی که هیچ‌کس نمی‌تواند دامنه‌ی انتقاد و مناقشه‌ی خود را تا آن‌جا بکشاند که مبانی اصول و متون مقدس تعلیمی خود را مورد سؤال قرار بدهد. کسی ممکن است در فقه با استاد خود وارد گفت‌وگو شود و نظر او را نپذیرد. اما قدری پیش‌تر که برود و بحث منتهی شود به این که آن مفاد قطعی فلان روایت قطعی است، دیگر باب گفت‌وگو بسته خواهد شد و مسأله به همان جا ختم خواهد شد.

این که گفته‌اند باب اجتهاد در فقه اهل سنت بسته است، معنایی جز این ندارد که آنان بر فتاوا و آرای چند فقیه برجسته‌ی خود انگشت انتقاد و اجتهاد نمی‌نهند و از ‌آن‌ها فراتر نمی‌روند. در شیعه هم این معنا وجود دارد، با این تفاوت که فقهای شیعه از اقوال قطعی ائمه‌ی اطهار فراتر نمی‌روند. «توقف» در هر دو جا وجود دارد. لکن توقف‌گاه‌ها متفاوت است. یکی نزد غیرمعصوم متوقف می‌شود و دیگری نزد قول معصوم. و لاجرم هر کدام برای کار خود ادله‌ای دارند. پس این که گفتیم در آن علوم جای مناقشه نیست، منظور مناقشه بر روی مبانی و متون مقدس است. تا یک جایی شما هم پیشرفت دارید و می‌توانید هر نظری را بی‌رحمانه مورد سؤال قرار بدهید. ولی از یک جایی به بعد، دیگر خط قرمزی وجود دارد که نمی‌توانید از آن عبور کنید. این علوم را علوم تفسیری و تأویلی می‌خوانیم. تفسیر متون مقدس، یک پیش‌فرض مهم دارد و آن پیش‌فرض مهم این است که ‌آن‌ها را می‌خوانیم تا بفهمیم، نمی‌خوانیم تا ‌آن‌ها را براندازیم. نمی‌خوانیم تا جانشین به‌تری برای ‌آن‌ها تعیین کنیم. نمی‌خوانیم تا نقص و عیبشان را پیدا کنیم و نقدشان کنیم. اساساً در ‌آن‌ها نقص و عیبی قائل نیستیم. متنی است که پیشاپیش صحت و حرمت و قداست آن پذیرفته شده و ما در خصوص آن مناقشه نمی‌کنیم و آن را فوق چون‌وچرای علمی می‌دانیم. چون‌وچرای علمی از جایی پایین‌تر آغاز می‌شود. همه نوع گفت‌وگو و انتقاد در این مجال پایین‌تر آزاد است. ولی همین که به آن منطقه‌ی مقدس می‌رسیم، کارمان تسلیم و فهمیدن است. مهم‌تر از آن، این که معقتدیم همین تسلیم و ایمان ما را آماده و موفق به درک‌ها و استنباط‌هایی می‌کند که کفر و عند و طغیان، آن توفیق را می‌ستاند. این است پیش‌فرض اصلی و یا نگرش حاکم بر دروس و علوم دینی حوزوی، که نقدپذیری‌شان از جایی به بعد متوقف می‌شود. نمی‌گوییم این عیب یا انحطاط است. می‌گوییم ماهیت آن علوم چنین است.

حال بیایید سراغ علوم دانشگاهی. درست است که دانشجو وقتی که درس می‌خواند و یک تئوری فیزیکی یا یک نظریه‌ی اقتصادی یا فلسفی می‌آموزد، در آن مقام نیست یا به آن درجه‌ی علمی نرسیده است که اصول و مبانی آن تئوری‌ها را مورد سؤال قرار بدهد و مثل صاحب‌نظران بزرگ، بتواند رأی دقیق و محکمی ابداع کند و به جای یک تئوری، تئوری دیگری بگذارد (این کم‌تر اتفاق می‌افتد، گرچه عقلاً محال نیست که طفل یک شبه‌ای ره صد ساله برود و کاری را بکند که بزرگان فن می‌کنند). لکن این باب علی‌الاصول باز است و ما در علوم تجربی، هیچ خط قرمزی نداریم و از طرفین، یعنی استاد و شاگرد، هیچ‌گاه چنین ایمان و التزامی نرفته است که بعضی از تئوری‌ها مقدس و فوق چون‌وچرا هستند و از ناحیه‌ی کسانی صادر شده‌اند که انگشت اعتراض بر سخنشان نمی‌توان نهاد. فضای یک دانشگاه آرمانی، به استاد و دانشجو چنین القا و تلقین می‌کند که به شرط این که واجد شرایط باشی تا هر جا را که بتوانی و برسی حق داری که تیشه بزنی و سوراخ کنی و پیش‌تر بروی و با حفاری‌های تازه‌ی خود به نتایج تازه‌تری دست پیدا کنی و هیچ مقامی در علم وجود ندارد که این حق را بتواند از تو سلب کند و حرکتت را متوقف سازد. شما که در دانشگاه تحصیل می‌کنید، در چنین فضایی غوطه‌ورید؛ خواه بدان آگاه باشید خواه نه. پس من اگر در این‌جا بگویم که محیط دانشگاهی، محیط عدم تسلیم است که علی‌الاصول هیچ مرزی برای انتقاد و چون‌وچرا نمی‌شناسد و محیط حوزوی محیطی است که چنین مرزی را می‌شناسد و در عمل هم تعیین و تحدید می‌کند، ادعای گزافی نخواهد بود. ولی این تسلیم و عدم تسلیم نسبت به مبادی اولیه است، نه نسبت به هر چیزی که گفته می‌شود و هر رای و نظریه‌ای که ابراز می‌شود.

این دو نگرش متفاوت دانشگاهی و حوزوی، که فوق‌العاده مهم هستند، اگر به‌خوبی دارک و تحلیل نشوند و اگر به‌درستی در جای خود ننشینند، می‌توانند به راحتی افتراقی را پدید بیاورند که هیچ‌گاه پرشدنی و درمان‌شدنی نباشد. یعنی همیشه طرفین می‌توانند یکدیگر را متهم کنند. این، آن را به جمود و رکود و ارتجاع و عدم پیشرفت، و آن این را به نسبیت‌گرایی و غرب‌زدگی و بی‌ایمانی و امثال این‌ها؛ اتهاماتی که در بدو انقلاب و قبل از انقلاب رایج بود و شنیده بودیم. دانشگاهیان، نوعاً نظر خوشی به حوزه یا شناخت درستی از آن نداشتند و حوزویان نیز نسبت به دانشگاهیان. پاره‌ای از این گمان‌ها البته حق بود و پاره‌ای هم معلول عدم شناخت. و ریشه هم به گمان بنده در همین جا بود که عرض کردم. نگرش دانشگاهی را حوزوی برنمی‌تابد و نگرش حوزوی را دانشگاهی. و این برنتابیدن هم به‌حق است. یعنی چنین نیست که از خصومت یا از سر جهالت باشد. یک نگرش متناسب با یک رشته از علوم تعلیمات است، و نگرش دیگر هم متناسب با یک رشته‌ی دیگر از دانش‌ها و تعلیمات. و هر کدام هم البته در جای خود حقند. اما اگر بخواهند جانشین یکدیگر بشوند یا بی‌قاعده و بدون تمهید کافی به یکدیگر بپیوندند و یکی بشوند، البته نشدنی است. نگویید هر دو طایفه درس می‌خوانند و بحث و تحقیق می‌کنند. روح این درس خواندن‌ها با هم متفاوت است. یکی مسبوق به ایمان و ملتزم به فهم است و دیگر غیرمسبوق به ایمان و ملتزم به نقد. اگر این اصل را ما قبول کنیم، آن‌گاه به توابع و فروعی می‌رسیم که با ذکر آن فروع، انتظارات دانشگاهیان را از حوزویان به دست می‌آوریم. اما قبل از آن، باید مشخصات دیگر نهاد تعلیمی حوزه را بیان کنم.

