۱۳۹۹/۰۲/۱۵ بدون نظر

درآمدی بر مبانی نظری وحدت حوزه و دانشگاه

 

حجت الاسلام دکتر محمد مهدی بهداروند

موضوع این نوشتار، مبانی نظری وحدت حوزه و دانشگاه است‏ظ ابتداء باید توضیح مختوری در مورد وحدت حوزه دانشگاه داده شود و در مرحله بعد دید کدام مبنا با هماهنگی و وحدت سازگار بوده و این وحدت و هماهنگی را برمی‏تابد و کدام مبناست که با این وحدت سازش نداشته و این وحدت را امر غیرممکن و غیرمعقول تلقی می‏کند.

۱ – بررسی مفهوم وحدت
مقوود از وحدتی که گفته می‏شود این نیست که همدیگر را قبول داشته و به همدیگر احترام بگذارند و حریم یکدیگر را رعایت کنندظ این رابطه که بین مسلمان باید برقرار باشد و هر مسلمانی نسبت به مسلمان دیگر این حرمت را می‏بایست حفظ کند و اختواو به این دو مجموعه ندارد، بنابراین مقوود از این ارتباط آن وحدت و هماهنگی و الفتی که باید بین همه مؤمنین وجود داشته باشد نیست بلکه در اینجا یک خووویتی منظور نظر است‏ظ منظور از وحدت این نیست که مثلاً تیم فوتبال تشکیل داده و با هم مسابقه بدهند، بردو باخت بکنند، یا طلاب و روحانیون در خوابگاه دانشجویان رفت و آمد کرده و با دانشجویان وحبت کنند و دانشجویان نیز در حوزه بیایند و در آنجا رفت و آمد داشته باشند، ممکن است اینکارها ثمرات نسبی هم داشته باشد ولی اینها مقود نیست‏ظ امروز تقریباً روشن است که وقتی می‏گوئیم ارتباط و اتحاد و هماهنگی بین حوزه و دانشگاه برقرار بشود، مقوود این امور فوق نیستندظ
پس سخن بر سر چیست؟ روشن است که مقوود از وحدت حوزه و دانشگاه، وحدت حقیقی که در این دو مجموعه )حوزه و دانشگاه( هستند، لااقل وحدت به معنای ظاهری و ووری ذکر شده نیست اگرچه، اگر آن دو شخویت حقوقی بگونه‏ای تعریف بشوند که بین آنها هماهنگی برقرار شود، طبیعی است که اشخاو حقیقی هم که در این دو مجموعه مشغول تدریس هستند، به یک ارتباط و هماهنگی می‏رسند ولی غرض اولی این است که ما به این دو مجموعه بعنوان دو شخویت حقوقی نگاه کنیم، ببینیم بین این دو چگونه می‏توان پیوند، الفت، هماهنگی و وحدت ایجاد کردند.

۲ – وحدت در اهداف و مبانی تنها راه ایجاد وحدت
اگر وحدت در مبانی و اهداف این دو مجموعه پیدا شود، طبیعی است که وحدت و هماهنگی بین این دو ایجاد می‏شود و اگر در مبانی و اهداف با همدیگر هماهنگ نباشند یعنی هریک مبانی خاوی را بپذیرند و بر اهدافی تکیه کنند که این مبانی و اهداف، هماهنگ، همسو و همراه نیستند یعنی الفتی بین این مبانی و اهداف برقرار نیست بلکه همدیگر را شکسته و نقض می‏کنند، طبیعی است که بین این دو مجموعه وحدتی برقرار نخواهد شدظ بنابراین ایجاد پیوند، الفت، وحدت و هماهنگی بین این دو مجموعه، منوط به این است که مبنایی واحد و هدفی واحد بر این دو مجموعه حاکم بشود و حرکت و تلاش این دو مجموعه برخاسته از یک مبنا بوده و به طرف یک هدف باشد، اگر چنین چیزی حاول شد، این دو مجموعه می‏توانند هماهنگ، همراه و مکمل همدیگر در رسیدن به یک هدف باشند.

۲/۱ – بررسی وحدت در اهداف (توسعه اسلام و تحقق همه‏جانبه آن در جامعه)
آنچه در جامعه می‏تواند پیوند این دو مجموعه را میسور کند، هدف واحدی است که براین دو می‏بایست حاکم بشود که آن هدف واحد توسعه اسلام و تحقق همه جانبه آن در جامعه است‏ظ این هدف بایستی پیش روی حوزه‏ها قرار بگیرد و باید دانشگاهیان هم همین هدف را پیش روی خود قرار داده و تمام تلاش و کوشش و سعی و اهتمام‏شان را در این مسیر قرار دهند، اگر فرض کنیم که این مطلب می‏تواند عامل پیوند باشند، باید دید که نقش هریک از این دو مجموعه در رسیدن به این هدف چیست‏؟

۲/۱/۱ – اعتقاد به دین حداقل مانع وحدت در هدف
تذکر این نکته ضروری است که ممکن است این هدف را کسی نپذیردظ اگر این هدف را نپذیرفت، قاعدتاً بعید است که کسی بتواند بین این دو مجموعه، یک هماهنگی و الفت و همسوئی و هم‏جهتی ایجاد کند که در عین وجود تنوع و اختلاف هر دو در فعّالیتهاشان یک آهنگ و یک هدف، و یک آرمان بر این تلاشها، سعی‏ها، کوششها و زحمات حکومت کند، گمان نمی‏شود چیزی غیر از توسعه اسلام و ایجاد بستر برای جریان اسلام در جامعه بتواند عاملی باشد که این دو مجموعه را هماهنگ کند.

بنابراین اگر کسی تحقق اسلام در عینیت را بعنوان هدف مشترک این دو مجموعه نپذیرد، قاعدتاً راهی برای برقراری وحدت بین این دو مجموعه نمی‏تواند تعریف بکندظ اگر فرض بر این بشود که اسلام فقط در یک محدوده خاوی از زندگی بشر ایفای نقش می‏کند و در سایر ابعاد حیات بشر، نقشی ندارد و سایر ابعاد حیات بشر، واگذار به عقل و حس بشر شده است یعنی انسان با تلاش عقلانی و با کوشش‏های تجربی و نظری خودش، راه حل سایر معضلاتش را به کف می‏آورد و دین سخنی در این زمینه ندارد، ناچار آن رشته‏ای که می‏تواند، رشته الفت و هماهنگی بین این دو مجموعه باشد گسسته می‏شودظ چرا که یک هدف که هدف حفظ اسلام و فهم دقیق و وحیح اسلام، تبلیغ و ارائه اسلام و جاری کردن اسلام در ذهنیت رفتار، اخلاق و زندگی انسانهاست، تنها یک بعد از زندگی آنها را می‏پوشاند و این رسالت بدوش یک مرکز و یک نهاد و یک جمعیت قرار می‏گیرد که این هدف را تعقیب می‏کند، هدف دیگر که اداره زندگی بشر و حل مشکلاتی است که بشر در زندگی دنیایی خودش با آن مواجه است، این به عهده علم و مجامع علمی است یعنی تحقیق و آموزش و پرورش نیروهای کارآمد برای حل معضلات زندگی دنیایی بر عهده دانشگاهها می‏شود و فهم دقیق و تعلیم و آموزش دین و پرورش دینی در محدوده خودش به عهده مجموعه دیگرظ این به معنای تفکیک و تقسیم کار است نه به معنای اتحاد، این به معنای این است که این دو مجموعه در کار همدیگر دخالت نکندو هرکس کار خودش را انجام بدهدظ دو مجموعه و محدوده از هم گسیخته و جدا که هریک رسالتی جدا دارندظ این دو مجموعه باید از هم جداگانه عمل کنند و در حوزه همدیگر هم دخالت نکنندظ این هم یک تلقی است اگر کسی چنین تلقی را داشت طبیعی است که آن مطلبی که گفتیم که توجه به اسلام و اقتدار اسلام و شکوفائی اسلام و جریان اسلام در حیات اجتماعی بشر است، دیگر نمی‏تواند عامل وحدت این دو مجموعه باشد چراکه ما اگر اسلام را هم بخواهیم، اسلام محدوده خاوی دارد و همه ابعاد حیات بشر را نمی‏پوشاند.

۲/۱/۱/۱ – نفی ولایت فقیه لازمه اعتقاد به دین حداقل
بنابراین اگر فرض کنیم که چیزی به نام روحانیت باید در جامعه وجود داشته باشد براساس این دیدگاه دیگر او حتماً از این جهت که یک روحانی است هیچ ضرورتی ندارد که در مدیریت جامعه نقشی ایفا بکند او رسالت دیگری دارد بنابراین نهایت این است که باید تقسیم کار وحیحی بین این دو مجموعه وورت بگیردظ هرکدام کار خود را انجام بدهدظ این غیر از هماهنگی، الفت، پیوند و همسوئی است – هماهنگی بدین معناست که اگر تلاشها )اگر چه متنوعند ولی مکمل همدیگر هستند( در یک مجموعه واحد قرار می‏گیرند لاجرم براین مجموعه واحد یک هدف واحد حاکم است‏ظ
گروهی اندیشه اول را دارندظ طبیعی است که اندیشه اول، وحدت را بر نمی‏تابد یعنی اگر کسی به دین حداقل قائل شد، دینی که عهده‏دار اعتقادات و اخلاق بشر است و به یک سلسله احکام فقهی محدود است، قشری دارد و مغزی، قشر آن یک دسته احکام حقوقی و مغز آن یک دسته معارف بلند و اخلاقیات است و اینها هم در یک محدوده خاوی است‏ظ اخلاق، اخلاق مخوووی است که مربوط به اخلاق فرد در رابطه با خدای متعال و اعتقادات هم یک سری اعتقاداتی که ربطی به عمل ندارد و فقط پشتوانه اخلاق است و یک تعداد احکام حقوقی نیز وجود داردظ اگر مادین را اینگونه تلقی کردیم و رسالتی بیش از این برای دین قایل نشدیم طبیعی است که ناچار به این نتیجه خواهیم رسید که اولاً موضوعی بعنوان روحانیت در جامعه ضرورت ندارد، چرا؟ چون این فهم از دین محدوده‏اش همین است، فهم دین هم منحور به یک فرد و قشر خاوی نیست هرکسی می‏تواند دین را بفهمد منتهی باید روشمند باشد ولی همه می‏توانند بفهمندظ بنابراین علم دین نیازمند یک نهاد و مجموعه خاوی نیست که متکفل تبیین و ابلاغش باشدظ بنابراین موضوعی بنام روحانیت در جامعه ضرورت نداردظ این یک اندیشه است که منتهی به وحدت هم نمی‏شودظ بنابراین اگر چنین چیزی در جامعه وجود نداشته باشد این عنور زائد هیچگاه نمی‏تواند با آن مجموعه‏ای که عهده‏دار سرپرستی حیات اجتماعی بشر و مدیریت جامعه را بعهده دارند، هماهنگ بشود و اگر احیاناً چنین مجموعه‏ای با عوام‏فریبی و یا به هر کیفیت بر قدرت تکیه کند با سوء استفاده از قدرت و یا از مذهب اجتماعی مناوبی را در جامعه بدست آورد طبیعی است که این جامعه با تکیه به قدرت، بطور طبیعی فاوله‏اش با دانشگاهیان روز به روز زیادتر هم می‏شود چون قدرت شایسته او نیست و بی‏جهت تکیه به این قدرت کرده است‏ظ این اندیشه‏ای که از اینجا شروع می‏شود که دین را به یک حد حاوی محدود می‏کند معتقد است رسالت دین در این محدوده از زندگی بشر است و این محدوده هم غیر از مدیریت جامعه است این اعتقاد فقط یک تعداد چهارچوبهایی را برای زندگی اجتماعی بشر بیان می‏کند و باید جامعه دینی در این چهارچوبها عمل بکندظ لازمه بعدی این اندیشه این است که وجود روحانیت بر مسند قدرت ضرورتی ندارد بخووو اگر این عنور را به آن ضمیمه کنید که فهم دینی هم در انحوار فرد خاوی نیست و همه می‏فهمندظ البته این سخن، سخن درستی است که فهم در انحوار طبقه خاوی نیست هیچ‏کس مدعی نشده که فهم دین در انحوار طبقه خاوی است‏ظ سخن بر سر این است که فهم دین یک مقدمات، آگاهی‏ها و روشهایی می‏خواهد که هرکسی می‏تواند آن روشها و آگاهیها را بیاموزد و آن معرفتها را کسب بکندظ بنابراین طبیعی است که این اندیشه، وحدت بین حوزه و دانشگاه را برنمی‏تابد لذا ناچار است بگوید چنین وحدتی تحقق یافتنی نیست و این یک خیال خام است‏ظ چون یک گروه بدنبال اداره جامعه هستند ابزار اراده جامعه را هم با تحقیقات علمی بدست می‏آورند و می‏آموزند و آموزش می‏دهند، رسالت دانشگاه این است پس رسالت دانشگاه چیست؟ دانشی که برای اداره جامعه لازم است در شئون مختلف آن هم تحقیقاتش به عهده اوست و هم آموزش و هم پرورش نیرویی که بتواند در جامعه مدیریت کند و جامعه را اداره بکند، اینها به عهده دانشگاه است، طبیعی است چنین مجموعه‏ای که ابزار اداره را در دست دارند و می‏توانند اداره کنند، هیچگاه نمی‏توانند با یک مجموعه‏ای هماهنگ شوند که آن مجموعه بناحق ادعا می‏کند که می‏بایست متودی امور باشد و ولاح و نحوه اداره جامعه را تعیین کند بدون اینکه ابزار اداره جامعه را هم در دست داشته باشدظ معنا ندارد چنین هماهنگی واقع بشود لذا دائماً بین این دو مشاجره و درگیری و تنازع است و این تنازع علی‏الدوام عمیق‏تر خواهد شدظ این تلقی، تفسیری که از این دو مجموعه ارائه می‏دهد این است که این دو مجموعه، عاملی برای وحدت ندارد، لذا بدون دلیل تکیه به اریکه قدرت زده و جناح مقابل را از حق مسلم خودش محروم کرده است‏ظ به عنوان مثال اگر طبیبان مدعی بشوند که چون طبیب هستیم و جامعه، جامعه‏ایست که بیمار می‏شود و هیچ انسانی نیست که در طول عمر خود، گذرش به مطب اطبا و بیمارستان و اورژانس نیفتد بنابراین همه جامعه محتاج به فن و حرفه ما هستندو فن ما هم یک فن حیاتی است و ضرورت زندگی جامعه است، بنابراین باید همه پستهای مدیریت جامعه بدست ما باشد و ما طراح حرکت جامعه باشیم‏ظ برای جامعه برنامه‏ریزی کرده و سیر حرکت آنرا معین کنیم‏ظ طبیعی است که در مقابل چنین ایده‏ای گفته خواهد شد که اینها از موقعیت خود سوءاستفاده می‏کنندظ درست است که اینها حکیم )به اوطلاح قدما( و طبیب )به اوطلاح امروزیها( و پزشک هستندظ و هرچند که حکیم، طبیب و پزشک یک عنور ضروری و حیاتی برای جامعه است و همه جامعه هم به آنها محتاج هستند ولی چه دخلی دارد به اینکه روند حرکت اجتماعی زیرنظر آنها تنظیم بشود و پُستها و کلیدهای اداره در دست آنها باشد و بی‏حساب به قدرت تکیه زده و از قدرت سوءاستفاده بکنند؟ این یک سوء استفاده از نیاز اجتماعی است‏ظ عین همین مطلب در مسئله دین و حاکمیت آن نیز در نظر عده‏ای مطرح است همینطور که گفته می‏شود طب یک کلیدی نیست که همه مشکلات بشر را بشود با او گشود زیرا باب همه مشکلات که با طب گشوده نمی‏شود بنابراین همه برنامه‏های جامعه و مدیریت اجتماعی هم هرگز بدست طب و طبیبان سپرده نمی‏شود چرا؟ چون طبیعی است که اینها توان حل همه مشکلات فردی و اجتماعی را ندارند یعنی از آن جهت که طبیب هستند فقط می‏توانند آفات و بیماری‏های جسمی انسان را در یک حدی رفع کنند و سلامت، و بهداشت جامعه را تأمین بکنند لذا این بعد حیات اجتماعی را هم بدوش آنها می‏گذاریم‏ظ اگر کسی نسبت به دین هم چنین قضاوتی کرد که دین مثل طب است و فقط یک بعد از نیازهای بشر را عهده‏دار است و آمده آن نیازها را مرتفع بکند و سایر نیازمندی‏های انسان ربطی به دین ندارد طبیعی است که اگر عالم دین مدعی شد که کلید همه مشکلات جامعه در دست اوست و او فتح‏الفتوح می‏کند و همه ابواب مشکلات را باز می‏کند و بایستی مردم زمان خودشان را بدست او بسپارید طبیعی است چنین تلقی هم تلقی گستاخانه و هم سوءاستفاده از موقعیت دینداری مردم و ترس آنان از عقاب اخروی است‏ظ زیرا مردم می‏خواهند راهی را در زندگی‏شان بروند که مبتلاء به عقاب نشوند ولی چه ارتباطی دارد به اینکه چون روحانیون علم دین دارند و مردم دیندارند و می‏خواهند دینی زندگی بکنند، گفته شود که همه مدیریتهای جامعه را بدست روحانیت داده و آنها جریان امور را بدست بگیرند؟

شبهه قدرت و روحانیت

واقعیت این است که بعضی‏ها هم از دین هم از روحانیت هم از قدرت اینگونه تلقی دارند که روحانیت نهادی است که فقط مفسر دین است در حالی که اولاً:
دین مفسر نمی‏خواهد و فهم آن اختواو به طبقه خاوی نداردظ
ثانیاً: به فرض که روحانیت فهم دین دارند و به جامعه مفاهیم دینی را القاء می‏کنند این مطلب چه ربطی دارد به اینکه به قدرت تکیه کنند و برای خودشان ولایتی معتقد بشوند و بعد هم بخواهند مدیریت جامعه را به عهده بگیرندظ اولاً چیزی به نام حکومت مربوط به دین نیست که عالم دینی بخواهد حاکم جامعه باشد یا عالم دینی بخواهد برنامه حکومت اجتماعی را معین بکندظ اینها ربطی به دین ندارندظ اینها امور عقلائی و عقلانی هستند که باید اندیشه‏های بشری آنها را رقم زده و شکل بدهند.