مشخصه‌ی دیگری که در حوزه دیده می‌شود و در حال حاضر در دانشگاه‌ها دیده نمی‌شود، عبارت است از دست‌رسی حوزه‌های علمیه به قدرت. این مطلب کوچکی نیست. بعد از انقلاب، روحانیت مدیریت کشور را به عهده گرفت و نظریه‌ای که اینک کشور را اداره می‌کند، نظریه‌ی ولایت‌فقیه است که الزام می‌کند در رأس حکومت یک فقیه باشد و زمام رهبری و تدبیر امور را به دست داشته باشد و این روحانی، لاجرم فارغ‌التحصیل حوزه‌ی علمیه است؛ یعنی مدرسه‌ای که روحانی‌پرور و فقیه‌پرور است به همین سبب، پیوستگی حوزه‌ی علمیه با مراجع قدرت، یک پیوستگی ارگانیک بسیار وثیق است و عملاً در مسائل حکومتی، حوزه‌ی علمیه حرف آخر را می‌زند. چرا که حکومت، دینی است. اگر حکومت دینی نبود، دین‌شناسان، یعنی روحانیان هم چنین با حکومت و قدرت عجین و قرین نبودند. اقتضای حکومت دینی، قدرتمند شدن روحانیان و حوزویان است. و این امر بدیهی است و بی‌چون‌وچراست. علوم دینی، بالفعل، برای کسی که واجد آن‌هاست، امروزه قدرت می‌اورد. شخص روحانی امروز قاضی می‌شود، در مراجع قدرت می‌نشیند، نماینده‌ی ولی‌فقیه می‌شود، ولایت و اولویت بر غیر پیدا می‌کند، و قداست و حرمتی می‌یابد که دیگران از آن برخوردار نیستند. نفوذ سخن پیدا می‌کند. حتی طنز و نقدنویسی در مهم‌ترین مجله‌ی طنز کشور، دامن همه را می‌گیرد ولی دامن او را نمی‌گیرد. قدرت گرفتن روحانیان (و عمدتاً فقیهان) در حکومت‌های دینی، حادثه‌ی نوینی نیست. امر سابقه‌داری در تاریخ فرهنگ ماست. درپیچیدن پاره‌ای از فیلسوفان، عارفان، و شاعران گذشته‌ی ما با فقیهان، همه‌اش جنبه‌ی علمی نداشت. البته عارفان ما واقعاً بر سر دیدگاه‌های خاصی در دین‌شناسی با فقیهان اختلاف داشتند و بر سر ‌آن‌ها چالش می‌کردند. ولی چالش‌هایی هم بود که جنبه‌ی علمی نداشت. گاه جنبه‌ی دنیوی داشت. فقیهان کسانی بودند که عملاً مناصب قدرت دینی را در جامعه اشغال می‌کردند. جامعه‌ی دینی با مقررات دینی اداره می‌شد و کسی که این مقررات را می‌دانست، به طور طبیعی، این مناصب به دست او سپرده می‌شد و مرجع قرار می‌گرفت. متکلمان و فیلسوفان و مورخان، نه چندان امتیاز داشتند که فقیهان. و منزلت اجتماعی‌شان با فقیهان قابل قیاس نبود. فقر آن طوایف در قیاس با برخورداری‌های این طایفه، از موضوعات دائم ادبیات نقدی ماست و از دنیاواری فقیهان و از نزدیک شدنشان به قضا و قدرت، مذمت بسیار رفته است و ادبای تیزبین ما در این باب سخن کم نگفته‌اند. حافظ از آن متفکران است که هم درباره‌ی فقیهان و هم درباره‌ی صوفیان، که مورد توجه ارباب قدرت بوده‌اند، سخنان تلخ بسیار گفته است:

صوفی شهر بین که چون لقمه‌ی شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش‌علف

این تعبیر، تعبیر تندی است. لقمه‌ی شبهه خوردن کار کسی است که بر اثر آمیختن با ارباب سوء قدرت، مبالات حلال و حرام نمی‌کند. وقتی حافظ شغل‌های حکومتی و دولتی را برمی‌شمارد، چنین می‌گوید:

نه مفتی‌ام نه مدرس نه محتسب نه فقیه
مرا چه کار که منع شراب‌خواره کنم؟

حتی کسی چون فیض کاشانی، که خود فقیهی محدث و عارف بود، از فقیهان و صومعه‌داران به یک اندازه گله‌مند است:

این فقیهان بین که به ظاهر همه اخوان هستند
چون به باطن نگری دشمن ایمان همند

آه از این صومعه‌داران تهی از اخلاص
کز حسد ره‌زن ایمان مریدان همند

شاعر عربی می‌گوید:
أین قاضینا لاعمی أو تراه یتعامی
سرق العید کان العید اموال الیتامی

می‌گوید «قاضی ما یا کور است یا خود را به کوری زده است. عید (فطر) را هم می‌دزدد، گویی که عید هم جزء اموال یتیمان است.» این تعبیرات که در باب این‌گونه افراد نزدیک به قدرت به کار رفته است، برای ما عبرت‌اموز است و نشان‌دهنده‌ی این است که اگر یک محیط علمی (خواه دینی و خواه غیردینی) دسترسی‌اش به قدرت آسان باشد، چه آفات و انحرافاتی آن را تهدید می‌کند. حوزه‌های علمیه تا پیش از انقلاب این مشکل بالقوه را نداشتند. ولی امروز چنین نیست. نمی‌گویم که فارغ‌التحصیلان دانشگاه کار پیدا نمی‌کنند و یا حتی در مناصب مدیریت نمی‌نشینند. لکن وضعشان از این حیث بسیار تفاوت دارد با وضع روحانیان که اداره‌ی مملکت، نظراً به دست آنان است و عملاً هم تا هر کجا بخواهند می‌توانند در امور دخالت کنند و گذرگاه‌های مهم در اختیار آنان است و یک امام‌جمعه در یک شهر یا یک روحانی در یک دانشگاه، گاه می‌تواند در گره‌گشایی یا کارشکنی، تأثیر عظیم داشته باشد. روحانیت، همیشه یک حزب منسجم بوده است و اینک حزبی است به قدرت رسیده، که سایر احزاب مخالف را کنار نهاده است.