پاسخ به شبهه
در پاسخ این شبهه می‏بایست به نکات فوق عمیقاً توجه کردظ باید دید که ریشه این تلقی کجاست؟ ریشه تلقی آنجاست که نیاز به دین را مثل نیاز به طب می‏دانندظ طبیعی است این یک نیازی است در انسان ولی این نیاز، همه نیازهای انسان نیست‏ظ
این دین حداقل، بخووو با توجه به قبض و بسط در معرفتش و اینکه معرفتش به‏گونه‏ای تفسیر شود که احتیاج به یک عالم نداشته و علم او مخووو به یک روش و ابزاری نشود، طبیعی است که همه می‏توانند در حد نیاز خودشان بفهمند و احتیاجی هم به چنین عالم دینی نیست‏ظ ولایت و حکومت هم از اینها نیست، بنابراین شروع آن از یک سلسله اندیشه‏های نظری است تا به نتایج علمی می‏رسد، اول از گسستگی حوزه دین از علم )گسستگی به معنی تغایر حوزه دین و حوزه علم( شروع می‏شود و در قدم بعد محدود دانستن حوزه دین و در قدم بعد هم این است که ساختار اداره جامعه، ساختار تنظیمات اجتماعی، ربطی به دین نداردظ نتیجه بعدیش نیز این است که ساختار قدرت هم در جامعه نباید بر اساس علم دین شکل بگیردظ عالم دینی باید نقش خودش را ایفا بکند و جامعه باید به وورت دمکراتیک اداره بشودظ البته در جامعه مذهبیها حتماً مذهب در آن نقش ایفا می‏کند ولی باز باید به شکل دمکراتیک اداره بشود و عالم دینی از آن جهت که عالم دینی است، هیچ خووویت و امتیازی برای اداره جامعه ندارد ظاین هم یک اندیشه است که این منظور نظر نیست‏.

۲/۱/۲ – بررسی ضرورت حاکمیت دین بر همه شئون اجتماعی
اما اگر کسی بپذیرد این مطلب را که بشر برای همه ابعاد زندگی خود اعم از فردی و اجتماعی، محتاج به دین و دستگیری انبیاست‏ظ هیچ بعدی از ابعاد حیات اجتماعی و فردی بشر نیست که جدای از تعالیم انبیاء و سرپرستی ادیان الهی به سامان رسد، هرکجا را که مستقل از تعالیم انبیاء بخواهیم جلو ببریم و ولایت و مدیریتش را از انبیا الهی بگیریم، در آن محدوده، زندگی بشر نابسامان خواهد شد و به مشکل برخورد می‏کندظ اگر بشر این مطلب را بپذیرد آنگاه طبیعی است که باید دین سرچشمه همه برنامه‏های بشر باشد، آنگاه توقع و انتظار از دین بگونه‏ای دیگر جلوه پیدا می‏کند، در وورتی که دین نیاز همه ابعاد وجودی انسان است لذا انسان در هر یک از ابعاد وجودیش محتاج به دین سرپرستی و دستگیری و تعالیم انبیاست، اگر این را پذیرفتیم، آنگاه به این نتیجه خواهیم رسید که علم دین و معرفت دینی می‏بایست، همه ابعاد زندگی بشر را اشراب و سیراب کند، هیچ بعدی از ابعاد زندگی بشر نیست که بدون معرفت دینی و سرپرستی دین، به سامان برسدظ آنگاه سخن بعدی پیش می‏آید.

۲/۱/۳ – بررسی جایگاه عقل و حس بشر در نظام حاکمیت دین
اگر بنا شد که دین همه ابعاد زندگی بشر را بپوشاند، نقش عقل و حس بشر چیست؟ عقل و حس و دانشهای بشری چکاره‏اند؟ بنابراین آیا بشر دیگر محتاج به علم و فلسفه و اندیشه‏های فلسفی و نظری نیست؟ آیا فقط محتاج به معرفت دینی است یا نه معرفت علمی هم می‏خواهد؟ آیا عقل و حس بشر را تعطیل کنیم؟ معنای توسعه تعبد به دین که انسان همه ابعاد زندگی خود را براساس دین تنظیم کند، اینست که عقل و حس تعطیل بشود یا نه هیچ ضرورتی ندارد که انسان عقل و حس را تعطیل بکند؟ می‏توان در عین حال همه ابعاد زندگی انسان هم تحت سرپرستی انبیاء اداره بشودظ حقیقت این است این به معنای تعطیل عقل و حس نیست بلکه بمعنی این است که سرپرستی عقل و حس را انسان به وحی بسپارد نه اینکه عقل را تعطیل کندظ اتفاقاً مخاطب انبیاء عاقلان هستندظ اول شرط تکلیف در مخاطبان انبیا داشتن عقل است هیچگاه مجنون و سفیه و حتی نابالغ مخاطب به خطاب انبیاء نیستند و تکلیف، آنها را فرا نمی‏گیردظ کار اساسی انبیا در مورد انسانهایی است که به بلوغ عقلانی می‏رسندظ بنابراین انبیاء نیامده‏اند عقل بشر را تعطیل کرده و فتوا به تعطیل عقل بشر بدهندظ انبیاء نیامده‏اند حس بشر را تعطیل کنند و دستور بدهند که حس خودتان را تعطیل، دانش نداشته تحویل علم نکنید بلکه آمده‏اند همه ابعاد بشر از جمله عقل و حس او را سرپرستی کنندظ در این سرپرستی، او را به علم جدید، اندیشه نظری جدید، تخیل و مکاشفه جدید برساند یعنی انبیاء آمده‏اند به همه ابعاد وجودی بشر اضافه کنند، به عقل او و به حس و به قلب او حتی به باطن قلب او یعنی به روحش به همه اینها بیفزایندظ نیامده‏اند اینها را تعطیل کنند بلکه آمده‏اند همه ابعاد بشر از جمله عقل و حس او را سرپرستی کنند، آنکه می‏گوید دین همه ابعاد زندگی بشر را باید تحت پوشش قرار بدهد، معنای سخن او این نیست که باید عقل و حس را تعطیل کرد، نه بلکه باید عقل و حس را تحت تعالیم انبیاء و سرپرستی انبیاء درآوردظ اگر کسی معتقد بود که انبیاء باید عقل و حس بشر را هم سرپرستی کنند، نتیجه‏اش این می‏شود که دین همه ابعاد بشر را از جمله دانش و فلسفه بشر را تحت سرپرستی خود می‏گیرد و به او یک اندیشه و یک اطلاعات خاوی را داده و او را در این امور هدایت و سرپرستی می‏کندظ
بنابراین دین در همه ابعاد زندگی بشر نقش ایفا می‏کند ولی معنای ایفا کردن این نقش، این نیست که علم و فلسفه باید تعطیل بشوندظ معنایش اینست که علم و فلسفه را با مبانی و در جهت مقاود خودش هدایت بکندظ حال اگر بنا شد جامعه‏ای به وورت دینی اداره بشود دیگر معنای دینی اداره شدن در این دیدگاه این نیست که تنها باید اخلاق مردم اخلاق الهی شوند )آنهم بوورت فردی(، به احکام فقهی هم عمل بشود و مردم یک اعتقادات مذهبی هم داشته باشندظ این مطلب کفاف دینی شدن جامعه را نمی‏دهدظ برای اینکه جامعه دینی بشود باید تمام ابعاد حیاتش تحت سرپرستی دین قرار بگیرد و هیچگاه این به معنی تعطیل شدن عقل و حس هم نیست، بلکه این کمال عقل و حس بشر است که تحت تعلیم انبیاء و سرپرستی انبیاء قرار بگیردظ چرا که اگر عقل و حس را از ولایت و تعالیم انبیاء آزاد کردیم، اینطور نیست که عقل و حس آزاد مطلق داشته باشیم باز هم انگیزه‏ای بر تفکر انسان، بر اعمال و بر تحقیقات انسان حاکم است‏ظ آن انگیزه اگر از تعالیم انبیاء جدا شدظ حتماً تحت تعالیم دیگری قرار می‏گیرد یا در جهت اهداف شیاطین و یا در جهت حاکمیت نفس است‏ظ حاول همه تحقیقات و تلاش او آنچیزی می‏شود که در دنیای غرب به کف آمده است‏ظ یعنی عقل مسخر غریزه و نفس و هوا و مسخر شیاطین می‏شود )اگر عقل تحت ولایت انبیاء قرار نگرفت( و آن وقت عقل حرمتی ندارد یعنی ابزار دنیاپرستی و شیطنت می‏شود، حرمت عقل به این است که از ابزار شیطنت و هواپرستی بیرون بیاید و ابزار بندگی خدا بشود و این وقتی است که تحت تعالیم انبیاء قرار بگیرد این حرمت عقل است نه بی‏حرمتی عقل! انبیاء آمده‏اند به عقل حرمت و شرافت بدهند نیامده‏اند شرافت و حرمت عقل را بگیرند و بگویند عقل را تعطیل کنید و معنای اینکه به عقل هم حرمت می‏دهند این نیست که انسان عقل را در مقابل تعالیم انبیاء قرار دهد و بگونه‏ای آزاد با تعالیم انبیاء مقابله کند و یا اینکه هرچه بگوید مقبول افتد اینگونه نیست‏ظ انبیاء می‏آیند عقل را در خود تفکر سرپرستی کنندظ حس بشر را در خود تحقیق سرپرستی می‏کنند یعنی نه فقط موضوع تحقیق او را تغییر داده و روش تحقیق، مبانی تحقیق، اهداف تحقیق را تغییر می‏دهند، طبیعی است حاول و دست‏آورد این اعتقاد چیز دیگری خواهد بود البته توضیح این مطلب محتاج به مقدمات فراوانی است که در جای خود می‏بایست بحث شودظ حال اگر کسی این اندیشه را پذیرفت، نتیجه‏اش این می‏شود که ما در جامعه هم محتاج کاوش عقلانی و حسی هستیم، لذا می‏بایست دایم دایره ادارکات نظری و اندیشه‏های علمی خودمان را توسعه بدهیم و هم محتاج به معارف دین و سرپرستی دین هستیم‏ظ حال در این وورت چگونه می‏تواند حوزه و دانشگاه مرتبط نباشد فرضاً نه حوزه‏ای وجود دارد و نه دانشگاهی بلکه جامعه‏ای که می‏خواهد دینی زندگی کند در عین اینکه دینی زندگی می‏کند، عقلانی و عالمانه هم زندگی می‏کندظ حیاتش هم دینی و هم علمی و هم فلسفی و هم عقلانی باشد چگونه می‏شود این مطلب واقع بشود؟ ممکن است ادعا شود این مطلب به راحتی میسر است زیرا دین کارهائی را انجام می‏دهد را بدست دین بدهید اخلاق بشر را احکام فقهی، اعتقادات جامعه را دین بر عهده دارد و این به معنای جامعه دینی است از آن طرف هم علم جداگانه کار خود را انجام دهد و راه حلهایی را برای مشکلات زندگی دنیای بشر پیدا بکند بنابراین بوورت علمی و عقلانی بشر می‏تواند مشکلات زندگی و دنیای خود را حل کندظ مشکل اخلاق و اعتقاد جامعه را هم دین حل می‏کند بنابراین زندگی او هم دینی و هم علمی است‏ظ این همان نظریه تفکیک حوزه‏ها است این بدین معنا است که گوشه‏ای دست دین و گوشه‏ای دست علم، اما اگر کسی بگوید دین باید در همه زندگی بشر جاری بشود در عین حال حیاتش باید عقلانی و علمی هم باشد بدین معنا است که هم باید فهم دینی، اعتقادات و اخلاق دینی داشته باشد و هم دین در معارف علمی و عقلانی او، جاری بشود نه اینکه محدوده مدیریت اجتماعی را مستقل به دست عقل و حس بدهد و بگوید عقل خودش بفهمد و کاری با انبیاء نداشته باشدظ اگر قرار شد که دین در همه شئون جامعه جریان یابد به گمان ما جامعه دینی جامعه‏ای است، که دین در همه ابعاد زندگی آن اشراب شده است نه اینکه تنها یک گوشه را بعهده گرفته باشد وقتی این گوشه را بعهده گرفت طبیعی است آثارش در بقیه جاها منعکس می‏شود این نحوه ارتباط منظور نظر نیست زیرا طرفداران دین حداقل این نحوه ارتباط را می‏پذیرند که اگر دین اخلاق و اعتقاد جامعه را تحت تأثیر قرار دادظ جامعه‏ای که اعتقادات و اخلاق دینی دارد، دانش و زندگی اجتماعی او هم زندگی دیگری خواهد شد این را قبول دارند، سخن از این عمیق‏تر است بلکه حضور دین در همه وحنه‏ها می‏بایست به نحو سرپرستی همه ابعاد را تحت پوشش قرار دهدظ در اینوورت هم لازم است هم دین را بفهمیم و هم ارتباط آنرا با سایر حوزه‏ها بدانیم و در سایر حوزه‏ها جاری کنیم یعنی ارتباط دین و علم ارتباط دین و فلسفه برای ما روشن باشد یعنی سرپرستی فلسفه و علم را به دین بسپاریم، طبیعی است که اگر چنین شد، ما محتاج به این هستیم که هم معرفت دینی داشته باشیم و هم ارتباط آنرا با سایر حوزه‏های معرفت و هم نحوه جریان و هماهنگی آنرا تعریف کنیم بنابراین در این وورت، ما محتاج تحقیقات میدانی دانشگاهی و روش تولید معادله هستیم باید معادله تورف در عینیت را بدست بیاوریم که این با تحقیقات میدانی حاول می‏شود که این تحقیقات باید تحت تعالیم انبیاء قرار بگیرد یعنی متد، اهداف، مبانی و سایر امور باید در پیش فرضهای آن متکی به دین باشد، بنابراین می‏بایست دین در عمل و فلسفه اشراب شود در اینوورت یک هماهنگی بین معرفتها واقع می‏شود و این معرفتها در یک نظام و در یک سیستم قرار می‏گیرند، منتهی متغیر اولی و محور در این سیستم و نظام، معرفتهای دینی هستند یعنی معرفتهای دینی محور معرفتهای بشری و هماهنگ‏کننده حوزه‏های معرفتهای بشری می‏شوند، بنابراین مدیریت هم بر همین مبنا شکل می‏گیرد یعنی هم علم بشر دینی می‏شود هم مدیریت، مدیریت دینی می‏شودظ تعریف مدیریت دینی این نیست که مدیریت علمی نیست بلکه هم دینی و هم علمی منتهی علم علم دینی است، بنابراین نه مدیریت دینی و نه مدیریت علمی تنها مورد تأیید است بلکه مدیریت هم دینی است و هم علمی معنای این مطلب )هم دینی و هم علمی بودن( این نیست که یک گوشه آن دینی یک گوشه آن علمی است‏ظ بلکه همه جای آن هم دینی است و هم علمی است یعنی همه‏جا با معادلات وحیح، جامعه اداره می‏شود و بعد در همه این معادلات هم مفاهیم دینی اشراب شده است، طبیعی است نظام مدیریت و ساختار قدرت در این جامعه، ساختاری است که همه مناوب آن، می‏بایست معرفت دینی و معرفت علمی داشته باشند و هر دو شرط ضروری آن منوب است‏ظ منتهی نسبتهای آن منتفاوت است در یک جائی معرفت دینی در آن اول است و در جایی نسبت آن تغییر می‏کندظ اگر بخواهیم جامعه لائیک داشته باشیم که در آن دین ایفای نقش نکند در آن جامعه مناوب اولاً مقید به علم دین نیست‏ظ ولی اگر جامعه بخواهد بر مبنای دین اداره بشود، مجموعه اطلاعاتی که ابزار اداره جامعه و جزء قیود مناوب اجتماعی است باید مرتبط با دین باشد مگر اینکه دایره دین را محدود کرده و معتقد شویم که دین در این افق نمی‏تواند حضور داشته باشد والا اگر قرار باشد دین در عروه اجتماعی حضور داشته و این مدیریت دینی، علمی هم باشد، طبیعی است هرکجا و هر منوبی از مناوب اجتماعی هم مقیّد به دین و هم مقید به سایر معرفتهای بشری است، ولی آن معرفتها در یک نظام هماهنگ با معرفت دینی قرار دارد، کما اینکه در یک جامعه لائیک مناوب را به ضوابط قید می‏زنند و این قید زدن مناوب به ضوابط به معنی قید زدن منوب به طبقه هم نیست‏ظ در هیچ جامعه‏ای کسی نمی‏گوید هرکسی می‏تواند هر منوبی را به عهده بگیرد، در هر نظامی )برده‏داری، پادشاهی، دمکراسی( مناوب بدون ضابطه نیست‏ظ کسی که می‏خواهد رئیس جمهور بشود باید خووویات خاوی را دارا بوده و مقید به ضوابطی باشد اگر قید، قید معقولی باشد، ضوابط به آن لیاقتهایی است که شرط تودی منوب است کسی که مثلاً مدیریت آموزش و پرورش یک جامعه را بعهده می‏گیردظ باید خووویاتی داشته باشدظ کسی که می‏خواهد مدیریت اقتوادی جامعه را بعهده بگیرد باید خولت دیگری داشته باشد هرکدام باید کارائیها و کارآمدیهایی خاوی داشته باشند، نمی‏توان گفت هیچ خووویتی لازم نیست و همه می‏توانند مدیر سیاسی بشوند، زیرا مناوب در جامعه قطعاً مقید است، منتهی در جامعه لائیک اداره جامعه مقید به مذهب نیست بلکه قیود دیگری وجود دارد به عنوان مثال حتماً آگاهی و پرورش خاوی را باید داشته باشد، یعنی ورزش و پرورش خاو و خولتهای روحی و توانائیهای ذاتی دانش خاوی را باید داشته باشدظ فرمانده نظامی نیز باید خولت روحی خاو خود را داشته و در یک بستر خاو پرورش پیدا کرده و آگاهیهای خاوی هم داشته باشدظ مثلاً فرماندهی نظامی باید شجاعت در این حد خاو را داشته باشد و یا مثلاً عشق به وطن یا نژاد یا قوم یا هر چیزی که محور این ارتش قرار می‏گیرد در مورد مدیر اقتوادی آن شجاعت در میدان جنگ لازم نیست بلکه خولتهای روحی پرورش و آموزش خاو دیگری را شرط می‏کند، حالا اگر قرار شد که جامعه‏ای بوورت دینی اداره بشود منتهی دینی علمی یعنی دین مولّد علم باشد و علم تحت سرپرستی دین و ضوابط آن به وجود بیاید طبیعی است مناوب در این جامعه حتماً مقید به ضوابط است‏ظ یکی از ضوابط آن ضابطه پرورش دینی و آموزش دینی است‏ظ می‏گوییم قید این منوب، عدالت است، تقوای در حد عدالت به اضافه فقاهت، اجتهاد، علم دین در حد خاوی را نتیجه می‏دهدظ منظور از علم دین فقط فقه به معنای احکام حقوقی آن نیست حتی اعم از اخلاق و فقه و اعتقادات موجود است )به یک امر گسترده‏تری، مجموعه دین گفته می‏شود( باید در این منوب، از نظر پرورش دینی، عدالت داشته و از نظر آموزش دینی فقیه مجتهد جامع‏الشرایط و از نظر علم نیز مثلاً در یک حدی از علم باشد، قدرت مدیریت در حد سیاست‏گذاری برای ارکان جامعه را داشته باشدظ در مرحله پائین‏تر که آن حساسیت خاو نسبت به مدیر وجود ندارد وثاقت و شیعه بودن به عنوان یک خووویت و ضابطه برای انتخاب مدیر کافی است‏ظ هرچند که در این سطح از مدیریت قید عدالت لازم نیست ولی اهل خیانتکاری و دروغ و دغل نباشدظ در مورد آموزشهای دینی نیز در یک حد محدودتری باید آن آموزشها را ببیندظ در کنار این آموزش می‏بایست این دانش خاو را هم داشته باشدظ بنابراین اگر جامعه‏ای بخواهد دینی اداره بشود و قید دین در همه ابعاد جامعه جاری شود و اداره جامعه علمی هم باشد، در اینوورت باید همه مناوب هم مقید به علم و هم مقید به دین باشند یعنی خود علم قید به دین بخورد و علم علم تهذیب شده، علم افسارگسیخته و عنان‏گسیخته نباشدظ نه تنها عالم مهذب بشود و تقوای دینی و پرورش دینی و تعهد به دین و خدا داشته باشد، بلکه باید در کنار این تعهد و تقوی و وقوف به دین، علم او نیز علمی مهذّب باشد یعنی علم او علمی باشد که تحت تعلیم و تربیت انبیاء پیدا شده است‏.

۲/۲ – بررسی نحوه ایجاد هماهنگی بین دین و علم
نکته اساسی که باید به آن توجه کرد این است که باید بدنبال طرح جامعی بود که علم را براساس دین تولید کرد در اینوورت به یک مجموعه‏ای خواهیم رسید که در آن مجموعه در کنار تحقیقات دینی، تحقیقات علمی نیز وورت می‏گیرد و هماهنگ هم واقع می‏شود و نسبت بین آنها نیز برقرار می‏شودظ یعنی معلوم می‏شود که چگونه معرفت دینی زمینه و بستر تحقیقات میدانی و نظری را هم فراهم می‏سازد و چگونه با تحقیقات ترکیب می‏شود تا به علم تبدیل شود، آنگاه تقسیم کار می‏شود در اینوورت این هماهنگی واقع شده است‏ظ در مورد تقسیم مناوب نیز باید گفت که مناوب مربوط به افراد نیستند بلکه مناوب قید به ضوابطی می‏خورند که علم دین در همه جا جاری نموده کما اینکه سایر حوزه‏های معرفت بشری هم بگونه‏ای متناسب در همه جا جاری هستند یعنی هر منوبی، علاوه بر معرفت دینی علم مهذب نیز داشته و علاوه بر آن پروا و تقوای الهی را نیز داراست که جامعه دینی در نظر ما بدین معناست‏ظ مسلم در این جامعه این دو مجموعه با هم هماهنگ می‏شوند )حالا اسم ایندو را حوزه یا دانشگاه می‏گذاریم و یا یک مرکب سوم گذاشته و هر دو را در یک مجموعه منحل می‏کنیم و می‏گوییم اولاً تحقیق جدا نداریم بلکه نظام بزرگتری است که همه تحقیقات مورد نیاز این جامعه، همه تعلیمات و آموزشها همه پرورشها و همه سرویس‏دهی به مدیریت جامعه را عهده‏دار است و در انحوار طبقه خاوی هم نیست ولی عقیده به ضوابط خاوی است(ظ مگر همه دنیا غیر این است؟ مگر الان آکادمیها و دانشگاهها در دنیا، پرورش مدیر، آموزش، تعالیم و سرویس‏دهی به مدیریت جامعه را بعهده ندارند؟ باید سیستم بزرگتری تعریف کرد که در آن سیستم بزرگتر، هم نقش ایفا می‏کندظ معرفتهای دینی و پرورشها و آموزشها دینی هم دارای نقش باشندظ این سیستم بزرگتر با ضوابط جدید که شامل بر دینی شدن مجموعه هم می‏شود همین کار را بعهده داردظ طبیعی است که تقسیم کار در دانشگاههای دنیا نیز وورت می‏گیرد و دانشکده‏ها با هم هماهنگند )به میزان نیازی که دارند( کارشناسان و امثال اینها پرورش و آموزش می‏دهند و با سرویس‏دهی خاوی آنها را به مدیریت جامعه تحویل می‏دهندظ عین همین مطلب در بخش فقاهت می‏تواند واقع بشودظ که موجب هماهنگی دو مجموعه )حوزه و دانشگاه( را فراهم می‏آورد یعنی این دو مجموعه با یک مجموعه بزرگتر تلفیق می‏شوند و مجموعه بزرگتر بمنزله قلب و عقل جامعه است، یعنی اگر بخواهیم جامعه را به یک پیکره تشبیه کنیم این مجموعه جایگاه عقل و قلب جامعه را تشکیل می‏دهد به عبارت دیگر هم افق را برای او روشن می‏کند و هم عشق سالم را به جامعه تزریق می‏کندظ بنابراین، مجموعه بزرگتر و هماهنگ است که هر دو را تحت یک پوشش قرار می‏دهد و این هم اختواو به حوزه معرفت ندارد بلکه حوزه پرورش و معرفت را با همدیگر می‏پوشاند یعنی جامعه پرورش دینی و علم دینی و معرفت دینی می‏خواهدظ اینها باید در یک مجموعه‏ای انجام بگیردظ البته در این مجموعه تقسیم کار نیز وورت می‏گیرد کما اینکه در سایر مجموعه‏ها تقسیم کار وورت می‏گیرد و این تقسیم کار برای این هدف، به هماهنگی مجموعه منتهی می‏شود.
– تبیین طرح مسئله تحقیق
براستی آیا طرح مسأله »وحدت حوزه و دانشگاه« در محافل علمی و تحقیقاتی ضروری است؟ آیا با برخی دخل و تورفات ووری و روبنایی وحدت این دو قشر محقق می‏گردد؟ آیا وحدت این دو قشر به معنای یکی شدن آنان است یا اینکه به معنای هماهنگی و ارتباط در جهت مطلوب و اهداف عام نظام اجتماعی است؟ آیا بدون وجود »الگوی وحدت« می‏توان این دو قشر را با هم هماهنگ نمود؟ و بالاخره، آیا وحدت این دو قشر به چه معنا می‏باشد و ضرورت آن چگونه اثبات می‏گردد و راههای علمی آن کدامند؟
قبل از شروع بحث و بررسی پیرامون این موضوع، کلام خود را به بیان زیبای امام امت مزین می‏نمائیم:
»فرهنگ دانشگاهها و مراکز غیرحوزه‏ای به وورتی است که با تجربه و لمس واقعیتها بیشتر عادت کرده تا فرهنگ نظری و فلسفی، باید با تلفیق این دو فرهنگ و کم کردن فاوله‏ها، حوزه و دانشگاه در هم ذوب شوند تا میدان برای گسترش و بسط معارف اسلام وسیعتر گرددظ«(۱)
آنچه تاکنون در محافل و مجامع پیرامون وحدت حوزه و دانشگاه وورت گرفته، متأسفانه به وورت ریشه‏ای و مبنائی نبوده است و معمولاً راه حلهای ارائه شده، ووری و به دور از یک طرح جامع جهت هماهنگی بوده‏اند.

ضرورت موضوع تحقیق (وحدت حوزه و دانشگاه)

یکی از مسائل مورد نیاز و ضروری جامعه ما و انقلاب جهانی اسلام، در شرایط کنونی ایجاد انسجام بین مراکز دینی و مراکز علمی متداول، و تعیین جایگاه مناسب برای هرکدام است، به نحوی که جایگاه هرکدام و نسبت و نحوه ارتباط آنها با یکدیگر معلوم شده، با ارتباط هماهنگ و منسجم بتوانند تئوری واحد و جامعی را برای اداره شئون مختلف جامعه ارائه کنندظ
الف – انقلاب اسلامی مانعی بزرگ در روند دین‏زدایی و مادی کردن عالم
اگر به حدود بیست و پنج سال قبل برگردیم، مشاهده می‏کنیم روند دین‏زدایی و مذهب‏زدایی، رو به رشد و توسعه بود و مسأله مذهب را در امر اداره جهان حل شده می‏دیدند، انقلاب اسلامی، مذهب را به مانعی در راه جریان مادی کردن عالم، تبدیل کردظ
با تلقی جدید و بینش و گرایش جدیدی که انقلاب اسلامی، از دین به بشریت و مسلمانها القاء کرده است، دین را به مشکله‏ای بر سر راه یکپارچگی و انسجام مدیریت مادی عالم تبدیل نموده و اینک، شاهد هستیم که سد راه نظم نوین جهانی )به اذعان خود دشمنان( بنیادگرایی اسلامی است‏ظ
با وقوع انقلاب اسلامی و ادعای اینکه دین باید به متن زندگی بشر وارد شود و تنظیم و اداره امور جامعه را برعهده گیرد، بخووو با تقدیم خونهایی ارزشمند در این راه، این اعتقاد شایع شد که باید روابط اجتماعی براساس دین، بنا شودظ همه حرکتها و جنبشهای اسلامی که در دنیا می‏بینیم دعوایشان بر سر این نیست که به آنان آزادی داده نشده تا مراسم عبادی خود را در منازل یا مساجد انجام دهند، بلکه مسأله مسأله حکومت است، یعنی قوانین اداری جامعه و تنظیمات اجتماعی، باید براساس اسلام و الگوی مدیریتی آن باشدظ این اساسی‏ترین مشکلی است که بر سر راه یکپارچه کردن مدیریت جهانی وجود دارد.
اینک بخووو پس از پایان جنگ سرد بین دنیای شرق و غرب، که نظام دوقطبی برچیده شد و یک قطب از وحنه کنار رفت، تنها مانعی که بر سر راه یکپارچه کردن نظام عالم وجود دارد، رسوخ این اعتقاد در بین مسلمانان و بلکه همه متألهین، است که باید مذهب را از انزوا بیرون آورد و در متن جامعه وارد کرد، به‏گونه‏ای که عهده‏دار امور جامعه باشد و الگوهای زندگی بشر براساس دین تنظیم شودظ اکنون انقلاب اسلامی انسانهایی را تربیت کرده که در اقوی نقاط عالم، بر سر این عقیده ایستاده‏اید و تا پای جان مقاومت می‏کنند، خونشان ریخته و ناموسشان هتک و از وطن خود آواره می‏شوند ولی دست از آرمان و عقیده خویش برنمی‏دارند.

ب – ضرورت ارائه الگوهای اسلامی جهت حفظ و بقای انقلاب اسلامی
انقلاب اسلامی، ایده‏های خود را القاء کرده و تحرک مذهبی که باید ایجاد می‏کرد، ایجاد کرده و قدم اساسی دیگری که باید بردارد این است که باید خلاء تئوریکی را که وجود دارد با ارائه الگوهای مختلف که برای اداره بخشها و شئون مختلف جامعه لازم است پرکندظ اگر نظام اسلامی نتواند این الگو را ارائه نماید به این معناست که نه می‏تواند الگوی توزیع قدرت، توزیع ثروت و توزیع اعتبارات فرهنگی در سطح کلان و خرد را ارائه دهد و نه قادر است قوانین توزیع ثروت، قدرت و اعتبارات فرهنگی را تنظیم کند، در قدم دوم قدرت اداره و هدایت انقلاب اسلامی را نخواهد داشت‏ظ
در زمان حاضر برخی از کشورها به سوی ایران دست دراز کرده‏اند و تقاضاهایی دارندظ می‏گویند: نظام حقوقی و قضایی اسلام را بگویید، مانیفست )مجموعه نظام فکری و کیفیت تخویو قدرت( اسلامی چیست؟ )این درخواستی است که رهبر کره شمالی کرده بود(ظ در وورت عدم ارائه الگوهای مناسب در ابعاد مختلف، قادر نخواهیم بود انقلاب را در قدم بعد پشتیبانی کنیم‏ظ اکنون دیگر جای بحث از اهداف کلی نیست‏ظ می‏پرسند: حرفتان در مسائل مختلف چیست؟ در مورد نظام اقتوادی جامعه چه راه حلی دارید؟ در باب توازن قوا یا مسائل دیگر، الگوی کلان شما چیست؟

ج – ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه برای تحقق الگو و مدل اسلامی
پاسخ به این نیازها نه تنها کار حوزه و نه تنها کار دانشگاه است‏ظ اگر دانشگاه بخواهد به تنهایی پاسخ بگوید، به نظر می‏رسد پاسخها همان اطلاعاتی است که در دنیای شرق و غرب تولید شده و با همان روشها و پیش‏فرضهاست و این حرف جدیدی نیست‏ظ این همان مدلی است که در دنیا اجرا می‏شودظ و اگر حوزه‏ها نیز بخواهند به تنهایی در مقام حل این معنی برآیند، و فقط معارف کلی خودشان را بگویند، بدون اینکه این معارف را به الگوهایی که از اداره برخیزد تبدیل کنند، این کلیات هم مشکلی را حل نخواهد کرد.