مشخصه‌ی سوم که باز در دانشگاه‌ها صادق نیست، این است که حوزه‌های علمیه با عوام و عامه‌ی مردم روبه‌رو هستند. به تعبیر دیگر، آن‌چه را فراهم می‌آورند، فقط غذایی نیست که در خور خواص باشد و سروکارشان تنها با شاگردی نیست که مسائل علمی ویژه را از ‌آن‌ها بپرسد. بل‌که هم با توده‌ی عوام روبه‌رو هستند و هم عهده‌دار امر شریف هدایت و تربیت عامه هستند. با عامه‌ی غیر اهل علم سخن گفتن، اقتضائاتی دارد و با خواص اهل علم سخن گفتن، اقتضائاتی دیگر. از اهم وظایف حوزه‌ی علمیه، خطیب‌پروری است. یعنی کسی که بتواند القای خطابه کند یا این که بتواند منبر برود. یعنی کسی که بتواند با زبان ساده و همه‌کس، فهم مردم را هدایت کند. برای ‌آن‌ها با قصه و تمثیل و شعر و شیرین‌زبانی، مواعظ اخلاقی و معارف دینی و اصول اعتقادی بگوید. این جزء فرائض حوزه‌های علمیه است. البته در حوزه‌ی علمیه‌ی ما در حال حاضر، مدرسه‌ای که مخصوص وعظ و خطابه باشد وجود ندارد و فقط کسانی که خودشان ذوق خطابه و منبر رفتن دارند، به این شغل اهتمام می‌کنند و چقدر به‌تر بود که این امر هم مثل بقیه‌ی امور تعلیم می‌شد و افراد صالحی برای این کار تربیت می‌شدند. ولی من الان توصیه‌ام به خطیب‌پروری نیست. بل‌که سخنم این است که وقتی یک نهاد تعلیمی و تخصصی، کسب مهارت در خطابه را از اهداف خود قرار بدهد (و خطابه هم عبارت است از سخن اقناعی غیرتخصصی غیراستدلالی گفتن برای نفوذ در دل عامه و برای جا انداختن یک مسأله، به هر نحو ممکن)، این امر آفات و مقتضیاتی دارد و آن نهاد تعلیمی را می‌تواند به راهی بکشاند که همیشه مطلوب نیست. این خصوصیت در دانشگاه‌ها وجود ندارد. دانشگاه‌ها بناشان بر خطیب‌پروری و دل‌ربایی ـ که گاه به جلوه‌گری هم می‌کشد ـ نیست. چرا که هدایت‌گری از ‌آن‌ها خواسته نشده است و تقویت ایمان عامه به عهده‌ی ‌آن‌ها نیست. کار دانشگاه‌‌ها متخصص‌پروری و گره‌گشایی علمی است و به همین سبب هم علومشان از خطر عوام‌زدگی در امان است. این‌ها سه مشخصه با سه فرق مهم بین حوزه و دانشگاه بود که اقتضای ماهیت ‌آن‌ها هم هست و از بیرون به ‌آن‌ها تحمیل نشده است.

حال عطف عنان می‌کنیم به آفاتی که از این طرق متوجه نهاد تعلیمی حوزه می‌شود. آفت‌شناسی، امر مهمی است و حکیم آن است که آفت‌شناس باشد. اولین خصوصیت چنان است که اگر تحدید و مهار نشود، می‌تواند به غلط، به تمام علوم حوزوی و حتی به زبان عربی سرایت بکند. یعنی اگر قرآن مقدس و فوق چون‌وچراست، و اگر روایات مقدسند، رفته‌رفته این تقدس سرازیر شود و به رآی این حکیم یا آن فقیه هم تعلق بگیرد و به این ترتیب، کثیری از امور که هیچ شایستگی تقدس ندارد، تقدس بالعرض و بالتبع پیدا بکنند، چنان‌که دیگر درباره‌ی ‌آن‌ها چون‌وچرایی نرود و کسی جرأت چون‌وچرا نکند. و این امری‌ست که ما گاهی در حوزه‌ها مشاهده می‌کنیم. درست است که گفته می‌شود که باب مناقشه و سؤال باز است، ولی در خیلی از موارد این باب عملاً بسته است. بیرونیان که هیچ، درونیان حوزه هم گاه جرأت نمی‌کنند در برابر فلان رأی حاکم و رایج سخن بگویند و یا از طلبه‌ای مسموع نیست که در آن زمینه‌ها اظهار نظری بکند. همه به یاد د اریم که بر سر کتاب شهید جاوید چه غوغای بزرگ غیرعلمی به پا کردند و چگونه در برابر یک رأی رایج (که تقدس بی‌سبب یافته بود)، وقتی رأی دیگر ظاهر شد، کتاب و مؤلف کتاب را چنان فروکوفتند که عبرتی شد برای همه‌ی نوآورندگان بعدی و شکنندگان تقدس‌های بلاجهت. تقدس آرای مجلسی و منع علامه طباطبایی از حاشیه‌نویسی بر بحارالأنوار، نمونه‌ی دیگر بود. این تقدس یافتن‌های بی‌جهت، کم‌ترین زیانشان این است که آراء و مسائل علمی، مجمل و سربسته و نشکافته و تحلیل‌نشده باقی می‌مانند و کسی نشاط یا شجاعت دست زدن به ‌آن‌ها را پیدا نمی‌کند و آرای موروثی کهن، رفته‌رفته با قدمت بیش‌تر یافتن، تقدس بیش‌تر می‌یابند و عالمان هم کارشان پاسداری از ‌آن‌ها می‌شود و این عین انحطاط و خسارت یک نهاد علمی است و موجب موهون شدن آن است در چشم بیرونیان. بنده به جرأت می‌گویم که کثیری از آرای کلامی رایج در حوزه‌های علمیه، آرایی تنقیح‌ناشده و تلقی به قبول شده‌اند. و اگر حوزه روزی عزم خانه‌تکانی کند، خواهد دید که بسیاری از ‌آن‌ها قابل تجدید نظرند و این میسر نخواهد شد، مگر در فضایی باز و آزاد از قداست‌های بی‌ساس و بی‌سبب. تقدسی که حقش این است که در جای خاصی محصور و محدود بماند، وقتی از جای خود بیرون می‌آید و به یک دانش بشری تعلق می‌گیرد، راه رشد را می‌بندد و آن دانش بشری را پاک مسخ می‌کند؛ چنان‌که دیگر نه بشری است، نه الهی.