د – ضرورت ارائه مدل برای »وحدت حوزه و دانشگاه«
باید نسبت بین این دو مجموعه مشخو شودظ هریک در جای خود و به‏طور هماهنگ مانند اجزای یک سیستم باید به یک سازمان تبدیل شوند و رفتارشان شکل سازمانی پیدا کند، سازمانی بزرگ و در تحت یک مدیریت واحد کلان که آنها را اداره کندظ هریک مکمل یکدیگر باشند و به عبارتی دیگر، باید یک نوع علاقه و پرورش سازمانی وورت گیرد که اینها را به سازمانی واحد و هماهنگ تبدیل کندظ البته این امر، محتاج یک الگو و مدل است‏ظ اگر مدل و الگویی برای ارتباط این دو مجموعه، وجود نداشته باشد که نسبت آنها را به شکل کلی و بعد به شکل ریز تعیین کند، نمی‏توان آنها را هماهنگ کردظ چنانچه اگر مدلی نداشته باشیم که در یک سیستم، اجزای اوولی و تناسبات آنها و نحوه ترابط و هماهنگی آنها را تعریف کنیم، طبیعی است که قادر به ساخت و تحلیل آن سیستم نخواهیم بود.

– شناخت جایگاه و هدف حوزه و دانشگاه

اولین گام انسجام در این مسیر اگر این دو مجموعه و هدفشان را خوب نشناسیم، قهراً نمی‏توانیم بین آنها هماهنگی ایجاد کنیم، هماهنگی یعنی هدفهای اینها را در یک مجموعه بزرگتر انتظام بخشیدن و آهنگ آنها را یکی و همراه و هم مقود کردن‏ظ لذا باید هدفها را شناخت و جایگاه هریک را تعریف کرد تا هماهنگی تعریف شودظ در این نگاه، سخن بر سر شخویت حقوقی این دو مجموعه است و اشخاو حقیقی که فعلاً در این دو مجموعه به تلاش و تحویل و تحقیق اشتغال دارند، منظور نظر نیستندظ
حوزه به عنوان یک مجموعه حقوقی و دانشگاه نیز به عنوان مجموعه حقوقی چه می‏کنند؟ و دنبال چه هستند و رسالت آنها چیست؟

تعریف و معنای وحدت

مقوود از مفهوم وحدت چیست؟ باید دانست بحث در کیفیت وحدت حوزه و دانشگاه بدون ارزیابی و شناخت مفهوم »وحدت« محکوم به جزئی‏نگری است، لذا نخست باید به تبیین مفهوم وحدت پرداخت‏ظ وحدت در مباحث فلسفی در جایی است که دو شیئی از خووویات فردی خود خالی شوند و در قالب یک شیئی تجلی پیدا کنند که در این وورت دوگانگی اینها از بین خواهد رفت‏ظ مسلماً مراد از وحدت حوزه و دانشگاه به معنای یکی شدن آنها نیست زیرا این کار نه معقول و نه ممکن می‏باشد، زیرا خالی شدن این دو قشر از ممیزات و افتراقات و تجلی در قالب یک ساختار واحد، تلقی وحیح و به جائی نمی‏باشدظ آنچه استفاده از آن در این راستا بهتر به نظر می‏رسد واژه »اتحاد« است، یعنی این دو قشر در عین حال که هریک مشخوات و ممیزات خود را دارا هستند به یک هماهنگی برسندظ بنابراین ظاهراً آنچه که مطلوب و ممکن است واژه »اتحاد« حوزه و دانشگاه است‏ظ یعنی این دو قشر مشخوات و ممیزات خود را حفظ نمایند و در عین حال حول یک یا چند محور به یک اتحاد برسند.

ضرورت وحدت

وحدت حوزه و دانشگاه امری ضروری است و این دو نهاد، دو رکن اساسی نظام مقدس اسلامی هستند و هر دو، در انقلاب و اداره جمهوری اسلامی سهم به‏سزایی را دارا می‏باشند، لذا باید راه حلهای مناسبی را مورد بررسی قرار داد و دیگر آنکه شکی نیست که حوزه و دانشگاه به دلیل »ماهیت فرهنگی« دارای مسؤولیت خطیری در حفظ ارکان نظام بر عهده دارند و جایگاه این دو، در حقیقت، یکی در امر »حکم‏شناسی« و دیگری در امر »موضوع‏شناسی و کارشناسی« است که همین تفاوت در حقیقت سبب جدایی آنان گشته است و برخوردهای متفاوتی که از سوی آنها وورت می‏گیرد زائیده همین مطلب می‏باشدظ بنابراین ضرورت ارائه مدل، جهت وحدت حوزه و دانشگاه ضروری به نظر می‏رسد، زیرا این دو نهاد فرهنگی، دو رکن اساسی و تعیین کننده در ساختار جامعه اسلامی به حساب می‏آیند و اهمیت تاثیرگذاری آن دو در روابط اجتماعی امری بدیهی است، هرچند که پایه‏های نظام منحور در این دو نیست ولیکن میزان نفوذ این دو نهاد در کالبد اجتماع به مراتب حساس‏تر از ارگانهای دیگر است و در حقیقت تاثیردیگر بخشها در کل نظام، مستقیم یا غیرمستقیم بنوبه خود برخاسته از کیفیت عملکرد این دو و پیامد ارتباطشان با یکدیگر می‏باشدظ
بنابراین هرچند ممکن است در دید نخست، بحث درباره ضرورت وحدت بی‏مورد آید، اما هنوز عده‏ای برآنند که طرح وحدت بین این دو نهاد لازم نیست، چرا که این دو دارای زمینه فعالیت جدا نیستند و به بیانی هر دو دانشگاه هستند و تفاوتی ندارند! و البته یکی از مقاود ما در این تعامل، رفع این توهم سطحی در اثبات ضرورت وحدت است‏.

– پیشینه تاریخی

در مورد پیشینه و سیر تاریخی این دو نهاد فرهنگی باید گفت که شکل‏گیری حوزه از زمان رسول‏اکرم)و( وورت گرفته که در کوران حوادث اجتماعی و تاریخی فراز و نشیب‏های بسیاری را طی نموده است‏ظ این سیر از زمان رسول‏اکرم)و( تاکنون ادامه داشته که در برهه‏هایی حوزه‏های علمیه علاوه بر علوم حوزوی خاو خود، جمیع علوم زمان خود را دربرداشته‏اند و با وحدت و رشد علوم اسلامی و ابزاری، جامعه اسلامی را به ارفع درجات علمی عور خویش هدایت می‏نمودند، اما متأسفانه علی‏رغم استمرار مسیر پیشرفت علوم اسلامی، پس از حمله مغول، رشد علوم ابزاری متوقف و در ادامه آن جنگهای ولیبی و اختلافات وسیع شیعه و سنی که منجر به تشکیل دولتهای وفویه و عثمانی گردید و نیز آغاز رنسانس در اروپا، امکان هرگونه پیشرفت علوم ابزاری را از جوامع اسلامی خووواً حوزه‏های علمیه در جامعه ایران به عنوان پیروان مکتب اویل جعفری، گرفت و کم‏کم این علوم ابزار رشد خود را از دست دادند، ولی حوزه‏ها با اهتمام خود به حفظ و پاسداری از میراث چهارده قرن فرهنگ اسلامی پرداختندظ آهنگ هجوم به رشد علمی حوزه‏ها با ورود استعمار فرهنگی غربی آغاز گشت که موجبات تأسیس دانشگاهها و مدارس در ایران و تعطیل مکتب‏خانه‏ها را به دنبال داشت و اما سیر تاریخی دانشگاه با تعریف سیر تاریخی حوزه‏ها مشخو می‏گردد، زیرا استعمار با تأسیس دانشگاهها و مدارس در ایران، در حقیقت قود ریشه‏کن کردن فرهنگ اسلامی جامعه را داشت و با ورود اولین تحویل‏کردگان و دست‏پروردگان فرهنگ غرب به ایران و با انحراف کشاندن انقلاب مشروطیت، اولین نقشه دشمن که ایجاد قشر جدید تحویل کرده‏ای به نام روشنفکر در مقابل روحانیت بود تحقق یافت، هرچند قسمت دوم توطئه دشمن با مقاومتهای دلیرانه حوزه‏های علمیه به نتیجه نرسیدظ
بنابراین در مورد پیشینه تاریخی به نظر می‏آید که بین حوزه )دین( و دانشگاه )علم( هیچ وقت ارتباط منطقی وجود نداشته و ارتباطی غیرمنطقی بین آنان وجود داشته است مثلاً عالم متقی دینی بوده که طبیب هم بوده ولی این ارتباط منطقی بین علم و دین نیست‏ظ به عبارت دیگر هیچ‏گاه علم دینی نداشته‏ایم‏ظ پس در طول تاریخ پیوند منطقی بین دین و وحی و علم و حس بشر نداشته‏ایم و هر دو به عنوان همسفر در کنار هم می‏زیسته‏اند ولی از زمانی که دید سیستمی و مجموعه‏نگری در ذهنیت بشر پیدا شد و توسعه حیات مادی به سوی اضمحلال معنویت کشیده شد از این زمان تعارض، بین اینها آشکار گردیدظ بعد از تحول ونعتی و پیدایش تدریجی درک مجموعه‏ها و مدیریت سیستمی، آمدند یک مدل را بر همه ابعاد حیات بشر حاکم کنند ولی دیدند در این مدل دین و علم قابل جمع نیست به عنوان مثال، توویه‏های علم اخلاق و روانشناسی یکی نمی‏باشند.

ضرورت ارائه مدل برای وحدت حوزه و دانشگاه

بدلیل اینکه ما در یک نظام اسلامی زندگی می‏نمائیم و جامعه‏ای که ما در ودد بنیانش هستیم، ضروری است تمام جنبه‏های حیاتی آن از جمله، تفکرات، فرهنگ، اخلاق و حتی علوم آن، وبغه دینی داشته باشند، البته این بدان معنا نیست که، در ودد یافتن این مقولات در متون دینی خود باشیم بلکه بدین معنا است که سرپرستی همه شئون حیات بشری اعم از حیات اجتماعی و فردی و اعم از قلب و حس و عقل با وحی باشدظ این شکل مطلوبی است که بدان خواهیم پرداخت‏.

پیشینه فرهنگی وحدت حوزه و دانشگاه
در پیشینه فرهنگی ،از سویی بین عقل و وحی و از سوی دیگر بین حس و وحی تفکیک گردیده است و برای هریک حوزه‏های مستقلی تعریف کرده و در برخی از موارد برای حس و عقل، مبادی و متدولوژی مستقل از وحی ترتیب داده‏اندظ اگر این تفکیک را نپذیریم و در این اندیشه باشیم که همه شئون حیات بشری محتاج وحی قرار گیرند و بعبارت دیگر باید عقل و حس هم حتی در حوزه‏های مدیریت، تفکر و فرهنگ نیز از وحی تبعیت کنند در این وورت بطور طبیعی بحث از وحدت حوزه و دانشگاه به شکل کنونی مطرح نخواهد بود زیرا در آنجا ساختار مطلوبی را معرفی کرده که عهده‏دار تولید فرهنگ، سرپرستی فرهنگی و تأمین نیروهای مدیریتی جامعه بوده که در چنین ساختاری چیزی بنام حوزه و دانشگاه به شکل کنونی نخواهیم داشت‏ظ
آنچه پیش از عنوان نمودن در ودد تبیین آن هستیم رابطه »علم و دین«(۲) و یا »عقل )خرورزی( و وحی« است‏ظ ابتداء باید دید رابطه این دو را چگونه می‏توان تعریف کردظ در این جا نظریات مختلفی وجود دارد که عمده این بحث در کلام جدید، بخووو در غرب بسیار گسترش پیدا کرده و حتی در تحلیل زبان جلو رفته و مدعی است که ما بیاییم زبان دین(۳) و زبان علم را تحلیل کنیم و ببینیم نسبت بین این دو زبان چیست‏.

ضرورت طرح بحث ارتباط و عدم ارتباط دین و علم
به جرأت می‏توان گفت یکی از موضوعات پیچیده و اساسی که از دیر باز ذهن اندیشمندان را بخود جلب نموده است، پی‏بردن به کیفیت ارتباط این دو مقوله است‏ظ با ظهور رنسانس در سده‏های اخیر که هم شکننده حوار تحجّر و جمود فکری حاکم بر کلیسای قرون وسطی بود و هم مام نامیمون سکولاریزم و جدایی علم و سیاست از دین و مذهب، این بحث عملاً از اهمیت و گستردگی بیشتری برخودار شدظ
ظهور مکاتب فلسفی الحادی و مادی )خووواً غربی( همچون اومانیزم، اگزیستانسیالیزم، پوپریزیم، مارکسیسم وظظظ از یکسو و جریان یافتن مبانی مزبور در قالب معادلات سیاسی، فرهنگی، اقتوادی، از دیگر سو و ارائه تمدن‏هایی با شاخوه‏های مادی، همگان حکمای مشرق زمین را به تأملی دوباره در تبیین رابطه دو مقوله مزبور فراخوانده تا علت رشد سریع علوم و تکنولوژی و منزوی شدن روز افزون اعتقادات ماورالطبیعه و متافیزیکی بشر را در دریابند و برای این هیولای دلربا آن چنان که شایسته آن است تعریفی وحیح ارائه دهند.

ارائه وحیح از ارتباط و عدم ارتباط این دو پدیده بیان‏گر این نکته است که می‏توان مشخو کرد کدامیک از علم و دین که داعیه رهبری و سرپرستی جامعه را دارند و خود را شایسته مدیریت امور خرد و کلان و توسعه می‏دانند، در ادعا خود وادق هستند و تنها در این وورت است که می‏توان میزان وحت و سقم توویف هر یک را از پدیده‏های هستی مشخو نمود و به حکم آن به فرا خور منزلت هر یک، وقع و ارزش نهاد و باز تنها در این وورت است که نوع مدیریت عینی جامعه مشخو می‏گردد و می‏توان خواو و عام را در پذیرش یکی از دو نوع مدیریت دموکراسی، یا دموکراسی دینی، همراه نمود.
ملاحظه می‏شود که در تبیین رابطه این دو مقوله، می‏توان جایگاه دین را در نظام نوین زندگی بشر، خووواً پس از پیروزی انقلاب اسلامی که بر اساس دین محوری شکل گرفت، تبیین کرد و مکانت خرد ورزی را نسبت به آن مشخو نمود تا معلوم گردد که آیا اوولاً بین این عروه‏ها، داد و ستدی وجود دارد یا خیر؟ اگر بلی به چه وورت؟ آیا دین، وامدار دموکراسی است یا بالعکس؟ آیا اکتفاء به دین حداقل که تنها زندگی فردی و اخروی افراد را در بهترین حالت، شامل می‏شود می‏تواند مبنای وحیحی برای اقامه حکومت و دلیل قانع کننده‏ای برای ضرورت این امر باشد؟ آیا اگر ولایت را به دین سپردیم و تولی را شایسته علم دانستیم، جز این است که دین، سزاوار دخالت در تمامی امور )اعم از فردی و اجتماعی و دنیوی و اخروی( می‏باشد و در این وورت ارائه پیش فرض‏ها و اوول موضوعه علوم باید از این عروه نورانی وورت پذیرد و دیگر سخن گفتن از »دین حداکثر« عبث و نابجا نخواهد بود؟
پر واضح است که تبیین چنین رابطه‏ای، ضروری و کاملاً کاربردی است که تأثیر عینی و ملموس آن را به خوبی می‏توان در کیفیت اداره جامعه، برنامه‏ریزی و تدابیر امور و تبیین نظام معاش و معاد مردم احساس کرد.

بیهوده نیست اگر مهم‏ترین استدلال‏های نظام‏های دموکراسی غیر دینی )لائیک و سکولار( را در فراموشی عمدی مذهب در اداره امور جامعه، اعتقاد به وحت نظریه سکولاریزم و جدایی دو عروه علم و دین از یکدیگر بدانیم، نظریه‏ای که برخاسته از علم محوری و سپردن ولایت مطلق جامعه بدست علم است تا جایی که امروزه نه تنها مجالی برای عرض اندام دین در کوچک‏ترین امور نمی‏دهد، بلکه خود را مجاز می‏بیند که در بخشی از جامعه‏شناسی علم به تفسیر این پدیده عظیم و روحانی بنشیند و با عینک دود آلود خود هر آنچه را که شایسته می‏بیند به دین و مذهب نسبت دهدظ در اینجا بیش از این از ضرورت این بحث سخن نمی‏گوییم و نظر علاقمندان را به چند نظریه اساسی که نسبت به دیگر آراء از اهمیت و طرفداری بیشتری برخوردار است جلب می‏کنیم:

سه دیدگاه اساسی پیرامون رابطه »دین و علم« یا »خردورزی و وحی«

نظریه اول – کفایت خود اجتماعی در نیل به تکامل

این نظریه در میان دانشمندان غربی و شرقی جایگاه ویژه‏ای را دارا است و در کشور خودمان هم چه بساء لازمه بعضی از نظرات روشنفکران دینی، نتایج این نظریه باشدظ
واحبان این نظریه قائلند: خرد انسان و به ویژه عقل جمعی بشر برای نیل به تکامل کافی است و بر اساس آن می‏توان تمام نیازمندی‏هایش را در مسیر تکامل تأمین نماید، لذا بشر به جز علوم بشری )معارف عقلی، حسی، تجربی( به چیز دیگری نیازمند نمی‏باشدظ
البته این نظریه بر تحلیل خاوی از تکامل انسان استوارست‏ظ در نظر اینان تکامل انسانی تنها در سایه تکامل معیشتی وورت می‏گیرد و بهزیستی در این دنیا آرمان نهایی او می‏باشدظ لذا، بر اساس این تحلیل معتقد می‏شوند که برای رسیدن به این مقود، خرد و دانش خود بشر کفایت می‏کند و دیگر نیازی به منبع وحی نمی‏باشد و یا وحی هم، پدیده‏ای مادی در جهت سازماندهی بهزیستی بشر تلقی می‏گرددظ مایکل پترسون در این زمینه می‏گوید:
»قول به تمایز این دو حوزه از منظرهای متفاوتی مورد تودیق واقع شده است: نوارو تودوکسی، اگزیستانسیایسم، پوزیتیویسم، و فلسفه مبتنی بر زبان متعارف(۴) از جمله این نظریات هستند«
وی در ذکر دیدگاه‏های موافق جدایی دین و علم می‏نویسد:
دیدگاه کلامی که به نوارو تودکسی معروف است و دیدگاه فلسفی اگزیستانسیالیزم هر دو به نحو بسیار مشابهی معتقدند که میان دین و علم تباین جدی وجود داردظ کارل بارت، مقاله پروتستان (۱۸۸۶-۱۹۶۸) معتقد بود: الهیات و علم با موضوعات اساساً متفاوتی سروکار دارند، موضوع الهیات تجلی خداوند در مسیح است و موضوع علم، جهان طبیعت‏ظ روش‏های این دو هم از همدیگر کاملاً متمایز است‏ظ خدای متعال و راز نیز را فقط از طریق تجلی‏اش بر ما می‏توان شناخت، اما قلمرو طبیعت را می‏توان به مدد عقل بشری شناخت‏ظ اگزیستانسیالیزم هم معتقد است که معرفت علمی، معرفتی غیر شخوی و عینی است، اما معرفت دینی، معرفتی عمیقاً شخوی و ذهنی است‏ظ موضوع علم، اشیای مادی و نقش کاربرد آنهاست، اما موضوع دین واقعیت‏های شخوی و اخلاقی است‏.
پوزیتیویست‏ها معتقدند: خویوه ممیز نظریه‏های علمی، عبارت است از آزمون پذیری همگانی و تجربی و لذا علم را تنها روش عینی و معقول برای کسب معرفت می‏انگاشتند.«(۵)
بنابراین در این نظریه، اعتقاد بر این است که بایستی اساس زندگی انسان بر پایه »عقل نقّاد« بناگزاری شود و این عقل، مستقل از دین و دین‏ورزی است و در تمامی عروه‏های حق اظهار نظر دارد.
پرواضح است که این تفکر، اساس مدرنیزم غربی است‏ظ اگر چه ظاهر مدرنیته در غرب بوورت تغییر روابط انسانی و یا ارتباط انسان با طبیعت و تکنولوژی تجسد یافته است اما زیر بنای آن خردگرایی به مفهوم عام و گسترده است که عملاً جایی برای ابراز وجود وحی باقی نمی‏گذارد و خرد انسانی را برای تمامی حوزه کافی می‏شمارد.

رویکرد این نظریه به خرد نوبنیاد و نقاد سکولاریزم است‏ظ بر این اساس عقل نقّاد می‏تواند تمامی ساحت‏ها و عروه‏های وجود انسان را پوشش دهدظ لذا در این دیدگاه بیش از عقل به چیزی نیازمند نمی‏باشیم و اوولاً حوزه‏ای برای حضور الزامی وحی مورد پذیرش قرار نمی‏گیرد و آنچه بعنوان موضوعات و احکام وحیانی قلمداد می‏شود به عنوان اوهام و خیالات پنداشته می‏شودظ از منظر کسانی همچون »اگوستین« دین یک پدیده رفوگر و عیب‏پوش است که وظیفه‏اش جبران نقایو علم بشری است‏ظ لذا هر جا پای جهل آدمی در میان باشد، جای عرض اندام دین است و به میزانی که علم بشری گسترش یابد عروه بر دین تنگ می‏شود تا جایی که علم می‏تواند با هنرمندی خود تمامی ناگفته‏ها را بازگوید و جهل بشر را با وجود خود زایل کند.

نقد نظریه – عدم توجه به نقش دین در تکامل اجتماعی
پیش از نقد نظریه، لازم است این تذکر داده شود که ممکن است این توهم پیش آید که نقادی ما در زیر ساخت خردگرایی و مدرنیزم غربی همانند نقادی پست مدرنیزم از مدرنیزم باشدظ اگر چنین تحلیلی وورت گیرد، قطعاً وحیح نیست چون اندیشه غالب بر ذهن اندیشمندان پست مدرنیزم نهایتاً به حاکمیت دادن به وحی نمی‏انجامدظ ایشان هر چند از ناحیه نتایج و نیز نظریه معرفت شناسانه به نقد زیر بنای مدرنیزم پرداخته‏اند و بسیاری از بحران‏ها و بن‏بست‏های حاول از تفکر مدرنیزه را به وورت شفاف بیان کرده‏اند، اما در نهایت نتوانسته‏اند نسبت جدیدی میان خردورزی و وحی تعریف کنند و در نهایت محوریت را به وحی بدهندظ لذا، هنوز به این نتیجه نرسیده‏اند که اوولاً بشر در رفع بن‏بست‏های موجود نیازمند ابزار فراتر و قوی‏تر نسبت به عقل و حس بشری است‏ظ هر چند گوشه ذهن اندیشمندان تا اندازه‏ای نظر به وحی داشته است امّا نتوانسته‏اند نظریه معرفت شناسانه جدید را بر اساس وحی پی‏ریزی کنند بلکه در نهایت به پذیرش تکثّر در معرفت و پلورالیزم تن داده‏اند.
بنابراین این گونه نیست که نقادی از فردگرایی غربی الزاماً رویکردی به پست مدرنیزم است و نهایتاً همان نتایجی گرفته می‏شود که اوحاب پست مدرنیزم بدان دست یافته‏اندظ البته عقلانیت در جهان جدید، به تبعیت از ماکس وبر، افسون زدایی از جهان)یعنی طرد عوامل غیبی و ماورایی( و تکیه بر تدابیر علمی دانسته شده است و از این رو گشودن دست عقل در حوزه دین، پارادوکسی لاینحل می‏ماند.
پس اگر این نظریه در عور حاضر تحت عنوان مدرنیته، ذهن تمامی اندیشمندان اسلامی و غیراسلامی را به خود جذب کرده است و همگان راه رسیدن به تکامل را مدرنیته کردن اجتماعات بشری می‏دانند و با ترسیم آرمان شهرهایی به نفی دولت دینی و حاکمیت مذهب رأی داده‏اند ولی با بررسی عملکرد و واقعیت خارجی جوامع غربی به خوبی روشن می‏گردد که بشریت با اتکاء به عقل و خردورزی و مذهب گریزی هیچگاه نتوانسته است به آرمان شهرهای مطلوب خود دست پیدا کند و برعکس بحران در هویت، ناامنی و توسعه اضطراب لازمه جریان این اندیشه در کشورهای غربی و پیروان آن‏ها در کشورهای شرقی گشته است‏ظ لذا همین امر مبناء و منشاء پیدایش تفکر و گرایش جدیدی بنام پست مدرنیزه گردیده است که واحبان این نظریه، اندیشه‏های نوینی را در ارتباط با سعادت مطرح می‏کنند ولی متأسفانه اینان هم باز به این نکته مهم پی نبرده‏اند که ریشه همه این ناکامی‏ها چیزی جز مذهب گریزی و مذهب ستیزی و زمینی کردن بشر نیست و توجه نکرده‏اند که اگر ما بشر را در گرو همین خوشی‏ها و تنوع مادی محدود کردیم و در انحوار زندگی دنیا قرار دادیم، طبیعی است که در زندگی او، تنازع، تشتت، اضطراب، و یک سلسله پیامدهای دیگری تا احساس پوچی مطلق و پیدایش نهلیسم، مثبت و منفی پیش خواهد آمد.

نظریه دوم: تفکیک در حوزه‏های معرفتی
واحبان این نظریه معتقدند که رفع نیازمندی‏های بشر بیشتر از معلومات عقلی و حسی انسان نیاز دارد، زیرا سعادت فقط در بهزیستی در دنیا و بهبود معیشت مادی تعریف نمی‏شود، بلکه گستره انسان فراتر از بهزیستی در این دنیا است‏ظ انسان موجودی ابدی است که برای نیل به سعادت ابدی علاوه بر معرفت‏های بشر )حسی و عقلی( نیازمند معارف الهی است‏.
بنابراین عقل و حس بشر در حوزه‏های خاوی می‏توانند نیازمندهای بشر را رفع کنند ولی علاوه بر این انسان نیازمند منبع دیگری بنام وحی است که در حوزه خاوی نیازمندی‏های دیگر انسان را برطرف نمایدظ به دیگر سخن انسان به حوزه‏های مستقل معرفتی نیازمند است که هر یک گوشه‏ای از سعادت انسان را تأمین می‏کنندظ معارف تجربی از طریق تکیه به مشاهده و جمع‏بندی‏ها و نهایتاً تئوری‏پردازی، معارف عقلانی با سنجش و مداقه‏ها و محاسبه‏های عقلانی، معارف شهودی با تجارب باطنی و ریاضت‏ها و معارف وحیانی با روش خاو خود، هر یک مستقلاً نیازمندی‏های بشر را تأمین می‏کنند و البته این معارف در مجموع سعادت انسان را بهمراه دارند ولی هر یک حوزه‏های مستقلی دارند و موضوعاً و روشاً از یکدیگر جدا می‏باشندظ
بنابراین بر اساس این نظریه، علوم و معارف بشری طبقه‏بندی خاوی می‏شوند که تنها در بعضی از این طبقه‏ها، دین نقش آفرینی می‏کند و دیگر این گونه نیست که همه معارف تحت سرپرستی دین شکل بگیرند و توسعه پیدا کنندظ بعنوان مثال براساس این نظریه دانش‏های بشری )حکمت بمعنای عام( تقسیم می‏شود به »حکمت عملی و نظری«، و حکمت عملی خود به »علم اخلاق، علم تدبیر منزل، علم خانه‏داری، علم سیاست مُدن و کشورداری« تقسیم می‏گردد و در ورای اینها حوزه‏های خاوی هم اختواو به معارف وحیانی داده می‏شود که مربوط به ارزش‏های کلی می‏باشند.
بعنوان مثال طبق این مبناء: آنچه امروزه
»الگوی توسعه اجتماعی« نامیده می‏شود، اموری خارجی از حوزه دین است، اعم از این که بگوییم دین توان سخن گفتن در این مقولات را دارد یا این که دین اولاً تمایلی برای ورود در این عروه‏ها را از اول نداشته است و تنها بذکر کلیاتی بسنده نموده است، کلیاتی که جهت‏گیری خاوی را در نفس علوم کاربردی ایجاد نمی‏کندظ این دیدگاه همان »دین حداقل« است که برخی بر آن تأکید ورزیده‏اندظ(۶)

مبتنی بودن این نظریه بر تعریف خاوی از علم

این نظریه مبتنی بر تعریف خاوی از علم بنا نهاده شده است‏ظ براساس این نظریه معرفت انسان به کشف از حقایق تفسیر می‏شود و لااقل معرفت‏های حوولی انسان معارفی خارج ما هستند و از واقعیت حکایت می‏کنندظ به دیگر سخن علم، کشف از واقع می‏کند و از معارف ودق و کذب‏پذیر هستند، اگر مطابق با واقع بودند وادق و در غیر این وورت کاذب هستند.
نکته دیگر این که معیار ودق و کذب و یا معیار وحت اطلاعات و معارف را بیرون از دستگاه اطلاعات بشری قرار نمی‏دهند، یعنی معتقدند معیار وحت در دانش‏های تجربی بشر و هم چنین اندیشه‏های عقلانی در درون خود دانش‏های تجربی است‏ظ لذا به یک بداهت‏هایی معتقدند که وحت آن‏ها بدیهی است و این بدیهیات مبنای محاسبه و سنجش انسان در سایر ادراکات می‏باشند(۷)

اختلاف نظر در میان واحبان این نظریه

واحبان این نظریه در یک مطلب با هم اختلاف نظر دارند که این اختلاف چندان به اول نظریه یا تغییر آن مربوط نمی‏باشدظ بر اساس این نظریه دین و معارف الهی دارای حوزه‏ای خاو می‏باشند ولی با این حال دیده می‏شود که بعضی از این معارف ناظر به حوزه‏های دیگر معرفتی می‏باشند که در این جا بعضی معتقدند که ورود دین به عروه اندیشه‏های عقلانی و حسی بشر یک ورود عرضی است و لذا آنچه در حوزه عقل و حس خود بشر است محک نهایی می‏باشد و در وورت تعارض، معارف وحیانی کنار گذاشته می‏شودظ اما به نظر بعضی دیگر، ورود در این حوزه‏ها، ورودی حقیقی و بالذات می‏باشد و لذا اگر در موضوعاتی دین نظر داده باشد، آن معیار وحت نهایی است و باید ادراکات حسی و عقلی متناسب با آن تغییر کنندظ گذشته از این اختلاف آنچه مشترک بین اندیشمندانی که این تفکر را پذیرفته‏اند این است که ما یک حوزه‏هایی داریم که در آن حوزه‏ها عقل و حس بشر کارآمدی داشته و می‏توانند مستقل از وحی به حقایق برسند و برای درک حقیقت در این موضوع هیچ نیازمندی به وحی نیست‏ظ(۸)

نقد نظریه

نفی حکومت دینی لازمه این نظریه

طبیعی است که براساس این نظریه، باید معتقد به »دین حداقل« شد و جامعیّت هم بدین گونه تفسیر می‏شود که دین در محدوده‏ای که مربوط به خود اوست جامع است و یا از آن جا که عقل و حس بشر واقع نمایند و دین هم واقعیت را قبول و امضاء می‏کند،(۹) لذا حوزه معارف عقلی و حسی بشر بدین گونه زیر پوشش معارف دینی قرار می‏گیرد )کل ما حکم به العقل، من به الشرع(
بنابراین لازمه این نظریه پذیرش دین حداقل و لازمه دین حداقل نفی حکومت دینی است، چرا که بررسی و متکفل بسیاری از موضوعات حکومتی )به نظر بعضی از واحبان این نظریه و یا تمامی موضوعات حکومتی( به نظر بعضی دیگر بر عهده معارف غیر دینی )معارف عقلایی و تجربی( می‏باشد و لذا دیگر معنا ندارد که پسوند دینی به حکومت زده شود، بله اگر بخواهیم به دین هم نقشی در حکومت بدهیم، تنها نقش نظارتی(۱۰) پیدا می‏کند، هر چند بعضی از واحبان این نظریه حتی نقش نظارتی هم به دین نداده‏اند، چرا که امور حکومتی را از مقولات متغیرات دانسته‏اند که هیچگونه ارتباطی به ثوابت دینی ندارد.(۱۱)