بنده این‌جا عرض می‌کنم که یکی از مهم‌ترین دلایل مقاومتی که در برابر نظریه‌ی قبض و بسط شد، این بود که آن نظریه مدعی بود که معرفت دینی، معرفتی بشری است و هیچ فرقی با معرفت‌های دیگر از این حیث ندارد. لازمه‌ی این سخن آن است که آن‌چه در حوزه‌های علمیه می‌رود، همان‌قدر قابل بررسی و نقد و مناقشه است (از ناحیه‌ی اهل نظر)، که بقیه‌ی علوم. و همان‌قدر علمی است که سایر علوم. این سخن، در عین این که مبانی محکمی دارد و به گمان خود بنده حتی حاجت به استدلال ندارد، آن‌قدر موجب برآشفتگی شد (برآشفتگی بی‌تناسب با اصل سخن) که آدمی را به فکر فرو می‌برد که این‌همه آشفتگی، نباید منشأ علمی صرف داشته باشد. منشأ دیگری دارد و آن منشأ دیگر، لاجرم همین بود که از پاره‌ای آراء که به ناحق کسب قداست کرده بودند، سلب قداست می‌کرد و همه را در یک رتبه می‌نشاند. و من این‌جا عرض می‌کنم که اتحاد بین حوزه و دانشگاه عملی نخواهد شد، مگر این که معرفتی را که حوزه به شاگردانش می‌آموزد، معرفت بشری غیرمقدس بداند و با آرای بشری برخورد بشری کند و یک رأی بشری را فوق چون‌وچرا ـ نظراً و عملاً ـ ننشاند. وقتی که شما میان دو نهاد علمی خواستار اتحاد باشید که علومشان را جوهراً و روحاً متفاوت بدانید، این اتحاد فقط در لفظ و صورت باقی خواهد ماند و پایی نخواهد گرفت. از مهم‌ترین شروط برای مقبولیت و تحقق‌پذیری این اتحاد، این است که این دو نهادف نهاد تعلیمی باشند و هر کدام به اندازه‌ی دیگری بشری و نقدپذیر. در حوزه‌ی علمیه، خدا و پیغمبر اکرم و ائمه‌ی اطهار نشسته‌اند، فقیهان و عالمان و متکلمان نشسته‌اند، که خود انسانند و خطاپذیر. و هر چه اینان تولید می‌کنند، معرفت غیرمقدس بشری است و آن قداستی که روایات و قرآن دارند، ذره‌ای به علوم و معارف اینان سرایت نمی‌کند که نمی‌کند.

تا وقتی که دو امر هم‌سطح نباشند و یک در عرش باشد و دیگر بر فرش، چه جای انتظار برای اتحاد است؟ کم‌ترین شرط دوستی و ارتباط، هم‌سطحی و دسترس‌پذیری است. این مطلبی است که در باب دوستی هم صادق است. بزرگان گفته‌اند بین ارباب و برده، دوستی امکان ندارد. سخن حکیمانه‌ای گفته‌اند. وقتی هم‌رتبگی نباشد، دوستی امکان ندارد. هیچ‌وقت یک ارباب نمی‌تواند با بنده‌ی خود دوست باشد. ممکن است از سر ترحم به او نظری یا ملاطفتی بکند اما رابطه‌ی مودت، رابطه‌ی دیگری است. در رابطه‌ی مودت فرض بر این است که تفاوت‌ها حل و هضم شده است. کار عشق و مودت این است که فزونی‌ها را از میان بردارد و افراد را در یک رتبه بنشاند.

بنازم به بزم محبت که آن‌جا
گدایی به شاهی مقابل نشیند

این‌جا هم همین حکم را دارد. اگر در جایی علوم مقدس بیاموزند و به بشری بودنشان اذعان نرود و اوصافی بشری که آدمی در علم خود می‌ریزد مورد توجه قرار نگیرد و بهره‌ای از تقدس که برای کلام حضرت باری هست برای این علوم و معارف قائل باشند و در جای دیگر علوم بشری نامقدس بیاموزند، در آن صورت آن هم‌سنخی و هم‌سخنی مطلوب حاصل نخواهد شد و دوری و جدایی بین ‌آن‌ها به جای خود باقی خواهد ماند. انتظاری که جامه‌ی دانشگاهی از جامعه‌ی حوزوی دارد، این است که علوم حوزوی همچون علوم دیگر، بشری دانسته شود و به بشری بودنشان اعتراف صحیح برود و چنان سخن گفته نشود که گویی کسانی که در حوزه نشسته‌اند و تعلیم می‌دهند، مستقیماً با خدا و پیغمبر خدا ارتباطی دارند و هر چه به ذهنشان می‌رسد وحی منزل است و آن شؤونی که آن بزرگان داشتند، این‌ها هم دارند.

اگر تصور رود که از یک سو برای حفظ دین باید معرفت دینی، مقدس و غیربشری دانسته شود و از سوی دیگر برای هدایت عوام باید بر خطابه تأکید رود، این معجون غریب، تصویر دل‌آزاری را از دین فراهم خواهد کرد و تشویش و تردید بسیار پدید خواهد آورد و آن این که سخنان خطابی عوام‌زده، رنگ تقدس دینی به خود خواهد گرفت. در جایی که سخنان مستدل را هم مقدس نباید دانست، چه جای تقدس دادن به سخنان خطابی است؟

گاه برای نوع علوم و دروسی که در آن‌جا آموخته می‌شود، تقدس پیدا می‌شود. ملاحظه کنید مرحوم آقای مطهری یکی از انتقاداتش به اقبال لاهوری این بود که فلسفه‌ی اسلامی نخوانده است و فلسفه‌اش غربی بوده است. بنده این را قبول دارم. اقبال لاهوری از فلسفه‌ی اسلامی اطلاعاتی داشت، اما نه چندان عمیق. تحصیل‌کرده‌ی کشورهای خارجی بود. در انگلستان تحصیل کرده بود و در آلمان رساله‌ی دکترایش را نوشته بود. ولی من به شما عرض می‌کنم آن‌چه در حوزه‌های علمیه به نام فلسفه‌ی اسلامی خوانده می‌شود، گرچه اسم اسلامی به خود گرفته و مقدس شده است، ولی آن هم فلسفه‌ای یونانی بیش نیست و فلسفه‌ای است در میان ده‌ها فلسفه‌ی دیگر. نه تنها فلسفه‌ی ممکن است و نه بهترین فلسفه‌ی ممکن. علمی است بشری و محترم، و البته بی‌قداست. و اولین فلسفه‌ای است که به دست مسلمین افتاده و بومی شده است. به‌علاوه فلسفه‌ی چه کسی فلسفه‌ی اسلامی است؟ فلسفه‌ی فارابی؟ یا فخر رازی؟ یا شیخ اشراق؟ یا ملارجبعلی تبریزی؟ این‌ها آرایشان با هم فرق دارد. درست مثل این است که گمان کنیم فلسفه‌ی غربی یک فلسفه است. آن‌جا هم دکارت و هگل و برگسون و راسل، آرایشان زمین تا آسمان با هم فرق دارد و در عین حال، همه فیلسوف غربی‌اند. این تقدس که «فلسفه‌ی اسلامی» در حوزه‌های ما پیدا کرده است، اولین ضرری که زده است، این است که نسبت به بقیه‌ی فلسفه‌ها بی‌اعتنایی پدید آمده است. تصور رفته است که بقیه‌ی فلسفه‌ها مؤسّس بر کفر است، یعنی طوری است که ایده‌های کفرآمیز را تلقین می‌کند، ولی فلسفه‌ی اسلامی، مسلمان‌ساز است. در حالی که در درون همین فرهنگ اسلامی، اکابری بوده‌اند که با فلسفه‌ی مسمّی به فلسفه‌ی اسلامی، به دلیل کفرآمیز بودنش مخالفت کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. بنده به کفرتراشی و ایمان‌آفرینی فلسفه کاری ندارم. می‌گویم این چه تعصبی است که بر این علم بشرساخته می‌رود. فلسفه فلسفه است. با کفر و ایمان ربطی ندارد. بلی؛ اگر منظور کلام اسلامی است، آن غیر از فلسفه است و دریغا که در حوزه رونقی ندارد. همین فلسفه که قداست هم یافته است، با مخالفان خود چنان برخورد می‌کند که ‌آن‌ها را «شیطان» می‌نامد. ملاصدرا پاسخ به شبهه‌ی ابن‌کمونه را «رجم شیطان» نام داده است. گویی فلسفه چیزی غیر از همین اشکال و جواب‌ها و مشاجرات و مناقشات است. آن که اشکار می‌کند، همان‌قدر فلسفه می‌گوید که آن که جواب می‌دهد، و حال کسی را از این میان شیطان خواندن و دیگری را فرشته دانستن، چه معنا دارد؟ و چنین می‌شود که سؤال گاه بدل به «شبهه» می‌گردد. و این آفت و زبان دیگر است.

امروز شبهه، کلمه‌ای است که شما هیچ معادلی برای آن در دانشگاه پیدا نمی‌کنید. شبهه عبارت است از سؤالی که به ذهن طلبه‌ای یا جوان جست‌وجوگری می‌رسد که علی‌الظاهر آب مبانی مقبول‌افتاده‌ی دینی موافقت و سازگاری ندارد. این را شبهه می‌نامند. همین که اسم شبهه روی سؤالی رفت، دیگر خاصیت سؤال بودن خود را از دست خواهد داد. خاصیت مهم سؤال این است که شما را بدواند دنبال تحقیق. اما وقتی اسم شبهه روی آن گذاشتید، بار ارزشی به آن داده‌اید. شبهه یعنی سؤالی شیطانی که به هر نحو باید سرکوب شود و مهم‌ترین وظیفه‌ی شما خاموش کردن آن و سرپوش نهادن بر آن است. ولی سؤال این طور نیست. به پرسش‌گر می‌گوییم که اوّلاً خودت آن را فراموش مکن و بپرس، و احیاناً به دیگران هم بگو، برای این که شاید منبع تحریک و تحقیق علمی شود. اصلاً جامعه‌ی بی‌سؤال، جامعه‌ی مرده‌ای خواهد بود. علمی که در او سؤال نباشد، رشدش متوقف خواهد شد. اگر در یک نهاد علمی، این آفت تحقق یابد که با سؤال مواجهه‌ی نامطلوبی بشود و از یک جایی به بعد، اسم آن سؤال شبهه بشود و کسی که دنبال آن را می‌گیرد، آدم مسأله‌دار و شبهه‌ناک و بوداری محسوب بشود، آن نهاد زیان خواهد کرد. در یک نهاد علمی، آدم پرسش‌گر و مساله‌دار باید محترم‌ترین آدم باشد؛ نه آدم جزوه‌نویس که فقط بلد است هر چه به او گفتند ‌آن‌ها را حفظ نکد و به‌تر تحویل بدهد. شخص پرسش‌گر و مساله‌دار، محترم‌ترین شخص است، برای این که بهترین خدمت را به آن نهاد می‌کند. اما اگر کسی در دل همیشه خائف بود که سؤالاتم را از یک جایی به بعد باید نه به خودم بگویم و نه به دیگری، هم خودش ضرر خواهد کرد هم دیگران.

آفت یک محیط تعلیمی (من بر این جنبه تأکید می‌کنم و عجالتاً به جنبه‌های دیگر نظر ندارم)، این است که بر سؤال اسم شبهه نهاده شود که در آن صورت آن محیط را از تعلیمی بودن خواهد انداخت. ملاک رشید بودن یک نهاد تعلیمی، آن است که در اعضای خود جسارت سؤال را بدمد و آنان را از پرسیدن نترساند. و این در لفظ نباشد و در عمل هم دیده شود. در هر محیط تعلیمی، تقلید و تحقیق توأمانند. لکن غلبه‌ی تقلید بر تحقیق آفت‌زاست و باید از بروز این آفت پیش‌گیری کرد. سؤال مثل خواب دیدن است. غیراختیاری است و حلال و حرام ندارد. بل‌که سؤال چون مبهماتی است که باید عزیزش داشت، نه طردش کرد. هم میهمان ذهن است و هم میهمان جامعه‌ی علمی. آن وحدت روش که از او یاد خواهیم کرد، همین جا دیده می‌شود. هر دو نهاد وقتی به یکدیگر نزدیک می‌شوند که روش برخوردشان با سؤالات، یکسان باشد.

شرافت و اهمیت بسیار یافتن زبان عربی و کتاب نوشتن به زبان عربی هم در حوزه اگر مهار نشود، آفتی خواهد بود. یک دانشگاهی، امروز از حوزه یا رساله را می‌بیند که به زبان عبوس فقهی است و به‌هیچ‌رو از ساعت‌ها و سال‌ها بحث و رنجی که پشت سر آن است حکایت نمی‌کند و یا کتاب‌هایی را که خطابی و غیرتحلیلی است. چون آن‌چه جدی است، به زبان عربی نوشته می‌شود. بگذریم از این که عربی حوزه‌ی ما هم عربی روز نیست و کتاب‌های عربی ما در میان عرب‌ها بردی ندارد. امروزه حتی کتاب‌های فراسی را در حوزه تدریس نمی‌کنند و لزوماً متون عربی را برای تدریس برمی‌گزینند که این هم قابل توجیه نیست. روش رئالیسم (فارسی) آقای طباطبایی، مسلماً عمیق‌تر از بدایهالحکمه (عربی) ایشان است. اما دومی کتاب درسی است و اولی نه؛ صرفاً به دلیل عربی بودن. آقای مطهری از فارسی نوشتن چه زیانی برد؟ اگر دانشگاهیان کتب خود را به انگلیسی و فرانسه بنویسند، کارشان علمی‌تر خواهد شد؟ و مبادله‌ی علمی میان حوزه و دانشگاه آسان‌تر خواهد شد؟ در زمینه‌ی فلسفه و معارف، اینک فارسی‌نویسی رایج‌تر است تا در زمینه‌ی فقه و اصول، که اهم علوم کنونی حوزوی است. این که کتب استدلالی فقه را فقیهان می‌خوانند یا فقه‌دان‌ها عربی‌دان هم هستند یا کتب قدیمه‌ی فقهی به زبان عربی است، هیچ‌کدام دلیل نمی‌شود که امروزه کتاب‌های فقهی و اصولی‌مان به زبان عربی نوشته شود. همچنان که درس‌ها به زبان پارسی است، کتاب‌ها هم باید زبان پارسی باشد. زبان پارسی اینک توان خود را در حمل علوم جدید می‌آزماید. باید آن را برای حمل علوم حوزوی (اعم از فقه و فلسفه و اصول و تفسیر و…) نیز توانایی و آمادگی بخشید. اگر کتابی ممتاز و مفید بود، خود به زبان‌های دیگر ترجمه خواهد شد. فعلاً درونیان را دریابیم که بر بیرونیان مقدمند.