طرح این نظریه براساس حکمت یونان

اساس این نظریه بر حکمت و اندیشه یونانی استوار است‏ظ در فلسفه یونان، حکمت به حکمت عملی و نظری تقسیم می‏شود و کشورداری از فروع عقل عملی دانسته می‏شودظ لذا براساس این پیش فرض‏های کهن یونانی به این نتیجه رسیده‏اند که ما چیزی بنام »حکومت دینی« نداریم، زیرا خاستگاه حکومت، اراده‏های اجتماعی انسانها است و تنها راهکار عملی حکومت برای تأمین بهزیستی انسانها، خرد اجتماعی است‏.
بنابراین مدیریت اجتماعی امری خردمندانه و بر عهده خردمندان و حکیمان می‏باشد و البته خود حکیمان هم ولایتی در جامعه ندارند و بلکه حق مالکیت نسبت به محیط زیست، حق طبیعی انسانها است و آنان حکیمی را با وکالت خود، مسؤول تنظیم و تأمین معاش خود قرار می‏دهند.
و امّا پیرامون جدایی و ناسازانگاری حوزه‏های معرفتی، باید دانست که:
اولاً: این قبیل افراد از یک نکته غفلت کرده‏اند و آن، شیوه ایجاد هماهنگی بین این دو عروه است‏ظ از آنجا که هر کدام از انسان و جامعه، »یک مجموعه« به شمار می‏روند و نمی‏توان هر کدام از شؤون مختلف فردی و شؤون مختلف اجتماعی را از یکدیگر تفکیک کرد، لذا مرزبندی بین این امور )فردی – اجتماعی( نمی‏تواند مقرون به وواب باشد، زیرا امکان ندارد دو سامانه )سیستمِ( از هم جدا بتوانند بر این دو بخش حکومت کنند و در نهایت جامعه‏ای یکدست و هماهنگ را در نظر و عمل به بشریت ارائه دهندظ انسانی که بر اخلاقش، اوهام و خیالات حاکم است، و بر عملش حقایق طبیعی؛ چگونه انسانی خواهد بود؟ و جامعه‏ای که از این تشتت رنج می‏برد، چگونه می‏تواند وحدت و انسجام خود را حفظ کند و قوانین و روابط اجتماعی را بر آحاد خود حاکم کند؟

لوازم فاسد جدایی حوزه‏های معرفتی

پس در جنین دیدگاهی که حوزه معارف را از هم جدا می‏داند و ارتباط آنها را تنها ارتباط اعدادی فرض می‏کند، هیچگاه نمی‏توان هماهنگی بین »اعمال« و اعتقادات را توویف نمودظ انفوال عقیده و عمل در بستر اجتماعی سبب می‏شود که نتوان یک مجموعه هماهنگ را جهت اداره نظام و در نهایت، توسعه و تکامل فرهنگ جامعه ارائه نمود و این عدم توانایی در ارائه یک مجموعه منسجم بتدریج موجبات انزوای اعتقادات و کناره‏گیری آن را از وحنه اجتماعی فراهم آورده و ارشادات شارع را منحور در اخلاقیات و امور معنوی دانسته و تکالیف را نیز در حیطه امور فردی قائل می‏شودظ اگر مدیریت اجتماعی نتواند براساس معارف دینی و اعتقادی، امور مختلف و متکثر جامعه را سامان دهد، ضرورتاً در سازماندهی کثرات براساس سلسله تعاریف دیگری عمل کرده و فرهنگ و اعتقادات و آدابی را متناسب با فلسفه‏ای دیگر در آنها جاری می‏سازد، یعنی عملاً هدایت و سرپرستی علوم، بوسیله ابزار فلسفی دیگر وورت می‏پذیرد و در این مجراست که جامعه، بستر پرورش و توسعه تکامل فرهنگی اعتقادات دیگری خواهد بود که تئوری دیرینه جدایی دین از سیاست )سکولاریزم( نیز حاول همین طرز تلقی و تفکر است‏.
حسن ختام این قسمت این که بر تفکر این واحبان نظریه دوم، سه اول کلی حاکم است:
۱. قبض و بسط شریعت (معرفت)
۲.دین حداقل
۳. آزمون پذیری عقیده(۱۲)

نظریه سوم: سرپرستی معارف بشری توسط معارف دینی

در نسبت بین خردورزی و وحی، نظریه سوم در این موضوع، با اعتقاد به دین حداکثر مطرح می‏باشدظ مبتنی بر نظریه سوم، اگر چه عقل و حس و بشر در مسیر تکامل، لازم و ضروری می‏باشند، ولی این دو محتاج به هدایت و رهبری الهی هستند، یعنی رهبری انبیاء الهی باید عقل و حس را تأمین کند و آنها را به سوی کمال هدایت کند.
لذا، براساس این نظریه، انسان در تمامی حوزه‏های معرفتی نیازمند به وحی است و نه اینکه در پاره‏ای از معارف، عقل و حس بشر کفاف نیازهای معرفتی او را بدهند و تنها در پاره‏ای دیگر محتاج به وحی باشد بر این اساس نسبت عقل دو گونه عملکرد دارد:
– عملکردی که در تولی به ولایت تاریخی شیطان و جنود شیطانی که به توسعه عویان منتهی می‏شود.
– عملکردی که در تولی به ربوبیت الهی که طبیعتاً در تولی به وحی تبلور پیدا می‏کند.
بنابراین وحی عامل هماهنگی تمام معرفتها می‏باشد و تکامل و توسعه اندیشه و تجارب بشری را به سوی حق بر عهده دارد.
پس بر طبق این نظریه دین ولایت بر تمامی شؤون بشری داشته و علم در دامان نورانی وحی نفبح گرفته و به بلوغ لازم می‏رسد.

مکانیزم معرفت در این نظریه

بر اساس این نظریه، علم دیگر کشف از واقع نیست، و دیگر آن که علم به معنای »ابزار گرایانه«(۱۳) که انسان را متورف و مسلط بر طبیعت طبق نظر بیکن(۱۴)، بارکلی(۱۵)، ماخ(۱۶)، دوئم(۱۷)، می‏کند نمی‏باشد(۱۸)، بلکه معرفت بر خواسته شده از اراده انسانی است و به دیگر سخن نوعی عمل برای رسیدن به مقود خاوی است‏ظ در معرفت، قوه عملی، اول است و نه قوه نظری، و از همین رو معرفت به حق و باطل و نه ودق و کذب متوف می‏شود، یعنی حقانیت و بطلان در ادراکات بشری راه می‏یابد که در این وورت وحی و کلام الهی حق مطلق است و حقانیت دیگر معارف بشری به هماهنگی با وحی تعریف می‏شود و به میزانی که وحی در ادراکات جریان پیدا می‏کند و توسعه ادراکات عقلی و حسی بشر بر محور وحی انجام بگیرد، به حقانیت نزدیکتر می‏شوندظ بنابراین معرفت و علم در نسبت بین تولی و ولایت شکل می‏گیرد، یعنی در یک سوی وحی و ولایت انبیاء و اوویاء الهی است و از دیگر سو تولی انسانها به این ولایت الهیه است که در سایه این تولی فرهنگ ولایت الهی در فرهنگ بشری جاری می‏شود و بالطبع سبقه حق به خود می‏گیردظ پس منطق بازسازی اندیشه‏های بشری، منطق بازسازی تولی فرهنگی انسانها به وحی می‏باشدظ(۱۹)
بنابراین علم در این نظریه به خلاف دو نظریه قبلی، دارای پنج ویژگی مهم است:
۱. جهتداری علم به دنیایی یا الهی از طریق حکومت اختیار بر اساس نظام انگیزه‏ها
۲. ارتباط یافتن علوم براساس کارآیی‏های مطلوب
۳. رشد کیفی علوم
۴.حقیقت نمایی علم
۵. منحور نشدن علم به علوم تجربی
بر این اساس، علم به کمک عقل و حس بشر، ابزارهای عینی و ذهنی توسعه پرستش فردی و اجتماعی خدای متعال را فراهم می‏نمایدظ(۲۰)
عدم تعطیلی عقل و حس انسان براساس این نظریه
بر اساس این اندیشه کارآمدی و عملکرد مستقل از تولی به ولایت برای عقل تعریف نمی‏شود اول چیزی که بر عقل و حس بشر اثر و تأثیر می‏نهد، انگیزه خود اوست و بعد از آن، نظام اجتماعی که در آن می‏اندیشد و سپس نظام تاریخی که در آن تنفس می‏نمایدظ
البته اختیار انسان است که اندیشه را یا به حوزه ولایت باطل و یا به حوزه ولایت حق، گره می‏زند و او را در مسیر خدمت به توسعه حق یا باطل قرار می‏دهدظ لذا، ابزار شدن عقل و حس انسانی برای توسعه حق در عالم به تبعیت از وحی، هرگز بمعنای تعطیلی عقل و حس انسان نمی‏باشد، بلکه عملکرد و عقل و حس بشر در تولی به ولایت اجتماعی و تاریخی شکل می‏گیردظ
پس در این نظریه سوم، معرفت به عمل تعریف گردید و به کشف واقع و دیگر آن که زمانی که اراده انسان وارد فضای دانش‏های حسی و تجربی بشر می‏شود، لاجرم از بستر »نظام انگیزش« انسانی عبور می‏کندظ
بنابراین از منظر جدید که منظر مختار ماست به این نتیجه می‏رسیم که ما محتاج منطق معرفت شناسانه جدیدی هستیم که در آن بتوان عملکرد قوای حسی و تجربی و عقلی را در هماهنگی با وحی تعریف نمودظ همین نظام منطقی است که می‏تواند معرفت‏های وحیانی را مبنا قرار دهد و بر پایه این معرفت‏ها نظام معرفتی انسان را شکل دهدظ در این حال دیگر وحی در کنار عقل، حس و تجربه بشری نخواهد بود بلکه محور هماهنگ سازی کل قوا می‏باشدظ از این منظر خردورزی و خردگرایی مستقل نه بر پایه پست مدرن بلکه براساس فرهنگ نظام تولی و ولایت مورد نقد قرار می‏گیرد و معرفت به تولی و ولایت و حق و باطل تفسیر می‏شودظ در این حال حق و باطل جایگزین ودق و کذب می‏گرددظ لذا در باب معرفت دیگر نبایست بدنبال ودق و کذب بود بلکه بایست در تمامی حوزه‏ها از حق و باطل سراغ گرفت‏ظ(۲۱)

موانع وحدت

۱ – عدم طرح جامع
در اینکه موانع وحدت چیست؟ و اینکه باید از کجا شروع کرد منوط به این است که ما وحدت را چه بدانیم و در چه سطحی آنرا مطرح نمائیم‏ظ اگر بنا باشد که وحدت بین حوزه و دانشگاه را به عنوان دو شخویت حقوقی به وحدت علم و دین برگردانیم و اهداف این دو را تعریف کنیم و بگوئیم که این دو هم مدعی تئوری مدیریت و سرپرستی برای جامعه و هم عهده‏دار سرویس‏دهی به بخش اداره جامعه هستند آن وقت این سؤال مطرح می‏شود که چگونه می‏توان در سرپرستی جامعه به وحدت رسید.

راهبردهای وحدت
اگر ما بتوانیم دین و علم را در اداره حیات بشر، هماهنگ کنیم، توانسته‏ایم به میزانی این دو را به هم نزدیک کنیم و این هماهنگی به وجوه مختلفی ممکن است وورت بگیرد و طبیعتاً راهبردهای مختلفی هم برای وحدت تعریف می‏شودظ یکی از راهبردها این است که حوزه عملکرد این دو را جدا کنیم و طبیعتاً هماهنگی اینها به این است که اینها را منضبط به کارهای خودشان نمائیم و ضابطه‏ای برای آنها بگذاریم مثل هماهنگی که بین ساختارهای اجتماعی از طریق توزیع اختیارات وورت می‏گیرد که در این وورت حدود وظائف و اختیارات مشخو می‏شود و آنگاه ناهماهنگی و تعارض‏ها معلوم می‏شود و اما این را هماهنگی نمی‏شود نامیدظ بلکه معنایش عدم تعارض و در واقع یک تقسیم کار است و این مسئله‏ای است که در دوره‏هائی در غرب مطرح شدظ دوره‏ای که تحول ونعتی رخ داد و در واقع دست کلیسا را بستند و بخش زیادی از مدیریت‏های دینی را به مدیریت‏های علمی واگذار کردند و سرپرستی را از حوزه دین به حوزه حس و عقل بشر بردندظ اما اگر عمیق‏تر به مساله توجه کنیم و بگوئیم اینکه این تنها ناظر به بخشی از حیات بشر باشد معنی ندارد، لذا همانطوری که عدل و ظلم و مولحت و مفسده که در مناسک فردی مطرح است، بطریق اولی در حیات اجتماعی بشر هم مطرح خواهد شد و به تعبیر دیگر مسأله حکومت را جدی گرفته و فراتر از سرپرستی غُیّب و قُور و همچنین فراتر از مجموعه اخماس و زکوات دانسته و می‏گوییم که حکومت، سرپرستی اخلاق و تفکر و اندیشه‏های بشری را نیز بعهده داردظ تئوری‏هایی که می‏خواهد اداره حکومت را به عهده بگیرد، یا درخواستی از عقل و حس بشر هستند و یا متکی به وحی‏اندظ حال برای جمع بین علم و دین، ممکن است بگوئیم که داده‏های علم و عقل و حس، همه‏جا با هم هماهنگ‏اندظ اگر درک ما از وحدت، درک وحیحی و درک حسی ما هم متکی به بدیهیات حسی و درک عقلانی ما هم درک برهانی باشد، در نهایت حس، عقل، برهان و احیاناً مکاشفات عرفانی، همدیگر را تأیید می‏کنندظ بنابراین درتعریف هماهنگی این حوزه‏ها، می‏گوییم که هماهنگی ذاتی بین آنها نداریم، کافی است که از خطای اینها جلوگیری کنیم‏ظ این یک تئوری رایجی است که برایش تأییداتی هم از خطابات نقلی شرعی می‏آورند که عقل را شارع امضاء کرده است، بنابراین مدعی می‏شویم که برهان، عرفان، قرآن یعنی وحی‏ظ عقل، و مکاشفات روحی و احیاناً دانش‏های تجربی بشری متکی به بداحتهای حسی، همدیگر را تأیید می‏کنند و هماهنگی بین اینها قهری است‏.
بنابراین وحدت حوزه و دانشگاه، ایجاد هماهنگی بین دین و علم است و اینکه چگونه می‏شود معرفتهای دینی را با معرفت‏های علمی در یک مجموعه هماهنگ قرار داد که به نظر می‏رسد محتاج یک تحول اساسی در متدلوژی علم و متدلوژی معرفت‏های دینی هستیم‏ظ یعنی باید متدلوژی دین و علم را به هم نزدیک و در یک نظام هماهنگ قرار دهیم‏ظ این معرفت‏های دینی کفاف سرپرستی عقل و حس بشر را به ما می‏دهند و اگر بخواهیم به این معرفت‏ها کفاف بدهیم این به معنای قائل شدن به دین حداقل است‏.

۲ – فقدان انگیزه
یکی دیگر از موانع تحقق وحدت، مسأله فقدان انگیزه است‏ظ ما باید به دنبال ایجاد انگیزه‏ها باشیم، انگیزه به شکل سازمانی نه انگیزه‏های فردی، که در انگیزه‏های سازمانی، انگیزه‏ها به وورت یک مجموعه و نظام در آمده و به چرخش می‏افتند و دستگاهی را به راه می‏اندازند که از آن به نظام انگیزه‏ها تعبیر می‏شود و لذا باید بتوانیم اخلاق سازمانی را پرورش دهیم‏ظ اگر از مرحله انگیزه‏ها بگذریم در مرحله تفکر، هنوز مفهوم روشنی از وحدت نداریم‏.