می‌رسیم به آفات عجین شدن علم با قدرت: سه آفت مهم را در این باب برمی‌شمارم:

نخست آن که حوزه به زبان قدرت سخن بگوید، نه به زبان منطق. دوم این که هر جا از علم و منطق کم آورد، این کمبود را با قدرت پر کند. و سوم این که ایدئولوگ و توجیه‌گر قدرت باشد، به طوری که در تئوری‌های حکومتی به جای ارشاد و نقد حاکمان، موافق مذاق آنان نظر و فتوا بدهد و یا باب بحث را در پاره‌ای از مباحث تئوریک ببندد. اگر در حوزه‌ها، مثلاً حق بحث در موضوع ولایت‌فقیه ادا نشود و آرای مخالف و موافق، آزادانه ابراز نشود، نشان آفتی است که باید زدوده شود. نگویید قدرت اینک در دست حاکمان صالح است. چنین است و این‌جانب در نیک‌خواهی و مردم‌دوستی‌شان تردید ندارم. اما ضمناً، می‌دانم که انسانند و همین انسان بودن است که همیشه نقد و اصلاح و ارشاد را لازم می‌آورد. قدرتی که در کنار خود دستگاهی فکری و نهادی علمی را ببیند که همواره موافق ذائقه‌ی او سخن می‌گوید و کج‌روی‌های محتمل فکری و عملی او را تهذیب نمی‌کند، بیش‌ترین احتمال لغزش را دارد. دو حادثه‌ی تلخ و شیرین را در این باب به یاد می‌آورم. یکی وقتی که پس از انتخابات مجلس خبرگان، پاره‌ای از اعضای شورای نگهبان مورد انتقاد قرار گرفتند که «خط بازی» می‌کنند. کسی به دفاع از آنان گفته بود که اینان عادلند و «خط بازی» نمی‌کنند. این استدلال غریبی است. عادل گناه نمی‌کند، نه این که خطا نمی‌کند. و عادل، انسان عادل است، نه فرشته‌ی عادل. و به سبب همین انسان بودن، در معرض اصناف لغزش‌هاست. این نوعی توجیه ناصواب قدرت است.

از آن‌سو، در شماره‌ی اخیر مجله‌ی نور علم، دیدم که آقای آذری قمی از علمای حوزه، نقد مبسوطی بر سیاست‌های بانک مرکزی نوشته بود و ‌آن‌ها را غیراسلامی خوانده بود و رئیس بانک را به مشی صحیح اسلامی دعوت کرده بود و کارشناسان وی را غیرصالح برای حل مشکلات اقتصادی جامعه‌ی اسلامی خوانده بود. به محتوای این نزاع کاری ندارم. لکن نفس این نقد که از ناحیه‌ی یک عالم حوزه‌ی علمیه‌ی قم است، بسیار پرحرمت و پسندیده است و کاش نظایر بسیار داشت و چنین نادر و مهجور نمی‌افتاد و نشان می‌داد که حوزه‌ی علمیه، تابع و خاضع قدرت نیست، بل نقاد و مصلح آن است و علم خود را به مصالح عاجل قدرت نمی‌فروشد.

در حاشیه و به طور گذرا، بگویم که سخن رئیس بانک مرکزی که «قوانین اقتصادی ربطی به ایدئولوژی ندارد[۱]»، سخن بسیار محکم و صحیحی است که گرچه در جواب آن نقد ادا نشده، ولی به واقع همه‌ی جواب آن را در بر دارد و ریشه‌ی اختلاف میان علم و ایدئولوژی را به خوبی ظاهر می‌سازد.

می‌رسیم به آفت خطیب‌پروری. این آفت، هم جنبه‌ی علمی دارد هم جنبه‌ی اخلاقی. این‌همه طعن و تشنیع در واعظان غیر متعظ و عالمان بی‌عمل، بیش از هر چیز برمی‌گردد به مقامی که خطبا در جامعه و در دل مردم دارند. به طوری که یک ناهماهنگی کوچک میان قول و فعلشان، دل‌سردی و بی‌اعتقادی عمیق در مردم پدید خواهد آورد. روحانیت اینک کالشمس فی رابعه النهار، خود را آشکار کرده و بر آفتاب افکنده است. اگر جلوه‌گری‌هایش در محراب و منبر همراه باشد با کار دیگر کردن در خلوت شب، نباید متوقع باشد که اعتماد عامه و خاصه بدو جلب شود.

توجه به قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب نیز آفت اخلاقی دیگر است. و امّا آفت علمی آن، در یک کلمه، همان عوام‌زدگی است که به تعبیر شهید مطهری، از سیل‌زدگی و عقرب‌زدگی خطرناک‌تر است. این آفت، روحانیت و حوزه را به جای پیش‌رو بودن، پس‌روی عوام می‌کند و اجازه نمی‌دهد که به چیزهایی دست بزنند. و باعث می‌شود که به هر فکر نو، به دیده‌ی شبهه و بدعت نگاه کنند و خود و دیگران را از ترقی و تکامل محروم دارند. در کنار عامه بودن، افتخار است. امّا پس‌روی عوام بودن چه فخری دارد؟ من می‌دانم که این سخنان که می‌گویم به مذاق بعضی‌ها شیرین نمی‌آید و می‌دانم که مورد مخالفت قرار می‌گیرد. ولی من این‌جا این «حق تلخ» را مشفقانه می‌گویم و جز اصلاح مقصدی ندارم و جز رضای خدا چیزی را نمی‌طلبم. چرا حوزه نسبت به این‌همه روایات سست و مجعول، این‌همه قصص خرافی و این‌همه تعبیرات موهون و دین‌آزار که بر منابر گفته می‌شود و در کتب آمده است و ثمری جز القای دین‌داری عوامانه و خرافی ندارد، حساسیت نشان نمی‌دهد؟ و حساسیتش فقط در برابر قلیلی از دردمندان است که در خرافه‌زدایی می‌کوشند؟ حوزه با کتب حدیث و تنقیح علمی ‌آن‌ها چه کرده است؟ حقیقتاً اگر بعضی از این روایات موجود را جمع بکنید و به صورت کتابی دربیاورید، ضددینی‌ترین و ضدانقلابی‌ترین کتاب‌ها از آب در خواهد آمد. چرا این‌ها مورد نقد و بررسی علمای حوزه قرار نمی‌گیرند؟ چرا نسبت به این‌ها حساسیتی نشان داده نمی‌شود؟ چرا؟ من نمی‌گویم که این کتاب‌ها را بردارند و بی‌اذن مؤلف در ‌آن‌ها دست ببرند. این کتاب‌ها ارزش تاریخی دارند و باید دست‌نخورده بمانند و هر چه که هستند، نشان‌دهنده‌ی فکر دینی مردم ما در یک دوره‌ای از ادوار تاریخند. آنان به آن چیزها عقیده داشتند و گاهی هم بدان‌ها عمل می‌کردند. ولی اگر حوزه‌ی ما پاره‌ای از آن سخنان را امروز قبول ندارد، چه کاری و چه وظیفه‌ی مهم‌تری دارد از این که بنشیند و این‌ها را نقد و تنقیح کند؟ گذشتگان کار خود را کرده‌اند. چرا امروزیان کار خود را نمی‌کنند؟ آیا توجه به خطابه و روبه‌رو بودن با عوام، قدرت این کار را از آنان ستانده است؟ شما به کتاب مفاتیح‌الجنان نگاه بکنید. آیا یک نفر از علمای حوزه‌ی امروز هست که معتقد باشد دندان آدمی که درد می‌گیرد، کرمی در آن می‌رود و بعد برای این که آن دندان خوب بشود شخص باید دعا بخواند تا آن کرم از دندان بیرون برود؟ عین این دعا در مفاتیح‌الجنان وجود دارد[۲]. از این قبیل مطالب در کتب حدیثی ما، الی ماشاءالله وجود دارد. بالاخره دانشگاهیان از حوزه توقع مواجههوی علمی دارند. آیا حوزویان نوع این سخنان را قبول دارند یا نه؟ اگر آری چرا و اگر نه چرا؟ چرا در مواجهه با علم جدید و جهان جدید و اخلاق جدید رأی خود را صریحاً ابراز نمی‌کنند؟ چرا هم این‌گونه روایات را طبع و تجدید طبع می‌کنند و هم گاه بر منابر می‌خوانند و هم در برابر اعتراض و انتقاد، ‌آن‌ها را نامستند و مشکوک و مجعول می‌شمارند؟ آیا تنقیح روایات فقهی کافی است و روایات اخلاقی و اعتقادی و… حاجت به تنقیح ندارد؟ اگر بناست که کسی ‌آن‌ها را نقد کند، چرا خود حوزوی‌ها پیش‌قدم نشوند و نقد نکنند؟ چرا بگذارند دیگری نقد بکند که آن وقت هم دفاع از ‌آن‌ها مشکل است و هم قبول این انتقاد مشکل‌تر.