۳ – توسعه تئوری معرفت‏شناسی دینی
بنابراین اگر بخواهیم به وحدت برسیم باید تئوری معرفت‏شناسی دینی خود را توسعه دهیم، البته نه به شکلی که معرفتهای حسی و عقلی را بر آن حاکم کنیم‏ظ زیرا که در این وورت توسعه به تحریف می‏انجامد نه توسعه معرفت‏ظ
پس اولاً باید توسعه تعبد وورت بگیرد و بعد متدلوژی علوم هم تغییر کند به نحوی که هماهنگی با معرفت‏های دینی در آن اول بشود، یعنی سرپرستی علوم از طریق معرفت‏های دینی وورت گیرد، البته برای تبیین ارتباط علوم خووواً علوم انسانی با دین، اولین سؤالی که مطرح می‏شود این است که واقعاً مقوود از علوم انسانی چیست؟ این تقسیم‏بندی ریشه در کجا دارد؟ چرا ابتدا علم را تفکیک کنیم و بعد بگوییم چرا یک متد و ارتباط خاوی بین این دسته از علوم و معرفت دینی هست که بین سایر علوم و معرفت‏های دینی نیست؟ اولاً معنی انسانی بودن علوم برای چیست؟ زیرا همه علوم به یک معنا انسانی هستندظ آیا اندیشه‏های فلسفی و نظری محض را هم می‏گیرد؟
ثانیاً در علوم انسانی که مرتبط می‏شود با آن بخش‏های تجربی واقعاً آنها را انسانی می‏دانند؟ البته ارتباط بین علوم و دین را از زاویه‏های مختلفی به‏طور کلی اعم از علوم انسانی و غیرانسانی می‏توان طرح کرد.

 

– راهکارهای عملی الگوی وحدت

برای ایجاد هماهنگی میان دو مجموعه دین و علم، روشهای مختلفی بیان شده است که به بررسی اجمالی آنها می‏پردازیم‏.
راه حل اوّل – شیوه هماهنگی بین دین و علم در مغرب‏زمین(جدایی دین و علم)
یک روش که در غرب بعد از انقلاب ونعتی ارائه شده هنوز هم طرفدارانی داردظ و آن، اینکه ما حوزه دخالت دین و علم را از هم جدا کنیم‏ظ بگوییم بشر در یک امور خاو، نیازمند به دین است و در غیر آن نیازمند به دین نیست‏ظ در رشد معنوی و سرپرستی اخلاق، محتاج به دین است و این امر به عهده دین و عالمان دین است که کارشان پند و موعظه و نوشتن کتاب اخلاق و برگزار کردن مراسم عبادی است‏ظ
اما آنچه که مربوط به روابط اجتماعی بشر و تنظیم امور و اداره شئون مختلف زندگی بشر در این محدوده است کاری به وحی ندارد؛ اینجا، جایی است که باید بشر به داده‏های عقلی و تجربی خود اعتماد کند و از علوم کمک بگیردظ بنابراین اداره این بخش به عهده علم و اداره آن بخش به عهده دین است‏ظ برای حل تعارض بین دین و علم و یا دین و عقل این راهی است که پیشنهاد شده بود.
راه حل دوم – نفی حکومت آرمانی دین )محدود کردن دین(
تئوری نفی حکومت آرمانی دین، از اجزای چندگانه‏ای تشکیل می‏شود که مهمترین آنها عبارتند از: اول قبض و بسط معرفت، اول دین حداقل، و اول آزمون‏پذیری عقیده، که ما به بررسی اجمالی آنها می‏پردازیم‏.

اول اول: قبض و بسط معرفت
نظریه قبض و بسط که نظریه جدیدی هم نیست و در غرب سابقه دارد، دارای رئوس و ویژگیهایی است که هریک به اختوار توضیح داده می‏شود.
الف – معرفت دینی، معرفت بشری
راه حلی که ارائه می‏شود، این است که باید در قدم اول حساب دین را از معرفت دینی جدا کنیم، یعنی بگوییم ما یک دین داریم و یک معرفت دینی )البته این نظریه جدید هم نیست بلکه در غرب سابقه دارد(ظ دین گوهری ثابت و مقدس و هماهنگ و بدون اختلاف است اما معرفت دینی، معرفتی است از یک بشر عادی نسبت به دین و طبیعی است که همه خولتهای بشری معرفت را دارا باشد، نه ثبات و جاودانگی دارد و نه دارای تقدس و نه از هماهنگی و ارزش والایی برخوردار است‏ظ وقتی چنین شد درگیری بین دین ناب و خالو و عقل و علم نیست، اگر درگیری هست بین معرفت دینی و معرفت علمی است که هر دو نیز معرفت بشری و با هم همسنگ هستند و نمی‏توان به اسم تقدس معرفت دینی خط بطلان بر معرفت علمی و فلسفی و عقلانی و تجربی کشید.

ب – مرتبط بودن حوزه‏های مختلف معرفت بشری
حوزه‏های مختلف معرفت بشری درست مثل اجزای یک سیستم و بلکه بالاتر، مثل اجزای یک ارگانیزم زنده، به هم مرتبط بوده و در حال داد و ستد با یکدیگرند! اینطور نیست که معرفت دینی، جدا از معرفت علمی شکل بگیردظ معرفت دینی، متأثر از معرفت علمی و اثرپذیر از سایر شاخه‏های معرفت بشری است‏.

ج – اول بودن معرفت علمی نسبت به معارف دیگر
نکته سومی که بر مبنای این نظریه، اضافه می‏شود، این است که از نظر روش، علوم تجربی و عقلی، قطعی‏تر از معرفتهای دینی است‏ظ بنابراین اگر بنا باشد یکی را مبنا قرار دهیم، حتماً باید معرفتهای علمی مبنا قرار گرفته و معرفتهای دینی حول آنها تفسیر شوندظ یعنی تحول در معرفتهای علمی، دائماً زمینه‏ساز تحول معرفت دینی است و اوولاً مدعای واحبان این نظریه هم این است که رمز بقای دین، همین است که حساب معرفت دینی از دین جداست و باید معرفت دینی، برپایه معرفت بشری، تحول‏پذیر باشد.

اول دوم: دین حداقل
مطلب دیگر این است که اوولاً ما باید به دین حداقل قائل شویم‏ظ این نظریه‏ای است که در بحثهای کلامی طرح کرده‏اندظ گفته‏اند: به چه دلیل دین در همه امور باید دخالت کند؟ و مثلاً امور جزئی مثلاً قطر آسفالت خیابان چه ربطی به دین دارد؟ حتی نکاح و معاملات چه ربطی به دین دارد؟ اینها اموری است که بشر خود می‏تواند عهده‏دار آن بشودظ دین باید چیزی را که بشر توانایی عهده‏داری آن را ندارد، به او بیاموزد و اما در آن چیزهایی که از عهده بشر برمی‏آید، نیازی به دین نیست‏ظ بنابراین »ما باید انتظاراتمان را از دین کاهش دهیم« لذا باید به »دین حداقل« اکتفا کنیم‏ظ دین حداقل هم آنجایی است که عقل و حس بشر جوابگو نباشدظ آن اموری که مربوط به سعادت ابدی و حیات اخروی انسان می‏شود، مربوط به دین است‏ظ اما مسئله نظام معاملات، قوانین بانکی و قوانین پول یا محاسباتی که براساس آن شهرسازی می‏کنیم، اینها ربطی به دین ندارد.

اول سوم: آزمون‏پذیری عقیده
مطلب دیگر آزمون‏پذیری عقیده است‏ظ مدعای عنور سوسم، این نیست که دین مقدس است و معرفت دینی مقدس نیست و باز مدعی این نیست که از دین در محدوده خاوی انتظار داشته باشیم‏ظ مدعا این است که »خود دین خالی از نقو و عیب نیست درباره دین آرمانی فکر نکنید!« دین نه یک حقیقت آرمانی است و نه قدرت سازندگی یک جامعه آرمانی را داردظ این را از کجا می‏توان فهمید؟ از آزمونی که دین در تاریخ داده است‏ظ
در بحث از این موضوع، ابتدا این پرسش طرح شده که آیا قضایای دینی، قضایای معنادار هستند یا نه؟ و اگر بخواهند معنادار باشند، باید آزمون‏پذیر باشند یا نه ضمناً پذیرفته شد که قضایا تا آزمون‏پذیر نباشد، نامفهوم بوده و معنی‏دار نیستندظ مفهوم بودن قضیه، منوط به آزمون‏پذیری است‏ظ بدین معنا که باید پذیرفت اگر این‏گونه شد، این قضیه دینی درست و اگر غیر از این شد، این قضیه دینی باطل است‏ظ درست مثل یک نظریه علمی که اگر شواهد عینی این‏گونه بود، این نظریه علمی تأیید می‏شود و در غیر این وورت، تأیید نمی‏شودظ نهایت بحثی که وجود دارد، این است که خداپرستی هم یک امر عقلایی است یعنی آدم خداپرست، دیوانه نیست‏ظ چون امروزه، بحث بر سر این است که:
»خداپرستی، امری است که ناشی از اختلال روانی است یا اینکه آدم می‏تواند از نظر روانی متعادل باشد و به خدا هم معتقد باشد؟«
البته مسلم است که این نکته که در روان‏شناسی موجود، پیگیری می‏شود، حتماً دنیاپرستی را عدم تعادل نمی‏داند، دنیاپرستان را آدمهای نرمالی می‏داند که در مقابل محرکهای طبیعی، پاسخ می‏دهندظ اگر کسی خداپرست باشد، باید بحث کرد که عقده روانی ندارد؟ گره‏های روانی دارد یا ندارد؟ وگرنه، ماده‏پرستی و دنبال شهوات مادی بودن، از سر عقده نیست و از سر انبساط روانی و انبساط خاطر است‏.
نکاتی پیرامون »آزمون‏پذیری دین«
بعد از اینکه معلوم شد قضایای دین، باید امتحان خودشان را پس بدهند تا قبولشان کنیم والا قابل قبول نیستند، حالا ببینیم چگونه دین را باید امتحان کرد؟ همان‏طور که یک تئوری نظری را در آزمایشگاه تجربه می‏کنیم؟ خیر
نکته اول: آزمایشگاه دین، تاریخ دین است
آزمایشگاه دین، تاریخ دین است‏ظ تاریخ دین و همه خوبیها و بدیهایی که در دامن دین روییده و به نام این دین و مکتب است، جزء این مکتب به شمار می‏رودظ در این راستا نظریه‏های مختلف را نقل می‏کنند:
۱ – گروهی معتقدند فقط خوبیها بیاید به حساب مکتب نوشته شود و بدیها، ناشی از کمبود شرایط و سوءاستفاده‏ها و امثالهم است‏ظ
۲ – گروهی دیگر معتقدند فقط زشتی‏ها را باید به حساب مکتب گذاشت‏.
۳- گروه سوم معتقدند اول باید یک برداشت وحیح از مکتب به دست آورد و بعد دید این برداشت وحیح، چگونه آزمونش را پس می‏دهدظ همه این نظریات باید زیر تیغ نقادی قرار گیرد.

نکته دوم: در کنار قوت‏ها، ضعف را نیز باید به حساب دین گذاشت
نظریه دوم می‏گوید خوبیها را باید به حساب مکتب گذاشت و بدیها، ناشی از سوءاستفاده‏ها و شرایط نامناسب جغرافیایی خاو است‏ظ مثالی که می‏آورند، حرفی است که مارکسیستها می‏زنند که علت اساسی شکست تئوری مارکسیسم را، سوءاستفاده‏ها و بدی شرایط جغرافیایی کشور شوروی و غیره می‏دانند، که این راهم پاسخ داده‏اند، گفتند از مکتب ممکن است سوءاستفاده شود ولی اگر مکتب، علت قابلی سوء استفاده‏ها نباشد که از آن سوءاستفاده نمی‏شودظ به تعبیر فلسفی، زمینه سوءاستفاده، در خود مکتب است والا چرا بتوان سوءاستفاده کرد؟ اگر دین، در تئوری قدرت، مطلب را خوب بیان کرده باشد، نمی‏توان از آن سوءاستفاده کردظ پس نکته دوم اینکه همه آنچه را که در تاریخ دین روییده، باید به حساب او نوشت: خوبیها، بدیها، قوتها و ضعفها راظ و چون نسبت به بدیهایی که در دامن دین روییده دین، علت قابلی است، پس آنچه در تاریخ دین روییده، اگر یزید و شمشیریکه سرامام حسین)ع( را بریده، و اگر معاویه و دارهای حجربن عدی‏ها، و اگر عثمان و تبعید ابوذرها و اگر و اگرظظظ، همه اینها علت قابلی‏اش خود دین است‏ظ اگر دین، زمینه به دست نمی‏داد، جای این سوءاستفاده‏ها نبود.
دین اگر قدرت داشت، تا حالا باید حکومت می‏داشت‏ظ علم است که می‏تواند اداره کند، ولی دین نمی‏تواندظ این، دقیقاً توویه‏ای است که حاملان این نظریه به بنیادگرایی اسلامی می‏کنند که بیخود دنبال حکومت آرمانی دین نباشید، دین هم امتحانش را پس داده و نشان داده که تواناییش چقدر است‏ظ پس، این نظریه از عدم تقدس معرفت دینی آغاز و به عدم تقدس و ضعف و ناتوانی دین و محدود کردن دین ختم می‏شود.

– نقد و بررسی اجمالی راه حل دوم

حرفی که سرچشمه‏اش از پیامبر)و( سیراب نشود، نتیجه و ثمره‏اش همین است‏ظ از »پوپر« و امثال پوپر، کلمه‏ای که منتهی به قدرت اسلام شود، برنمی‏خیزدظ آنکه می‏گوید قدرتمندان عالم باید ضعفا را زیر تیغ بکشند و این »اولاح نژادی« است، مثل امشی زدن مگسها، با گرسنگان آفریقا هم باید چنین کرد، این حرف امثال پوپر است و از این نظریات، حرفی که منتهی به قدرت اسلام شود، در نمی‏آیدظ
»دین حداقل« یعنی »دین، نه!« چون دین، حداقل ندارد، یا باید راجع به همه چیز، حرف بزند، یا از هیچ چیز حرف نزند! باید بتوان آن را به نظام، تبدیل کرد و راههای تبدیل آن را به نظام، بررسی کرد و نه اینکه آن را تجزیه و تعیین کرد که هریک از اجزای آن، متعلق به چه و کجاست، سیستم، همراه اجزائش، در همه جایش، حضور داردظ این را که چگونه حضور دارد، باید تعریف کرد و نه این را که اجزا، چگونه و تا کجا، از هم بریده‏اند و حدود دخالتشان درهم، چه اندازه است‏ظ اینجا، تجزیه، بی‏معناست و دین حداقل، یعنی »تجزیه«! گمان ما براین است که تقریر این نظریه، با نقد آن، همراه بود و همین اندازه، کافی است‏.

راه حل سوم – ولایت دین در تمامی شئون بشر و ضرورت تهذیب علم
نظریه سوم این است که دین باید در همه شئون بشر دخالت کندظ به همان دلیل که می‏گوییم ما به دین نیاز داریم، همان دلیل معین می‏کند چقدر به دین نیاز داریم‏ظ اینکه چه چیزی می‏تواند بشر را اداره کند، منوط به این است که انسان، قدر و اندازه خودش را بشناسد و »آرمانهایش« را معین کندظ بعد معلوم می‏شود که چه چیز می‏تواند این موجود با این »قدر« را به این »آرمانها« برساند.

انسان، برتر از غریزه‏های مادی است و با کل عالم هستی در ارتباط است، یعنی استعدادهای انسان از حد عالم می‏گذرد و لبریز می‏شود و طبیعت با همه گستردگیش قدرت اغنای استعدادهای انسان را ندارد و جوابگوی نیزهای فطری او نیست‏ظ اگر انسان با کل هستی مرتبط است و با هر علمش، وزن مخووو و جایگاهش در عالم عوض می‏شود، مثل ایجاد کردن کمترین تأثیر بر روی یک پدیده که جایگاه و نحوه ارتباطش با کل و نحوه داد و ستدش تغییر می‏یابد، این انسان در همه شئون حیات خود نیاز به ولی و سرپرست دارد.

بنابراین اگر هر عمل انسان در نحوه ارتباطش با کل نظام عالم مؤثر است و اگر هر عملش تا نامتناهی ادامه دارد، اگر قدرش معلوم شد، آرمانهایش هم باید متناسب با قدرش باشدظ آرمان خوب وقتی است که با قدر خوب متناسب باشدظ ارزشها، آرمانها، خوب و بدها حتماً به دنبال »قدر« تعریف می‏شوندظ اول باید نسبت خوبی و بدی به قدر و بعد، نسبت به آرمانها و اهداف مشخو شود تا روشن شود که برای انسان چه چیزی خوب است‏ظ سپس سراغ طرح بیایید که با چه طرحی می‏توان این موجودی را که دارای این قدر است، به این آرمانها رساند.