من در ابتدای انقلاب، در قم برای جمعی از طلاب سخن می‌گفتم. گفتم آقایان، همه‌ی ما قبول داریم که این نوشته‌ها و کتاب‌هایی که در حوزه هست، همه‌اش سالم نیست و اشکال زیادی دارد. اگر شما اشکالاتشان را نگیرید و نقد نکنید، دیگران می‌گیرند و شما در یک بن‌بست دوشاخه باقی می‌مانید. اگر قبول بکنید، به شما خواهند گفت که چرا خودتان اوّل نگفتید؟ اگر هم قبول نکنید که قابل دفاع نیست. مثال زدم گفتم که مرحوم صدرالمتألهین در کتاب اسفار اربعه (که به معنی اخصّ کلمه، کتابی دینی نیست) سخنی ناگوار در باب زنان دارند و مرحوم ملا هادی سبزواری در حاشیه نوشته است که بله، مرحوم صدرالمتألهین، زنان را در عداد حیوانات آورده است، برای این که ذاتاً زنان از جنس حیوانات هستند و فقط صورت انسان به ‌آن‌ها داده‌اند تا مردان از آنان مشمئز نشوند و در نکاح با آنان رغبت کنند[۳]. بنده به این حکیم احترام می‌گذارم، ولی نه به این سخنش. و این کتاب در حوزه‌های ما خوانده می‌شود و مورد تدریس قرار می‌گیرد. من به آقایان گفتم شما اگر این سخن زا نقد نکنید، یکی دیگر نقد خواهد کرد. این سخن که اسلامی نیست. آیا باید آن‌قدر اهمال کرد تا این خرافات هم تقدس پیدا کنند و کسی بر خلاف ‌آن‌ها نتواند سخنی بگوید؟

کتاب‌های حوزوی هم مانند علوم حوزوی، هیچ‌کدام کتاب مقدس نیستند و باید تهذیب شوند. امروزه امر تصحیح کتب قدیمه، به نحو نیکویی در حوزه در جریان است. امّا امر تهذیب و تنقیح و نقد نه، کتاب تصحیح شده، ماده‌ی خام است. اثری تاریخی است. امّا برای آن که دین اثری تاریخی و موزه‌ای نشود، باید این کتب معروض نقد و تهذیب قرار گیرند و سره از ناسره غربال شود و هر چه دور ریختنی است، به مقراض نقد کنار نهاده شود.

در هیچ علمی از علوم دانشگاهی، کتابی نداریم که مقدس باشد. کتب تاریخی داریم که ارزش علمی ندارند و به خاطر ارزش تاریخیوشان تصحیح و طبع می‌شوند. امّا کتاب پرغلطی نداریم که در عین وجود اغلاط، همچنان چاپ و ترویج و تدریس شود.

وحدت روش نقدی، مهم‌ترین وجوه وحدت میان حوزه و دانشگاه است. وحدت روش، وحدت‌های دیگر را به همراه می‌آورد. اگر این دو نهاد در برخورد با سؤالات و با علومی که می‌آموزند یکسان عمل کنند، خواهند توانست نقایص یکدیگر را رفع کنند و به تکمیل یکدیگر بپردازند. اتحاد حوزه و دانشگاه، به این نیست که عده‌ای دانشجو طلبه بشوند (این که خوب است) یا یک عده طلبه دانشجو بشوند (این هم خوب است) یا دروس حوزوی در دانشگاه اموخته بشود و دروس دانشگاه در حوزه. این‌ها همه خوبند. امّا هیچ‌کدام اتحاد حوزه و دانشگاه نیست. این‌ها پیوند زدن‌های صوری است. پیوند عمقی آن بود که عرض کردم، یعنی پیوند و اتحاد روشی.

باز مثال می‌زنم. من دیروز در جایی بودم و در باب زنان سخن می‌گفتم. دیروز روز زن بود و در مطبوعات و بر منابر ما سخنان بسیار گفته شد در باب حرمت نهادن به زن، به حقوق زن، و مقام بلندی که دارد و باید داشته باشد و دین اسلام برای او به رسمیت شناخته است. امّا همه‌ی شما می‌دانید که عمده‌ی این سخنان، سخنان منبری بود. حرف زدن خطابی و تبلیغی بود. حرف زدن تحقیقی نبود. حوزه‌های ما باید برای یک بار و همیشه، تکلیف خودشان را با انواع روایاتی که ما در شرع داریم و محدثین ما نوشته‌اند و در ‌آن‌ها اوصاف و احکامی نسبت به زنان آمده است روشن کنند؛ روایاتی که هیچ‌کس امروزه جرأت ندارد یکی از ‌آن‌ها را بر منبر بخواند. باید حوزه‌های ما تکلیف این‌ها را روشن کنند. استخوان لای زخم نهادن، شیوه‌ی یک نهاد علمی نیست. یک نهاد علمی نیاز به داوری صریح دارد. استخوان لای زخم نهادن در بازار تجارت و در عالم سیاست ممکن است خوب باشد، ولی در عالم علم خوب نیست. داوری روشن باید کرد. مسأله را حل‌نشده و مجمل و سرهم‌بندی شده رها کردن، در شأن یک نهاد علمی نیست.

امّا وقتی این نهاد علمی با خطابه آمیخته شد، می‌گوید احتیاط کنیم مبادا فلان چیز را بگویم که مردم از دین بیرون بروند. به قوت باید گفت حوزه‌ی علمیه متکفل ایمان مردم نیست. متکفل درس دین دادن است. آفت تفکر منبری خطابی، این است که کشش به سوی بزک کردن دارد. این از آفاتی است که در پاره‌ای از کارهای حوزوی ما دیده می‌شود. شما اگر به هر کشوری بروید و در حوزه‌ی هر دینی قرار بگیرید، عین این مطلب را می‌بینید. سال گذشته در نیویورک بودم. روز یکشنبه بودم. رفتم به کلیسا و به مواعظ آقای کشیش گوش می‌دادم. دیدم سخنانی می‌گوید که با حذف یکی دو تعبیر «عیسی مسیح خدای ما»، می‌توان عین آن را در ایران هم عرضه کرد. چنان از مواضع اصلی مسیحیت دور بود و چنان سخنان را امروزی‌پسند و زیورکرده ادا می‌کرد که با «بنیادگرایی مسیحی» هیچ نسبتی نداشت. این عوام‌پسند است، امّا دل خواص را به دست نمی‌آورد. دین حسن خداداد دارد. به زیور نیاز ندارد.
داستانی هم از مرحوم آقای طالقانی می‌خواهم نقل بکنم. در اوایل انقلاب، هیأتی از کوبا آمده بودند نزد ایشان. بعداً در مطبوعات اعلام شد (به نقل از سخن‌گوی منافقین) که ایشان اسلام را نوعی معرفی کرده‌اند به این کوبایی‌ها که ‌آن‌ها می‌گفتند اگر اسلام این است، همه‌ی ما مسلمان هستیم. آدمی در وهله‌ی اوّل پیش خود فکر می‌کند این کار جالبی است و هنرمندی بسیار می‌خواهد که کسی اسلام را آن‌گونه معرفی کند. ولی بنده می‌خواهم به شما بگویم این‌ها خطابیات است. بزک کردن است. این‌ها در شأن یک عالم روحانی نیست. حتی اگر از حسن نیت و صفای سیرت برخیزد. این را هم بگویم که به صحت این داستان و آن نقل قول اطمینان ندارم. محتوا و مضمونش را به عنوان مثال در این‌جا منظور دارم. به قول مولوی:

ور ز جالینوس این گفت افتراست
پس جوابم بهر جالینوس نیست

نکته‌ای را هم در پایان می‌افزایم و آن این است که عالمان دین، به دلیل این که عالم دین هستند، از ‌آن‌ها تقوا و صلاحی انتظار می‌رود که از دیگران انتظار نمی‌رود. نه این که:

ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غله اندوزند

بسیار خوب. من مایلم که سوءتفاهمی صورت نگیرد. تصور نرود که ما عیوب حوزه را برمی‌شماریم یا در مقابل می‌خواهیم کمالاتی را برای دانشگاه اثبات کنیم. چنین نیست. هر چه می‌گوییم از سر خیرخواهی است و واقعاً برای نزدیک‌تر کردن این دو نهاد عزیز است. برای پیدا کردن ریشه‌ی تفاوت‌ها و جدایی‌هاست و برای حل مشکل. من اساس مطلب را این قرار داده‌ام که حوزه‌ی ما دسترسی به قدرتش بیش‌تر شده است و آمیخته به تبلیغ و به خطابه است و قائل به تقدس معرفتی است که می‌آموزد و می‌آموزاند. و این هر سه را دانشگاه‌های ما فعلاً فاقد هستند؛ کمال باشد یا عیب. و برای این که همدیگر را پیدا بکنند، باید نسبت به این تفاوت‌ها هوشیار باشند. قدم‌های عملی که حوزه باید بردارد، این است که باید از آفت نهان‌کاری و احتیاط‌کاری در مسأله‌ی معرفت دینی دور بماند، هیچ سؤالی را شبهه نداند، به مصلحت قدرت سخن نگوید و عمل نکند، معرفتی بشری را غیربشری نشمارد، خطابه را به جای استدلال ننشاند، در امر دین گزینش نکند، دین را عالمانه نه عالمیانه معرفی کند، به بزک کردن دین درنیافتد، به زبان قدرت سخن نگوید و صلاح و تقوا را نه در قول، که در فعل نشان دهد. این وحدت روش دانشگاهی و حوزوی است که وحدت مبارک آن دو نهاد را تضمین خواهد کرد. در رسیدن آن روز مبارک را آرزو می‌کنیم.

والسّلام

یادداشتها
۱ ـ مراد این است که ایدئولوژی‌ها برای عالم خارج قانون تعیین نمی‌کنند و جهان چنان نمی‌گردد که ایدئولوژی‌ها می‌خواند. بل‌که امور در عالم خارج، تابع نیروها و طبایع خارجی و واقعی است.

۲ ـ «و أیضاً وارد شده که چوبی یا آهنی بگذارد بر دندان درد کن و افسون کند آن را از جانب ‌آن‌ها هفت مرتبه. بسم الله الرحمن الرحیم. العجب کل العجب دوده تکون فی الغم تأکل العظم و تنزل الدّم. انا الرّاقی و الله الشافی و الکافی لا إله إلا الله و الحمد لله ربّ العالمین و إذ قلتم نفسا فادرأتم فیها بخواند تا لعلّکم تعقلون. هفت مرتبه این را به جا آورد.» [عجیب است و بسیار عجیب است که کرمی در دهان استخوان را می‌خورد و مایه‌ی خون‌ریزی می‌شود. من افسون‌گرم و خداشفابخش…] (کتاب باقیات الصالحات، حاشیه‌ی مفاتیح الجنان، اثر مرحوم شیخ عباس قمی، ص۲۸۷)

۳ ـ «و منها تولّد الحیوانات المختلفه… بعضها للأکل… و بعضها للرّکوب و الزینه… و بعضها للحمل… و بعضها للتجمل و الرّاحه… و بعضها النّکاح… و بعضا للملابس و البیت و الاناث…» اسفار اربعه، ج۷، ف۱۳، ص۱۳۶، مکتبه مصطفوی. [و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است… که بعضی برای خوردنند… و بعضی برای سوار شدن… و بعضی برای بار کشیدن… و بعضی برای تجمل… و بعضی برای نکاح و آمیزش… و بعضی برای تهیه‌ی لباس و اثاث خانه…]
«فی ادراجها فی سلک الحیوانات ایماء لطیف الی أن النّساء لضعف عقولهنّ و جمودهنّ علی ادراک الجزئیات و رغبتهنّ الی زخارف الدنیا، کدن أن یلتحقن بالحیوانات الصّامته حقاً و صدقا، اغلبهنّ سیرتهن الدوابّ و لکن کساهنّ صوره الانسان لئلا یشمئز عن صحبتهنّ و یرغب فی نکاحهنّ و من هنا غلب فی شرعنا المطهر جانب الرجال و سلّطهم علین فی کثیر من الاحکام کالطلاق و النشوز و ادخال الضرر علی الضرر…» همان، حاشیه‌ی ملاهادی سبزواری [این که صدرالدین شیرازی زنان را در عداد حیوانات درآورده است، اشاره‌ی لطیفی دارد به این که زنان به دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به زیورهای دنیا، حقا و عدلا در حکم حیوانات زبان‌بسته‌اند. و اغلبشان سیرت چارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده‌اند تا مردان از مصاحبت با آنان متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند و به همین دلیل در شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و… بر زنان چیرگی داده‌اند…]

 

پایگاه اطلاع رسانی نهاد نمایندگی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی به نقل از سایت روشنگری