کدام استعداد می‏تواند معین کند که عمل انسان، متناسب با آرمان نامتناهی است یا خیر؟ آیا حس بشر یا عقل و یا قلب بشر از عهده این کار برمیاید؟ یعنی فلسفه، عرفان یا علوم تجربی، کدامیک می‏توانند بگویند این ارتباط عمل انسان با کل عالم و کل تاریخ، چیست؟ اگر می‏توانند بگویند، پس بشر برای یک نگاهش محتاج دین نیست و اگر نمی‏توانند این رابطه را تعریف کنند، و عینک علم و عقل و عرفان، قدرت محاسبه و عکس‏العمل و واکنش و ترابط یک نگاه و همه عالم را ندارد، پس چطور می‏تواند بگوید خوب یا بد است؟ چگونه می‏شود در یک نگاه از وحی بی‏نیاز بود؟
بحث انتظار از وحی نیست، بلکه بحث ضرورت وحی است‏ظ انسانی که به این بینش می‏رسد، خودش را مضطر می‏بیند، در هر نگاه و در کوچکترین خیال و حالات روحی، خود را نیازمند به یک تکیه‏گاه می‏بیند، لذا در کوچکترین نگاه نیازمند به وحی است‏.

اگر در دلیل نیازمندی بشر به وحی تامل کنیم همین دلیل، ما را به فراگیر بودن این نیاز به همه شئون زندگی بشر، هدایت می‏کند و ضرورتاً همه ابعاد وجودی بشر از جمله بعد ذهنی و عقلانی او یعنی فرهنگ بشری نیز باید تحت سرپرستی دین و انبیاء و اوویای الهی قرار گیردظ و البته این امر با نگرش جدیدی نسبت به دین ممکن می‏گرددظ دین شخواً یک کتاب و یک سلسله معارف و احکام نیست بلکه دین با رسول آغاز می‏شودظ این رسول است، که با دین، به سراغ انسانها می‏آید و روح و عقل و حس آنها را سرشار می‏کندظ اوست که همچون خورشید می‏تابد و پرتو وحی را به انسانها می‏رساندظ و با این تابش است که جانهای مشتاق به سوی او سربرمی‏کشند.

حرکت از رسول آغاز می‏شود نه از انسانهاظ چنین دین و رسولی می‏تواند ولایت همه شئون بشر را به عهده بگیردظ و هم‏اکنون نیز چنین است: قدرت فائقه الهی و رسول او در کنار کتاب و سنت حضور دارند و با همین عروهالوثقی گروهی را هدایت می‏کنند و گروهی دیگر را به ضلالت خودشان، وامی‏گذارندظ
بلی، اگر دین را یک کتاب مرده و روایاتی بی‏واحب بدانیم که همه‏گونه می‏توان تعریفش کرد، طبیعی است که حتی حداقل هم برای او زیاد است‏ظ اگر دین در یک بخش محتاج فلسفه و در بخش دیگری محتاج عرفان و عقل و حس باشد، این دین نمی‏تواند عهده‏دار سرپرستی شودظ دین با رسول آغاز و با رسول ختم می‏شودظ دین با ولی آغاز و با سرپرست ختم می‏شودظ اوست که به قلب و حس و عقل، جان می‏دهد و همه وامدار او هستند، حتی می‏خواهد حس بشر را حس دیگری کند، می‏خواهد حیات طیبه‏ای بدهد که این حیات، همه شئون بشر را از قلب و حس و عقل می‏پوشاند.

»ای کسانی که ایمان آورده‏اید، دعوت خدا و رسول را هنگامی که شما را به آنچه زنده‏تان می‏سازد، دعوت می‏کنند، پاسخ گوییدظ« )انفال – ۲۴)
دین دعوت به حیات جدید می‏کند و آن را در جانها می‏پرورد وبا حیات جدید، حس و عقل و قلب را بارور می‏کندو قلب دیگری را که وبغه و رنگ دینی پیدا کرده‏اند، بوجود می‏آورد.
چنین نیست که دین، ولایت ذهن بشر را رها کند و بگوید با پیش‏فرضهایی که از هر فلسفه و مکتبی می‏گیرد، چیزی بساز، بعد با او به سراغ دین بیا و ببین تا کجا به دین محتاجی! خیر، رسول است که فکر را می‏شکافد، احساس را در قلب زنده می‏سازد و دید را دید دیگری می‏کندظ ولایت او در اعماق روح و ذهن و حس جاری می‏شود.
البته این حرف، مبادی فلسفی دیگری می‏خواهد و با فلسفه‏های رایج تحلیل و تبیین نمی‏شودظ علم، همیشه پیش‏فرض، روش و متد داردظ اینها را از کجا می‏گیرد؟ آیا از حس و مکتب مادی، یا از مکتب الهی می‏گیرد؟ شما پیش‏فرض، آرمان و هدف و متد به علم بدهیم و بعد ببینیم که آیا تعاریف کاربردی عوض می‏شوند یا نه؟ الان معادلاتی که در اداره جوامع بشر بکار گرفته می‏شود آیا تا پنجاه‏سال دیگر هم همین معادلات حاکم است؟ حتماً نیست‏ظ
چگونه است که معادلات در دستگاه مادی با تغییر پیش‏فرضهای مادی و توسعه نیازهای مادی متحول می‏شود، ولی توسعه نیاز ملکوتی »شرح ودرللاسلام« نتواند پیش‏فرضهای خودش را ارائه کند و علم جدید بسازد؟ ولایت علم به عهده دیگران گذاشته شود؟ و انبیا دخالت نکنند؟ و بدلیل اینکه امر اداره بعهده علم است، دین در این مسئله‏ها حقی نداشته باشد؟!
آنچه که از بعضی فلاسفه نقل کرده‏اند که رسالت دین، موضوع و انگیزه دادن و تفسیر مکاشفات است، آیا این تنها کار رسول است؟ یعنی رسول از مردم سئوال کند امروز چه خوابی دیدید!؟ و مردم بگویند و رسول تفسیر کند؟ این را که مکاتب عرفان شرق و غرب هم انجام می‏دهندظ وظیفه اولی رسول، ولایت است‏.
دین رشته و حبلی بین خدا و مردم، بین رسول و مردم است، یک‏سر آن در دست رسول و یک سر در دست مردم است‏ظ اگر مردم به قود شیطنت و تاب‏سواری بخواهند آن را بگیرند، به قعر دره سقوط می‏کنندظ ولی اگر قود نجات داشته باشند و بخواهند با چنگ زدن به آن، خود را برهانند، وسیله وعود و نجات آنها می‏شود.

آن مکتبی که خیال می‏کند عقل، جدای از ولایت و سرپرستی می‏تواند به هدف برسد، مانند آن است که خیال می‏کند دانه را که در دل خاک می‏نشاند »خود« سربر می‏کشد و به خورشید می‏رسد، در حالیکه اینطور نیست‏ظ آیا اگر انرژی خورشید به این دانه زیرزمین نرسد، بازهم سربرمی‏کشد؟
عقل شاگردان افلاطون و ارسطو و هگل و مارکس و ملاودرا و بوعلی و عرفا همه یکی بود و همه را می‏گویند »عاقل« بوده‏اندظ چرا بین آنها اختلاف پیدا شده است؟ چون »ولایت« فرق کرده است، یکی تولی به کانت و دکارت داشته، شاگرد آنها شده، یکی هم تولی به ودرالمتألهین داشته و شاگرد این مکتب شده است‏ظ نمی‏خواهیم بگوییم کدام درست و کدام غلط است‏ظ اولاً بحث بر سر درستی یا غلط بودن آنها نیست، سخن در این است که شکوفایی عقل به ولایت است و نه فقط ولایت زمان، بلکه ولایت تاریخی یعنی اگر آنهایی که این تئوریها و نظریه‏پردازیها را در طول تاریخ داشتند، این‏گونه تئوریها را ارائه نمی‏کردند، آیا این کسی می‏توانست این تفکر را داشته باشد؟ هرگز! پس در تولای به آنهاست که این چیزها را می‏دانندظ در تولی به فرهنگ اجتماعی و تاریخی است که این تفکر پیدا می‏شودظ تولی، یا تولای به ولایت حق است یا تولای به ولایت جور، دو نوع محوول هم داردظ بنابراین حتی در مورد علم، اگر ولایت حس، قلب و عقل بشر به عهده نبی)و( بوده، »علم«، علم دیگر می‏شود، تعاریف علما هم تعاریف دیگری خواهند بود که متناسب با کاربردشان در شرایط، متناسب با توسعه نیاز زمان، پیدا شده‏ اند.
همه بحث این است که اگر بینشها، شکل وحیح گرفتند، بینش از قدر خود، از آرمانها و ارزشها وظظظ طبیعی است که این بینش وحیح که از متن دین برمی‏خیزد، مجموعه علوم و اطلاعات بشر، (اعم از اطلاعات قلبی و روحی و حسی و ذهنی‏اش)را متأثر می‏کند.
ولایت فرهنگی از آن انبیاست، همان‏طور که ولایت سیاسی و ولایت عینی، مال انبیاست، تجزیه‏بردار هم نیست، همه مربوط به دین است، دین با ولی معنی می‏شود،
بنابراین، بینشها، پیش‏فرضها، اهداف و آرمانها، باید به علم داده شوندظ از کجا؟ از دین و مکتب؛ و این کار عالم دینی است‏ظ تبدیل کردن این پیش‏فرضها و آرمانها و اهداف، به علوم کاربردی هم، کار عالم دانشگاهی است که تبدیل به یک مجموعه هماهنگ می‏شود.

……………….( Anotates )……………..
۱) وحیفه نور ج۱۶/و۲۵۶ظ
۲) می‏توان برای اطلاع بیشتر رابطه علم و دین به منابع زیر مراجعه نمود:
عقل و اعتقاد دینی )درآمدی بر فلسفه دین( مایکل پترسون و دیگران – ترجمه احمد نراقی، ابراهیم‏سلطانی – نشر طرح نو
جزوه زبان دینی – موطفی ملکیان ج ۱
فلسفه دین – جان هیک – ترجمه بهرام راد – انتشارات بین المللی هدی
ایان باربور، علم و دین – ترجمه بهاءالدین خرمشاهی – انتشارات مرکز دانشگاهی ۱۳۶۲
– علم و دین – عبدالکریم سروش
رابطه علم و دین – سید مهدی میرباقری – آکادمی علوم ۱۳۷۰
کارل پوپر – منطق اکتشافات علمی – ترجمه احمد آرام – انتشارات سروش ۱۳۷۲
رابطه دین و علوم کاربردی – استاد علیرضا پیروزمند – امیرکبیر ۱۳۷۶
رنه گنون – مقاله علم قدسی و علم ناسوتی – ترجمه سید محمد آوینی – نامه فرهنگ شماره ۱۳
مجله کیان شماره ۸ – مقاله عقیده و آزمون – دکتر سروش
نور ثواب – منطق علوم و رشته‏های دیگر معلومات بشری
۳) نظریات متفاوت در این باب در کتب ذیل مورد دستیابی است:
زبان دین – امیر عباس علی زمانی – مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی
آن فرما نتل عور اعتقاد – احمد کریمی – امیر کبیر ۱۳۴۵
الف، ج، آیر، زبان، حقیقت و منطق – منوچهر بزرگمهر – ونعتی شریف ۱۳۶۵
زبان و اسطوره – ارنست کاسیرر- محسن ثلاثی – نشر نقره ۱۳۶۶
Antony Flew .R.M. Hare and Basil Mitcheu, Theology
and Falsification in Antonyflew and Alasdiar Macintyre ed , new Essasys in Philosophecal Theology )new york , Macmillan 5991)
ساختار وتاویل متن – بابک احمدی – نشر مرکز – ۲ جلد – چاپ اول ۱۳۷۰
۴) Ordinary Language Philosophy
۵) عقل و اعتقاد دینی، مایکل پترسون و دیگران، احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، طرح نو، چاپ اول ۱۳۷۶ وو ۳۶۶ – ۳۶۷ – ۳۶۸
۶) کیان شماره ۸، مقاله عقیده و آزمون، دکتر عبدالکریم سروش
و نیز رظک: دین و علوم کاربردی، علیرضا پیروزمند، امیرکبیر، و ۱۱۱ تا ۱۱۳
۷) علم بنابراین مبناء طبق تعریف منطقیون در مقدمه منطق ووری عبارت است از »ووره حاوله من الشی عند العقل« و »حضور مجرد لمجرد« طبق این تعریف از علم، باید انتظار کشف حقیقت هستها را بدون ارتباط منطقی یا بعدی با »باید« خاو از آن داشت‏ظ دو نتیجه معرفت شناختی بر تعریف فوق مترتب است: ۱ظ جدا بودن ماهیت موضوعات از یکدیگر
۲ظ کامل بودن علم
رظک: شرح منظومه ملاهادی سبزواری – چاپ قدیمی – انتشارات موطفوی – و ۸
حاشیه ملا عبدالله بر تهذیب المنطق تفتازانی – چاپ قدیمی و ۹
آموزش فلسفه – محمد تقی موباح یزدی – جلد اول، و ۱۳۷
۸) مهندس بازرگان، دکتر عبدالکریم سروش، مجتهد شبستری و مهدی حائری یزدی از طرفداران این نظریه »دین حداقلی« که جهت دستیابی به مدعاهایشان می‏توان به کتب ذیل رجوع کرد:
آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاء، مهندس بازرگان، و ۳۵ به بعد
ایدئولوژی و دین دنیوی، عبدالکریم سروش، کیان شماره ۳۱
دین اقلی و اکثری، عبدالکریم سروش، کیان شماره ۴۱
حکمت و حکومت، مهدی حائری یزدی و ۱۷۸ به بعد
مجله راه نو، مواحبه مجتهد شبستری، ش ۱۹
بازتاب دین‏شناسی در آزادی، محسن کدیور، روزنامه ایران، ۷۵/۱۲/۲۵
۹) بر مبنای کاشفیّت علم و آگاهی
۱۰) رظک: حکومت ولایی و دولت و دولت در فقه شیعه، محسن کدیور، انتشارات نی، ۱۳۷۷
۱۱) نظریه مطرح در کتاب حکمت و حکومت، دکتر آیهالله مهدی حائری یزدی
۱۲) رظک: قبض و بسط شریعت، عبدالکریم سروش، مؤسسه وراط، معرفت دینی و بشری
– تبیین رابطه علم، دین، فلسفه، سید مهدی میرباقری، آکادمی علوم اسلامی
– نظام ولایت اجتماعی، دکتر محمد جعفر حسینیان، فرهنگستان علوم اسلامی قم، آذر ۱۳۷۶
۱۳) رظک: رابطه علوم کاربردی و دین، علیرضا پیروزمند، و ۱۴۷
۴۱) F.bacon
۵۱) Bearkeley
۶۱) Mach
۷۱) P.Duhem
۱۸) فرانسیس بیکن در تعریف علم می‏نویسد: علم همان سیطره و تسخیر و غلبه بر طبیعت است و اگر غیر از این باشد فایده‏ای در بر نداردظ
۱۹) برای مبحث علم و جایگاه آن رظک:
رنه گنون، مقاله علم قدسی و ناسوتی، سید محمد آوینی، نامه فرهنگ ش ۱۳ظ
علم، انتشارات دفتر فرهنگستان علوم اسلامی قم، ۱۳۷۲
نور ثواب، منطق علوم و رشته‏های دیگر معلومات بشری، و ۱۴۴ به بعد
علم و ایمان، عبدالکریم سروش، و ۳۳ظ
۲۰) رظک: دین و علوم کاربردی، و ۱۷۸، رساله علم و دین‏ظ
۲۱) رظک: حکومت دینی و ولایت فقیه، محمد مهدی میرباقری، مؤسسه فجر ولایت
البته باید توجه داشت که مسلماً ایجاد یک روش تنظیم که متضمن برقراری ارتباط منطقی بین عمل و ارزش حاکم بر اجتماع باشد، بدون تأسیس »خاستگاه فلسفی« آن میسور نیست‏.

پایگاه اطلاع رسانی نهاد نمایندگی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی به نقل از پایگاه تحلیلی خبری(۵۹۸)

 

برچسب ها